يک سرگذشت غريب

يک سرگذشت غريب

نویسنده :

همه چيز از اين‌جا آغاز مي‌شود، درست وسط آب‌ها، نه اين‌که فکر کني رود و رودخانه و مرداب(!) نه. درست وسط دريا... نه اين‌که فکر کني يک درياي معمولي و کوچک، نه، بلکه يک اقيانوس... يک اقيانوس پهناور و هولناک! زير يک آفتاب سوزان. وسط پهنايي از آب‌ شور، که تا چشم کار مي‌کند دوروبرت آب است، آب، آب و آب... و روي سرت يک پهنا آسمان و اين‌جاست که تشنگي خودش را نشان مي‌دهد، و تو يک روي ديگر زندگي را مي‌بيني. رويي که فقط تو هستي و خدا، درست مثل قصه‌ها... و دست و پا زدن ميان مرگ و زندگي.

* همه چيز هم همين نيست، اين تنها يک سکانس از اين ماجراي هول‌انگيز و عبرت‌آموز است. داستان «سرگذشت يک غريق»! که «گابريل گارسيا مارکز» آن را به قلم آورده است. همه مارکز را با «صد سال تنهايي»اش مي‌شناسند، همان رمان سورئال که معرفي‌اش را در همين ستون به سمع و بصرتان رسانديم. نويسنده‌اي قابل در ادبيات آمريکاي لاتين. اما سرگذشت يک غريق چيزي است متفاوت از ساير نوشته‌هاي مارکز، داستاني که بر خلاف ساير نوشته‌هاي او در فضاي کاملا واقعي اتفاق مي‌افتد. نوشتن اين داستان بر مي‌گردد به سال‌هايي که او در روزنامه به حرفه خبرنگاري مشغول بود. گزارش‌هاي واقعي او و خبرنگاران ديگر از ماجرايي شگفت‌انگيز در 28 فوريه 1955 که بعدها دست‌مايه نوشتن اين کتاب شد.

داستان، سرگذشت يک انسان را روايت مي‌کند، انساني که به همراه 8 تن ديگر در يک کشتي متعلق به نيروي دريايي کلمبيا در حال ماموريت‌اند جواني به نام «لوئيس آلخاندرو ولاسکو» که براي ديدن خانواده خود روزشماري مي‌کرده، راوي داستان و به عبارتي تنها انسان باقي مانده از آن فاجعه است.

کشتي حامل بار برخلاف تصور سرنشينان در ميانه راه با توفاني هولناک مواجه مي‌شود، شخصيت اول داستان که با تعدادي ديگر از دوستان خود به تکه‌ چوب‌هاي باقي مانده از کشتي چسبيده‌اند تا آخرين نفس مقاومت مي‌کنند اما تنها اوست که زنده مي‌ماند و بعد از 10 روز جان‌فرسا به ساحل خالي از سکنه‌اي مي‌رسد، در حالي که مرگ يک‌يک دوستان خود را ناظر بوده است. روزها از شدت تابش نور تاول زدن، و شب‌ها از سرما به خود لرزيدن، و همه وقت گرسنگي و تشنگي، خوردن ماهي خام و آب شور...

و البته قصه به اين استيصال و درماندگي ختم نمي‌شود، حکايت عجيبي دارد پشت پرده اين نابودي و اين‌که چرا هيچ‌کس به دنبال کشتي مفقود شده و سرنشينان بخت برگشته آن نيست؟! البته اين گوشه از داستان را بايد در روايتي خواند که مارکز در «سرگذشت يک غريق» به تصوير مي‌کشد، مانند يک فيلم تمام عيار و جذاب.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
مینیمال

جورج کلونی وجودم را بیدار کنید

٩٦/١١/٢٦
چهره هفته

ذکر مولانا رضا رشیدپور

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

لطفا مرا پرزنت نکنید

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

شهیدی‌فرد مرد متین و پرتکرار یک دهه گذشته جشنواره فیلم فجر

٩٦/١١/٢٦
درباره ماجرای روی اعصاب مجری‌های تکراری افتتاحیه و اختتامیه جشنواره‌های مختلف یا بهتر بگوییم «بین مجری

اجراهای‌کوچک زنگ‌زده

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

یک خانم بی اعصاب شگفت انگیز

٩٦/١١/٢٦
تلگجیم

تلگجیم 525

٩٦/١١/٢٦
شاخ هفته

برای مهم‌ترین آدمِ زندگی‌ام

٩٦/١١/٢٦
شگرد

هنگام خواب با گوشی چه کنیم؟

٩٦/١١/٢٦
درباره بازیگرانی که در حوزه اجرا هم دستی بر آتش دارند

مایل به مجری

٩٦/١١/٢٦
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و دلخوری

٩٦/١١/٢٦
ذهن زیبا

ذهن زیبا 525

٩٦/١١/٢٦
کوتاه درباره مهم‌ترین فیلم‌های سی و ششمین جشنواره فیلم فجر

متفاوت و پرسروصـــدا مـثل فـجـر 96

٩٦/١١/٢٦
خاطرات گرشاسبی‌بزرگ

کادوی استاد

٩٦/١١/٢٦
مینی

مینی 525

٩٦/١١/٢٦
آنتن

حمله سوسک‌های لانچیکودار!

٩٦/١١/٢٦
پایان نامه

ادابازی درمانی!

٩٦/١١/٢٦
یادداشت

من هم معترضم

٩٦/١١/٢٦
واکاوی یک دلیل ساده برای حسرت 16 ساله قهرمانی در جام باشگاه‌های آسیا

نبرد نابرابر

٩٦/١١/٢٦
دات کام

از opera غافل نشوید

٩٦/١١/٢٦