ویروس آنفولانزای مجازی!
شاخ هفته

ویروس آنفولانزای مجازی!

نویسنده : حوا- سیدمحسن اسدی

ویروس آنفولانزای مجازی!

حوا

24/09/94

یادداشت کاربران – جزیره

ساعت 17

 

همیشه فکر می‌کردم که ما مطلقا در دنیای واقعی زندگی می‌کنیم و در کنار روزمرگی‌هایمان محض خالی نبودن عریضه گریزی به دنیای مجازی می‌زنیم! ابتدا که گستره‌ی شبکه‌های مجازی با نصب نرم افزارهای بازی و شبکه‌های اجتماعی روی تلفن همراه به رویمان بازتر شد این ساحره‌ی مجازی مرا به شدت محصور خود کرد! طوری که اطرافیان بیشتر از این‌که مرا از دریچه دنیای واقعی ببینند از پنجره کلوز نشده‌ی دنیای مجازی می‌دیدند! و متعاقبا با گوشه و کنایه معترض می‌شدند...

اوایل من دنیای مجازی را جرعه جرعه سر می‌کشیدم، اما در آخر دنیای مجازی مرا لاجرعه سر می‌کشید! تا اینکه این ویروسِ همه گیر به اطرافیان من سرایت و آنان را نیز مبتلا کرد...!

 یک روز لابه‌لای روزمرگی‌هایم سر بالا گرفتم و نگاهی به دنیای اطراف انداختم. اطرافیانم را دیدم که به گونه‌ای هیپنوتیزم این ساحره‌ی تکنولوژی نما شده بودند که حتی صدای مرا نمی‌شنیدند! سر به زیر به منبع نوری که در دستانشان می‌درخشید و رنگ عوض می‌کرد خیره شده بودند! گاهی می‌خندیدند، گاهی با هیجان و فریاد وقایع کلش آف کلنز را دنبال می‌کردند، گاهی با کسانی که من نمی‌دیدم‌شان گلاویز می‌شدند و باز هم صدای من را نمی‌شنیدند! انگار منِ چندی قبل خودم را در حال آنان می‌دیدم منتها از زاویه‌ای دیگر!

این شد که تلفن همراه خود را بعد از پاک کردن برنامه‌های وقت گیر در قرنطینه گذاشتم و شروع به سر به سر گذاشتن با کسانی کردم که جذب صفحه‌ی نورانی خود شده بودند! و تلاش کردم آن‌ها را از هیپنوتیزم خارج و دنیای واقعی‌شان را غبارروبی کنم... 

هیچ‌وقت برای بیدار شدن دیر نیست و دم آن کسانی که بیدار ماندند گرم! 

 

سیدمحسن اسدی

نوشته شما من را به یاد رمان «کوری» ساراماگو انداخت. در آن داستان همه مردم شهر به یک دلیل نامعلوم کم‌کم کور می‌شوند. ابتدا کورها توسط کورنشده‌ها قرنطینه می‌شوند ولی هر چه پیش می‌رود کسی برای قرنطینه کردن نمی‌ماند، چون همه کور شده‌اند! فقط و فقط یک نفر بیناست که او هم خودش جزو اولین قرنطینه شده‌هاست. 

رابطه ما و اعتیاد به فضای مجازی در یک نگاه بدبینانه شبیه همین داستان پیش می‌رود و معلوم نیست حتی یک بینا در شهر مانده باشد. آخر آن رمان خوب تمام می‌شود یعنی همه بینا می‌شوند ولی داستان زندگی مجازی ما... من بدبینم، نگرانم و کسی را بیدار نمی‌بینم که به او بگویم دمت گرم!

نظرات کاربران
کد امنیتی