انسان‌ها مثل رود جاری‌اند
شاخ هفته

انسان‌ها مثل رود جاری‌اند

نویسنده : zohreh sayenpoor - عاطفه ذبیحی

انسان‌ها مثل رود جاری‌اند


zohreh sayenpoor

02/09/94

یادداشت کاربران – جزرومد

ساعت 19

 

سال‌ها روانشناسی می‌خوانیم در کنار آدم‌هایی که ته کلاس به مژه‌هایشان ریمل می‌زنند و رشته‌شان را مسخره می‌کنند و درکنار آدم‌هایی که فیلم خوب می‌ببینند و کتاب غیر درسی می‌خوانند و رشته‌شان را دوست دارند.

هفت سال از آدم‌های خارج از دانشگاه می‌شنویم: «حالا یعنی انسان‌ها را می‌شناسی؟» هفت سال لبخند می‌زنیم و هفت سال مودبانه جواب میدهیم: «اِی‌ی‌ی‌ی» ‌و هفت سال جواب می‌‌شنویم: حالا بگو ببینم، من چه جور آدمی‌ام؟» هفت سال سکوت می‌کنیم. هفت سال بعد هم سکوت خواهیم کرد و حتی هفت سال دیگرش.

ما روانشناسی می‌خوانیم. صفحه به صفحه، جزوه به جزوه، کتاب به کتاب. استادها می‌آیند و می‌روند. استادها می‌گویند و می‌گویند. 7 سال می‌گذرد و مدرک کارشناسی‌مان می‌شود کارشناسی ارشد. حالا می‌دانیم که هرگز نمی‌شود در جواب سوال «حالا بگو ببینم، من چه جور آدمی‌ام؟» تنها یک پاراگراف، یا حتی یک جمله. حالا می‌دانم که انسان‌ها در کلمه خلاصه نمی‌شوند. آن‌ها یک روز نازنین و دوست داشتنی‌اند و یک روز عوضی و نفرت انگیز. یک روز آن قدر احساساتی‌اند که پای تلویزیون، خیره به دهان اخبارگو، به پهنای صورت اشک می‌ریزند و یک روز با پوزخندی بر لب،کنار جنازه‌های بیرون افتاده از ماشین‌های تصادفی، سلفی می‌گیرند. یک روز عاشقند و عشق‌شان را به عرش می‌برند و یک روز همان عشق سابق را به فرش می‌کوبند و مشت و لگد بارانش می‌کنند. یک روز کارمندی محترم و آبرومند در شرکتی بزرگ‌اند و یک روز در قامت یک داعشی، سر از تن انسان جدا می‌کنند. جمعه‌ها سر چهار راه برایت ترمز می‌کنند تا از خیابان رد شوی و دوشنبه‌ها سر همان چهار راه از رویت رد می‌شوند.

نه. انسان را نمی‌شود یکبار و برای همیشه شناخت. انسان‌ها مثل رودند. رودی که در جریان است، می‌رود، می‌رود، می‌رود و هرگز نمی‌ماند. انسان را باید در شرایط مختلف، در روزهای مختلف، در موردهای مختلف، در موقعیت‌های اجتماعی مختلف، در حالت‌های عاطفی مختلف، در فصل‌های مختلف و در مکان‌های جغرافیایی مختلف شناخت.

وقتی که مجردند و وقتی که متاهل، وقتی که بی پول‌اند و وقتی که پولدار، وقتی برنده‌اند و وقتی بازنده، وقتی اوضاع به کام‌شان است و وقتی نیست، وقتی در وطن‌اند و وقتی در غربت، وقتی کارمندند و وقتی رئیس، وقتی غرق در ماتمند و وقتی سرشار از خوشی، وقتی آویزان از میله‌ی اتوبوس بی‌آر‌تی‌ هستند و وقتی نشسته بر روی صندلی هواپیمای لوفت هانزا، وقتی شستشان به نشانه ‌لایک بالا است و وقتی در حال هو کشیدن‌اند... انسان را باید هر روز و هر ساعت شناخت. چرا که آن‌ها رودند. می‌روند و هرگز نمی‌مانند. می‌روند و تغییر می‌کنند و ثابت نمی‌مانند. 

 

 

عاطفه ذبیحی

چقدر با حرف‌هایت همذات پنداری کردم. مخصوصا سوال آدم ها از ما، برای غیب گویی های عجیب و غریب درباره شخصیت شان! می‌دانی من هم فکر می‌کنم صورتک هایی که ما آدم‌ها در لحظه لحظه ی زندگی مان پشتش قایم می شویم، خیلی رنگارنگ‌اند. تازه، این ظاهر ماجراست! این صورتک ها چیزهایی است که خودمان از وجودشان خبر داریم. اگر خوشبینانه نگاه کنیم، سه چهارم ماجرا، آن زیرها قایم شده، تکه های ناهشیار! تکه های بی خبر!

 اما من فکر می کنم هر آدمی هر چقدر هم که توی شرایط مختلف یک رنگی بخودش بگیرد، بالاخره یک پرچم توی دستش دارد! مثل پرچمی که ملیت مان را با آن نشان می دهیم. کسی که پرچم «آدم صبور» را توی دستش بگیرد، حتی اگر روزی هم از کوره دربرود، باز هم صبور است! انگار که یک مسافرت خارجه رفته باشد، ولی پرچمش همان است! کاش هر چقدر هم که دور دنیا را می گردیم، پرچمی که از شخصیت مان نشان می‌دهیم، خوشرنگ باشد! 

نظرات کاربران
کد امنیتی