جنگ بد است
شاخ هفته

جنگ بد است

نویسنده : q_baqdadi - محمدحسین وکیلی

جنگ بد است

q_baqdadi

25/08/94

یادداشت کاربران – پنجره

ساعت 18

 

آژیر قرمز که می‌کشیدند خواهر کوچکم دامن مادر را می‌گرفت و آن‌قدر تند تند نفس می‌کشید که کبود می‌شد. مادر توی سر و سینه‌ی خودش می‌کوبید و بلند طوری که صدای آژیر مانع شنیدن صدایش نشود می‌گفت اگر صدامِ نامسلمان ما را نکشد این جز جگر گرفته دق‌مان می‌دهد. آقاجان خواهر کبود شده‌ام را می‌زد زیر بغل و دست من و برادرم را می‌کشید و می‌دویدیم سمت زیر زمین. پله‌های زیر زمین را دو تا یکی پایین می‌رفتیم و گاهی هم پاهای کوچکم فرصت چسبیدن به پله‌ها را پیدا نمی‌کرد و از همان بالا تپی کشیده می‌شدم تا پایین.

هنوز هم شب‌هایی که صدای دزد گیر ماشین‌ها بلند می‌شود، وحشت زده از خواب می‌پرم و دنبال دست‌های آقاجان می‌گردم. همان روزها حمام تهران را که زدند خبر آوردند خاله‌ی پدرم با دختر‌هایش آن جا بوده‌اند. بی‌بی وقتی شنید تنها خواهرش توی حمام پرپر شده است، به یک نقطه خیره شد و از حال رفت. وقتی هم به هوش آمد بی آن که گریه کند چند بار پشت دستش کوبید و گفت: هزار بار به اون شوهر بی ناموسش گفتم یه حموم تنگ این حیاط گور به گوریت در بیار که زن و بچه‌ت عذاب نکشن، به خرجش نرفت که نرفت، بیا اینم عاقبتش و باز به یک نقطه خیره شد و از هوش رفت.

با ذهن کودکانه‌ام مدام به این فکر می‌کردم چرا دشمن باید از همه یک شهر حمام‌ش را بمباران کند. از همان وقت‌ها حمام رفتن برایم کابوس شد. همه‌اش منتظر بودم یک بمب بیاید و حمام را با خاک یکسان کند. خیال می‌کردم عراقی‌ها از حمام بدشان می‌آید. بزرگتر که شدم حمام رفتنم را می‌گذاشتم برای وقت‌هایی که کسی خانه نبود، در یک چشم بر هم زدن می‌رفتم و می‌آمدم بیرون و نفس راحتی می‌کشیدم که این بار هم به خیر گذشت. از خانه‌های بدون زیر زمین هم مثل مرگ می‌ترسیدم. به نظرم خانه بدون زیر زمین امنیت نداشت. جنگ تنها دوستان و همسایه‌ها و اقوامم را از من نگرفت. جنگ همه شجاعت و اطمینانم را با خودش برد. و من که بلد نبودم مثل خواهر کوچکم تند تند نفس بکشم و کبود بشوم و توجه دیگران را به خودم جلب کنم در هیاهوی زندگی ساکت نشستم و مثل مادر بزرگ به یک گوشه خیره شدم.

 

محمد حسین وکیلی

خوب شده بود، دست‌تان درد نکند. مطلب شما مرا به یاد آنونس چند ثانیه‌ای یک برنامه تلویزیونی انداخت که چند وقت پیش دیده بودم و برای چند ساعت فکرم را مشغول خودش کرده بود. مجری می‌پرسد با جنگ موافقید؟ بعضی‌ها موافق بودند! نمی‌توانستم به راحتی عبور کنم، باید هضمش می‌کردم.

شازده کوچولو از روباه پرسید: تو سواد داری؟ روباه گفت: «سواد مال آدم‌هاست، من شعور دارم!» بعضی وقت‌ها ما آنقدر با سواد می‌شویم که شعورمان را کلا فراموش می‌کنیم. شعور مال آدم است باید سختی کشید و به دستش آورد اما قدرت بعضی وقت‌ها ناعادلانه تقسیم می‌شود، می‌رسد به دست کسی که کیلومترها با شعور و آدمیت فاصله دارد یعنی داعش، صدام، قذافی و ... . جنگ درد دارد. وقتی کسی هست که جنگ را منطقی می‌داند باید مطمئن بود که درد هم خواهد بود. حالا این وسط یا باید درد بکشی یا درد را در خودت بکشی! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
مینیمال

مینیمال 535

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧