یک عاشقانه آنلاین
نگاهی به مسیری که پستچی رفت تا محبوب‌ترین و پرخواننده‌ترین داستان عاشقانه دنباله‌دار در فضای مجازی شود

یک عاشقانه آنلاین

نویسنده : مهدیه جوادی

ماجرا از حدود سه هفته قبل شروع شد؛ عشق علی و چیستا. ماجرا از یک پست ساده در اینستاگرام شروع شد، پستی که قرار نبود دنباله‌دار شود، اصلا قرار نبود این همه خوانده شود. ماجرا از وقتی شروع شد که یک زن تصمیم گرفت بی‌پروا از عاشقانه‌اش بگوید، از عشق پاك و معصومش، از داستانِ پستچی، نه يك پستچي معمولي كه پيك الهي. حالا این روزها خیلی‌ها داستان سریالی پستچی را خوانده‌اند. بیش از 140 هزار نفر مستقیما این داستان را هر روز از صفحه اینستاگرام و تلگرام چیستا یثربی دنبال کردند و خیلی‌های‌شان آن را این طرف و آن طرف به اشتراک گذاشتند. خالق اين داستان چيستا يثربي است كه نويسنده، كارگردان و فيلم‌نامه‌نويس مطرحي است ولي اين بار داستان واقعي عشق خودش را براي‌مان تعريف مي‌كند. داستاني كه مخاطب‌های تنبل شده اینستاگرام و تلگرام را که به خواندن مطالب لقمه‌ای و 3-2 خطی عادت کرده‌اند، بر آن داشت تا هزاران كلمه «مكتوب» بخوانند و با غم و هجران خانم نويسنده همراه شوند.

 

چند لقمه از داستان پستچی

** وقتي برگشت قلبم مثل يک بستني، آب شد و زمين ريخت! انگار انسان نبود، فرشته بود! قاصد و پيک الهي بود، از بس زيبا و معصوم بود! شايد هجده، نوزده سالش بود. نامه را داد. با دست لرزان امضا کردم و آن‌قدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بيرون کشيد و رفت. از آن روز، کارم شد هر روز براي خودم نامه نوشتن و پست سفارشي…

****

** زندگی؟! زندگی من، تمام مردان کوچه بودند که با او اشتباه می‌گرفتم، پسرانی رنگ پریده با چشمان معصوم و دهانی خونین. دیگر می‌دانستم که دنیا جای کوچکی ست. مثل یک انبار تاریک که آدم‌ها در آن، هرگز همدیگر را پیدا نمی‌کنند. دلم تنگ بود. فقط برای یک بار دیدنش، خودکارش را پس دادن و معذرت خواستن از خون خورشید روی موهایش.

****

 

** جهان از آن لحظه شروع می‌شد که دو دستی کیف بزرگم را چسبیده بودم و علی میان ابرها اوج می‌گرفت و عطر گندم... پس عشق این بود؟ چیستای ترسو مرده بود! نفهمیدم چطور رسیدیم. گفتم: مرسی، کاش نمی‌رسیدیم. گفت: بله؟ گفتم: هیچی! باز چرت گفتم. ببخشید! گفت: هنوز هم نامه زیاد داری؟ گفتم: دیگر اصلا ندارم! گفت: من براتون یکی میارم. سفارشی خودم! گفتم: کی؟

****

** «میدونی دوستت دارم. حالا چیکار کنیم؟» مثل یک شعر بود. تمام شعرهایی که تا حالا خوانده بودم، در برابر آن هیچ بود. از صبح تا شب، دانشگاه، خیابان و خانه، این جمله را تکرار می‌کردم و فقط نمی‌دانم چرا به خط دوم آن‌که می‌رسیدم، دلم فشرده می‌شد. «حالا چیکار کنیم؟» خب، هر کاری که همه عاشقان می‌کنند. باید سعی کنیم به هم برسیم. چرا آن سوال را پرسیدی علی؟ تا انتهای جهان می‌شد پا برهنه دوید، اگر فقط من و تو بخواهیم.

****

** مادر علی، دختر خواهرش را به من ترجیح می‌داد. مادر من، حال خوبی نداشت و پدرم، هنوز موضوع را باور نکرده بود و فکر می‌کرد خیال‌پردازی‌های دختر شاعر مسلکش است! اگر می‌دانست جدی است، واویلا! می‌شناختمش! گفتم: علی، بیا کاری کنیم گشت ما را بگیرد! علی، ناگهان ایستاد. «چی گفتی؟» گفتم: دو تا از همکلاسی‌های منو، گشت با هم گرفت، بعد از پدر مادرشون خواست که اونا رو عقد هم کنن! استاد منم میگه، وقتی عقد هم شید، دیگه دشمنی‌ها یادشون میره و کم کم عادت می‌کنن. برای اولین بار بود که زیر نور ماه، لبخند علی را دیدم!

****

** در بوسنی هنوز جنگی نبود. برایم مهم نبود بوسنی کجاست، هر جا که بود، قرار بود علی را از من بگیرد. حالا جنگ من با مادر علی یا مادر افسرده خودم نبود. جنگ من و بوسنی بود! و غنیمت، علی بود! رییسم گفته بود، صرب‌ها مسلمانان بوسنی را آزار می‌دهند. ماموریت مخفی علی، حتما درباره صرب‌ها بود. پس حالا جنگ من با صرب‌ها هم بود! مگر یک دختر هجده ساله با چند نفر می‌تواند همزمان بجنگد؟

**** 

** گفت: هیچی نگو! چرا با خودت اینکارو می‌کنی؟ عروسی؟ این‌جا؟ شبی که می‌خواد بره؟ گفتم: برای همین می‌خوام امشب زنش شم، برای این‌که برگرده. گفت: این راهش نیست! نگاهاشونو نمی‌بینی؟ چرا حاجی باید پای تلفن به من بگه، بذارین امشب دست به دستشون بدیم، فردا این جوون میره؟ خودشون میدونن کجا دارن می‌فرستنش. وسط آتیش! گفتم: یعنی اگه زنش شم... گفت: بت قول میدم دیگه نمی‌بینیش، این عروسی نیست، حجله عزا برای این پسرگرفتن! تو هم چراغ حجله‌ای عزیزم! عروسش نیستی.

**** 

** مگر ماموریت سری، چقدر طول می‌کشد که یک سال باید مخفیانه زندگی کنی؟ علی من، امروز بیست و چهار ساله می‌شد و من هنوز بی خبر! حاجی پای تلفن به حراست گفت بگو خبری نیست، مشغول عملیاتند! کدام عملیات؟ مگر تمام نشد؟ هنوز در بوسنی جنگی نبود. مگر آزاد کردن دو اسیر چقدر طول می‌کشید؟ چیزی را از من پنهان می‌کردند. شب‌ها که خسته به خانه می‌رفتم، در راه فقط دعا می‌خواندم.

نظرات کاربران
کد امنیتی
آتوسا
آتوسا
٩٤/٠٨/٢٠
٦
٠
داستان بسیار عالی است و سنت شکنی در ارایه مطالب آنلاین که این روزها به سوی ادبیات نامناسب سوق پیدا کرده،اما این داستان با بیان روان و کلماتی به جا و مناسب مخاطبان را با خود همراه می کند.
دوست همیشگی
دوست همیشگی
٩٤/٠٨/٢٠
٥
٠
بسیاربسیارزیبا مینویسند،نمیدانم چرا از این بزرگواران حمایتی نمیشود.خداکند که کاری شود..
فرزانه آراد
فرزانه آراد
٩٤/٠٨/٢١
٩
١
سلام چیستای نازنین.از اینکه اینقدر صادقانه و بی پرده از عشق پاک و بی آلایشت اونهم در دورانی که محافظه کاری خصیصه بارز اکثر ما آدماست، صحبت کردی ممنونم .داستانت اینقدر گیرا و منسجم ساخته و پرداخته شده که نه تنها من بلکه اطرافیانم رو بدجوری درگیر خودش کرده.نه فقط بخاطر سوژه جالبش بلکه بخاطر ابراز عشقت به علی اونهم در نهایت جسارت و شجاعت و پاکدامنی. هزاران آفرین بر تو بانوی عشق بخاطر گام شجاعانه ای که برداشتی و آغازگر راهی شدی که خیلی ها منتظرش بودن ولی جرات ابرازش رو نداشتن. ابراز شجاعانه یک عشق پاک و مقدس...