یا باید می‌نوشتم یا می‌مُردم!
چیستا یثربی در مصاحبه با جیم از حال و هوای این روزهایش می‌گوید

یا باید می‌نوشتم یا می‌مُردم!

نویسنده : مریم شیعه زاده

متولد مهرماه 1347 در آلمان است. فوق لیسانس روانشناسی‌اش را از دانشگاه الزهرای تهران گرفت و پس از آن برای اخذ دکترا راهی کانادا شد. از سال 68 وارد تئاتر شد و نمایش‌های زیادی را به روی صحنه برد. بیش از 80 کتاب را نگارش و ترجمه کرده است و این روزها با بازگشت به گذشته خودش و نگارش «پستچی» توجه خیلی‌ها را به خود و داستانش جلب کرده است. پای صحبت‌های چیستا یثربی که می‌نشینی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد اما ترجیح می‌دهد کمتر مصاحبه کند. حرف‌هایی که بخشی از آن را می‌‌توانید در مصاحبه اختصاصی‌اش با جیم بخوانید.

 

 

 

 از کی شروع به نوشتن کردید؟

 اولین بار از دوم دبستان. از همان دورانی که نوشتن انشاء را آغاز کردم، آن هم با انشایی درباره مادر. انشایی که با خواندنش، خیره خیره نگاهم می‌کردند و معلمم احساس می‌کرد آن را مادرم نوشته است. ایشان نویسنده مطرحی نیستند اما نویسنده خوبی هستند و چندین کتاب دارند. همان‌جا بود که برای اولین بار یک نفر به من گفت تو نویسنده خوبی هستی، البته اگر خودت نوشته ‌باشی! سال‌ها ‌گذشت و هر سال تمام مراسم‌های مدرسه را من راه می‌بردم. از نمایش‌نامه بگیرید تا شعر و دلنوشته. 

 

 بعد از آن چه شد؟ 

 (با خنده) شدم نامه عاشقانه‌ نویس مدرسه. دوستانم برای نامه نوشتن به دوست، خانواده، معلم و ... به سراغ من می‌آمدند. حتی متن کارت عروسی اقوام‌شان را هم از من می‌خواستند. پدرم دوست نداشت. او همیشه می‌خواست چیستا یک پزشک قهار شود. 

 

 از کی برای مطبوعات دست به قلم شدید؟ 

 از 13 سالگی. آن هم برای یک نشریه دانشجویی! نشریه‌ای که هیچ‌گاه نفهمیدند کسی که با او نامه‌نگاری می‌کنند یک نوجوان است و نباید ابتدای هر نامه برایش بنویسند «دانشجوی گرامی»! نقد کتاب و سینما و تئاتر می‌نوشتم. کم‌کم برای روزنامه‌ها نوشتم و با انتشار سروش هفتگی، به اصرار استادم، جناب قیصر امین‌پور گاهی تا 14 صفحه برای‌شان می‌نوشتم. آن زمان دختری 16 ساله بودم و چون به زبان آلمانی مسلط بودم، گاهی ترجمه هم می‌کردم. نخستین استخدام رسمی من در 19 سالگی و در همشهری بود. یادم می‌آید در آن زمان برنده جایزه آفتاب‌گردان طلایی شدم و به جشنواره کتاب ایتالیا سفر کردم. آن هم در رقابت با نویسندگان صاحب قلم.

 

 می‌خواهم کمی از پستچی محل‌تان بدانم! چه شد که از او نوشتید؟

 اتفاقی برایم رخ داد که یا باید این داستان را با بغض می‌نوشتم یا می‌مُردم. اغراق نمی‌کنم؛ اتفاقی که در قسمت آخر آن را می‌خوانید. نگارش این ماجرا برایم سخت است. آنقدر که می‌گویم پستچی دردناک‌ترین پروژه‌ای است که آن را می‌نویسم. همیشه فکر می‌کردم تلخی فیلم‌نامه نویسی «دعوت» ابراهیم حاتمی‌کیا دیگر برایم تکرار نشود اما این اتفاق افتاد. 

 

 چرا در فضای مجازی نوشتن پستچی را آغاز کردید؟ 

 امسال من شغل رسمی نداشتم و شاید همین بود که به من جرات داد تا کاملا بی‌پروا شروع به نوشتن کنم. به خاطر این مسئله وقت آزاد بیشتری هم داشتم که به اصرار دخترم صفحه‌ای در اینستاگرام ایجاد کردم. من به شدت با فضای مجازی مخالف بودم و احساس می‌کردم نوشتن در آن فضا لذت خواندن کلمه مکتوب را از مخاطب می‌گیرد. اولین یادداشت را که در اینستاگرام منتشر کردم با بازخورد عجیبی رو به‌رو شد. این بازخورد مرا واداشت تا باز هم بنویسم و تا حدی به مردم اهمیت مطالعه را گوشزد کنم. 

 

 از حال و هوای نگارش نخستین قسمت داستان پستچی بگویید؟ 

 دقیقا شب تولدم بود. دلم گرفته بود. شاید از این‌که فقط بانک‌ها تولدم را تبریک گفته بودند! بسیار ناراحت بودم. به تنهایی این روزهایم فکر می‌کردم. قلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم. پشیمان نیستم و هرگز پشیمان نمی‌شوم. هر چند که بسیار آزرده شدم. از سمت جامعه، خانواده و...

 

 وقتی یادآوری خاطرات برای‌تان سخت است، پس چطور به نوشتن ادامه می‌دهید؟ 

 سنگی دارم که از مشهد آن را خریدم؛ سال‌ها پیش. هم اکنون هم که با شما صحبت می‌کنم جلوی چشمانم هست. «ادرکنی یا غریب الغرباء» این عبارت روی آن حکاکی شده است. وقتی می‌خواهم بنویسم این سنگ را در دست می‌گیرم و خنکای آن حس خوبی به من می‌‌دهد. سوره کوثر همیشه برای من آرامش بخش بوده است. آن را می‌‌خوانم و به روح پدرم هدیه می‌کنم. آن وقت سعی می‌کنم در خلوت همه چیز را دوباره جلوی چشمانم بیاورم، اشک می‌‌ریزم، می‌لرزم و شاید نوشتن چند کلمه، ساعت‌ها به طول بینجامد. پشت تک تک کلمات، حرف‌های زیادی پنهان است. هنگام سحر می‌نویسم. زمانی که دخترم خوابیده است. نمی‌خواهم کسی با من حرف بزند و یک بار بی‌اختیار بر سر دخترم فریاد زدم «نیایش! نزدیک من نیا». بعد مردم از من می‌خواهند که روزی چند قسمت را بنویسم. نمی‌توانم! و فقط خدا می‌داند طی آن سال‌ها به من چه گذشت و یادآوری‌اش چقدر برایم دردناک است. 

 

 حس می‌کنید با نوشتن، گذر از خاطرات برای‌تان آسان‌تر می‌شود؟ 

 راحت‌ترین شیوه برای مُردن ، ورق زدن آلبوم خاطرات است. حتی خاطرات شیرین، مثل خاطره یک روز پاییزی که باد، کلاه پدرم را از پشت پنجره راهی خانه همسایه کرده بود و ما دو نفر دقایقی پشت در خانه‌شان ایستاده بودیم و می‌خندیدیم که چطور بگوییم برای چه کاری آمده‌ایم! من دکترای روان‌شناسی دارم و خوب می‌دانم نوشتن از علی و آن روزها مرا آرام می‌کند. من پس از نوشتن حس خوبی دارم و انگار نوشتن تخلیه‌ام می‌کند. 

 

 چه زمان می‌توانیم کتاب پستچی را ورق بزنیم؟ 

 انشاءا... تا دو ماه دیگر. من در نوشتن وسواس دارم. به خاطر معذوریت‌هایی که دارم نمی‌توانم داستان را شفاف بنویسم و مجبور می‌شوم برخی از مطالب را دستخوش تغییر کنم. امیدوارم مردم این را درک کنند که من اجازه این را ندارم که به جز خودم، درباره دیگران و مسائل‌شان با صراحت بنویسم. عده‌ای از من عکس علی را خواسته‌اند و من هرگز به خودم اجازه نمی‌دهم آن را منتشر کنم.

 

 تا به حال درباره این ماجرا با کسی حرف زده بودید؟ 

 من، پدر و مادرم تنها کسانی بودیم که در جریان این داستان‌ها بودیم و هیچگاه این حرف‌ها را جایی بازگو نکردم. وقتی علی رفت بیشتر به سراغ استاد امین‌‌پور می‌رفتم. پیش ایشان درد دل می‌‌کردم و اشک می‌ریختم تا این که یک روز به من گفتند، صبر عاشق باید صبر زیبا باشد. شکوه‌های تو نباید ادامه پیدا کند. بعد از آن خودم را با نوشتن‌های مکرر سرگرم کردم و تبدیل به چیستا شدم. چیستایی که زیاد می‌‌نویسد و ترجمه می‌‌کند. عشق علی یک عشق تعالی بخش بود. 

 

 علت استقبال مردم را چه می‌دانید؟ 

 عشقی ایرانی و پاک که توسط یک راوی زن بازگو می‌شود. داستانی که بر اساس حقیقت نوشته شده و به دور از هرگونه تکلف و پیچیدگی زبانی است. من نمی‌دانستم که تا این حد با احساس مردم همراه می‌شود اما بازخوردها نشان می‌دهد مردم احساسی ما، به من و داستانم بسیار نزدیک‌اند. حتی برخی اوقات من آن‌ها را دلداری می‌‌دهم و می‌گویم عزیزان! صبر! و من مفهوم این کلمه را در نبود علی فهمیدم. 

 

 توصیه‌تان به علاقمندان به نویسندگی چیست؟ 

 بخوانید و بنویسید. پدرم با این‌که دکترای اقتصاد داشت اما نویسندگی را خیلی خوب می‌فهمید. می‌گفت «برای شهرت ننویس. نویسندگی یک شغل نیست که به‌واسطه آن به خود ببالی و مغرور شوی. تنها زمانی بنویس که حال دنیا را خوب کنی.» من هم این جمله را به آن‌ها می‌گویم. هرچقدر هم که شکست بخورید باز ارزش دارد که هدف‌‌تان را دنبال کنید. شاید خود من هم در تلگرام یک کارگاه نویسندگی برگزار کردم؛ شاید! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
رها
رها
٩٤/٠٨/٢٠
٣١
١
خانوم چیستایثربی عزیز با سلام داستانتون فوق العاده است و قدرت و شهامتی که در بیانش دارین فوق العاده تر... امیدوارم همیشه موفق باشین. برامون خیلی باارزش و دوستداشتنی هستین بانوی صبور و قدرتمند سرزمین من.....
دوست همیشگی
دوست همیشگی
٩٤/٠٨/٢٠
١٢
٠
خیلی وقت است صفحه اینستاگرام ایشان را دنبال میکنم.شخصیت بسیار والایی دارند. با وجود چند ده هزار فالور همیشه به تک تک کامنت ها بانهایت دقت واحترام پاسخ میدادند،به نحویکه تاچ گوشیشان چندین بارخراب شد.اما بازبا عشق تمام به این کار ادامه میدادند.ایشان ازآن دسته آدمهایی هستند که بجای حرف عمل میکنند و همیشه بدنبال نوآوری و انجام کار به بهترین شکل ممکن هستند.امیدوارم قدر این گنج هارا بدانیم و از ذره ذره وجودشان نهایت استفاده را ببریم.باتشکر ازشما...همیشه موفق باشید خانم دکتریثربی عزیز.دوست همیشگی شما
زهرا
زهرا
٩٤/٠٨/٢٠
١٠
٠
باسلام چندین روزاست که صبح هااول داستان راادامه میدهم وبعدبهرسرکارمیروم بانوی عشق,هنوز هم جسوری چون ان روزگاران که اگرنبودی دراین جامعه تند وبی نزاکت،این چنین بی پروا نمینوشتی دوستت دارم
سوزان
سوزان
٩٤/٠٨/٢٠
٣
٠
خانم یثربی عزیزم بسیار شما رو دوست دارم بیش از انچه تصور میکنید. من مدتیه که مینویسم و بسیار خوشحال میشم اگه کارگاه یا کلاسی دارید از محضرتون بیاموزم. دوستون دارم خیلی زیاد.واز نیایش عزی هم ممنونم که پیشنهاد دادن بهتون که در اینستا گرام بنویسید روی ماهتون رو میبوسم
رضا
رضا
٩٤/٠٨/٢٠
٩
٠
با سلام به خانم چیستای عزیز فقط بگویم که با خواندن این داستان آنقدر اشک در چشمان جمع میگردد که واقعا قادر به خواندن ادامه داستان نیستم. حس عاشق شدن مجدد را در من زنده کرده است
مریم شایان
مریم شایان
٩٤/٠٨/٢٠
٢
١
نوشتار و جسارت شما را میستاییم.بانوی صبور سالهای سخت سرزمینم.پسری 14 ساله دارم که دوست داشتم یکی از نوشته هایش را میخواندید.ممنون.
نازی
نازی
٩٤/٠٨/٢٠
٤
٠
خانم چیستای عزیز و مهربان و صبور..ممنون که می نویسی تا حال ما بهتر شود..و منون که نگاهت به شغلت تا این اندازه زیباست و مادیات را فراموش کرده ای...ای کاش تمام ما در کارمان این گونه بودیم..ای کاش..در انتظار چاپ کتابت هستم بی صبرانه...صبور بودنی که بسیار زیبا لمسش کرده ای و برایمان بازگو کردی گرچه خودم بارها تک تک دلنوشته هایت را خوانده ام میخواهم به عنوان گنجینه ای از عشق گرانبها همیشه در کنارم داشته باشم..میخواهم با کتاب شما عشق ورزی و صبور بودن را به فرزندم بیاموزم.. بانوی عشق که هوای پاییزی سرزمینم را عاشقانه کردی شهامت شما ستودنی ست من حتی جرات ورق زدن البومهای قدیمی ام را ندارم..هر برگی از خاطراتم قلبم را خدشه دار میکند..چه برسد به واژه واژه نگارش این همه احساس..
سحر
سحر
٩٤/٠٨/٢٠
٢
٢
خانم يثربي عزيز هيچ وقت خوب ننوشتم و در حال حاضر كلمه ها براي بيان احساسم ياري نمي كنند، واقعا زندگي تك تك ما داستاني منخصر بفرد است. خوشحالم كه نوشتن پستچي با همه ي تلخي ها و زيبايياش و اشتراك اون با هم نوعانتون كمكتون كرد، قضاوت هاي ناصحيحي يكسري از افراد را به دل نگيريد اسطوره ي صبر و بردباري هستين و قلمتون گيرا و شفاف است ممنون
ناشناس
ناشناس
٩٤/٠٨/٢٠
٥
٠
یه دختر 25 ساله ام و توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران ارشد میخونم .... تولد منم هر سال فقط بانک ها تبریک میگن ... قبض موبایلم با این سنم 3000 تومنه.... 7 ساله کسی رو دوست دارم که میدونم کوچکترین حسی بهم نداره... این عشق مسخره تو این 7 سال انقدر چهره ام رو غمگین کرده که همه فکر میکنن مشکلی دارم .... نمیدونم خدا میخواد بنده اش رو چند سال امتحان کنه
فرزانه آراد
فرزانه آراد
٩٤/٠٨/٢٠
٤
٠
سلام چیستای نازنین.از اینکه اینقدر صادقانه و بی پرده از عشق پاک و بی آلایشت اونهم در دورانی که محافظه کاری خصیصه بارز اکثر ما آدماست، صحبت کردی ممنونم .داستانت اینقدر گیرا و منسجم ساخته و پرداخته شده که نه تنها من بلکه اطرافیانم رو بدجوری درگیر خودش کرده.نه فقط بخاطر سوژه جالبش بلکه بخاطر ابراز عشقت به علی اونهم در نهایت جسارت و شجاعت و پاکدامنی. هزاران آفرین بر تو بانوی عشق بخاطر گام شجاعانه ای که برداشتی و آغازگر راهی شدی که خیلی ها منتظرش بودن ولی جرات ابرازش رو نداشتن. ابراز شجاعانه یک عشق پاک و مقدس...
فرشته
فرشته
٩٤/٠٨/٢٠
٦
٠
چیستای عزیز داستانتون خیلی دوست داشتنی است و چون از دل درمیاد بردل مینشیند.در یکی از پیامها در تلگرام نوشته اید قسمت ۲۹ آخرین قسمت است و فقط کسای که فالور میکنن میتونن ببینند.منظورتو چی بوده.در کانال تلگرام امکانش چطوریه؟ممنون از جوابی که میدید
مرواريد
مرواريد
٩٤/٠٨/٢٠
١
٠
داستان پست چي رو دوست دارم و عاشق جسارتتونم. منم در چهارده سالگي عاشق شدم و حس نوشته هاتونو خيلي ملموس درك ميكنم. چقدر حس عاشقي زيباست.اولين عشق و عشق فراموش نشدني ابدي ممنون كه عاشقيمو ياد آوري كردين و ممنون كه مينويسيد
پریسا
پریسا
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
خانم یثربی عزیز،ممنون که با داستان عاشقانتون من رو بردید به 16 سال قبل که عاشق شده بودم
سپیده
سپیده
٩٤/٠٨/٢١
٢
٠
خانم یثربی عزیز از داستان فوق العادتون سپاسگذارم.
مينا
مينا
٩٤/٠٨/٢١
٢
٠
بسيار عالي نگاشتيد خانوم چيستا يثربي.قلمتون ستودني و جراتتون در نگاشتن ستودني تر.عده اي از انسانها علي در زندگي دارند كه شايد يك لحظه و با يك تصميم اشتباه از دستش دادند اي كاش جسارتتون در عشق درسي باشد براي كساني كه عاشقند و هنوز ابتداي راه. زندگي دشت پر ازخاطره ايست ايست كز سر آغاز چنين بوده و هست
فروغ
فروغ
٩٤/٠٨/٢١
٠
١
خانم یثربی عزیز دست مریزاد به زیبایی کلام و قدرت بیان تمام عاشقانه هایتان.بی شک عشق وعاشقی در زندگی بسیاری از افراد اتفاق می افتد ولی جسارت روایت ان چنان دشوار است که سالها درسینه پنهان میشود.باکلامتان به سالهای دور سفر کردم.پاینده باشید
متین
متین
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
خانم یثربی عزیز در یک کلام فوق العاده اید... موید و پیروز باشید...
عسل
عسل
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
چیستای عزیز.من هم در سالهای خفقان جوانی کردم.با خواندن داستانتان به جسارت و لجاجتتان بر سر عشق غبطه خوردم.خوش به حالتان که درد عشق را به درد رساندید.پیروز و پایدار باشید.
دختربارون
دختربارون
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
چیستا جان حرفی که از دل بر میاد بر دل میشینه مصداق کامل داستان پستچی شماست..داستان پستچیتون موقعی وارد زندگی من شد که از افسردگی وزندگی تو شهر غریب و انبوه درسای امتحان رزیدنتی(تخصص پزشکی) آزرده خاطر بودم و از همه برنامه های تلویزیون و جکهای بیفایده تلگرام کلافه شده بودم..الان تنها دلخوشیم شده چیستا و داستانی که انگار منم توش نقش اول رو بازی میکنم..منو به یاد روزایی میندازین که برای نوشتن دو جمله در وبلاگم تا سحر بیدار میموندم و باچشمای از حدقه در اومده با ذوق و شوق به بیمارستان میرفتم! خیلی دوست دارم زود تر به انتهای داستان برسم اما از طرفی هنوز داستانتون تموم نشده دلتنگش شدم!چیستا جان ممنون که حال همه مارو خوب کردی(ich bedanke mich bei ihnen fur deine hilfe)
سارا
سارا
٩٤/٠٨/٢١
١
٠
سلام خانم یثربی عزیز،من شما رو قبلا زیاد نمیشناختم،چند تا از نقدهاتون رو از فیلم های سینمایی خونده بودم،بعد از اینکه دیدم شما هم مثل من عاشق هستین حس قشنگی تو دلم نسبت به شما پیدا کردم،کسی که عاشقش شدم با اشتباهاتش من و خودش رو از هم دور کرد،فرسنگها ،اما من باز عاشقم،علی غصه شما حس خوبی از معشوق رو به ادم میده،من زخم عمیقی روی دلم دارم از گذشته تا به حال،دست به دامن خدا هستم،شما هم دعام کنید
یک منتظر
یک منتظر
٩٤/٠٨/٢١
١
٠
سلام بر چیستای عزیز نغمه غم انگیز داستانت مرا یاد نغمه غم انگیز زندگیم انداخت.انتظار خیلی فرسوده کنندست .انگار زمان تو اون تاریخ میمونه و عوض نمیشه!امروز چندمه..چه سالیه ..شاید یادت نیاد .تاریخ ثابت مونده .ولی اعتقاد دارم این جهان انرژیها ثابت وبهم برگردانده میشه.اگه نه از همان طرف ولی از بقیه بازخوردش میبینی.به احترام عشق قشنگت .برات آرزوی عشقی جدید ،مداوم،بادوام از جنس خودت میکنم .موفق و شاد و عاشق بمونید.
الهه
الهه
٩٤/٠٨/٢١
٠
٠
با عرض سلام وخسته نباشید من این داستانوداصلا نخونده بودم فکر میکردم یه داستان خیالی هستش که تو گروه ها میذارن ولی به پیشنهاد دوستام این داستانو خوندم تبریک میگم داستان فوق العاده قشنگی بود عشقه شما یه عشقه پاک واسمونی هستش زمینی نیست امیدوارم همیشه موفق باشید
طوبی
طوبی
٩٤/٠٨/٢١
١
٠
سلام چیستا جان از شجاعت و صداقتت ممنون. ما رو بر گردوندی به اون ایام . یاد اون دوست داشتن ها و محبت های صادقانه به خیر . یاد اون شجاعت هامون به خیر. حس خوبی بهم دادی ازت ممنونم عزیزم.
کیوان
کیوان
٩٤/٠٨/٢١
١
٠
سلام نوشته هاتپن فوق العاده بود بسیار زیبا و بی نظیر اونقدری که من سالها بود جذب نوشته ای نشده بودم که تا تمامشون رو نخوندم دست ازش نکشم بی صبرانه منتظر ادامه داستانتون هستم
مینا س
مینا س
٩٤/٠٨/٢٢
٢
٠
چیستای نازنین در روزگار بی مهری و بی عشقی ، نوشتن از عشقی دیرین ، سراسر مهر و پاکی ، ستودنیست. بنویس تا آنان که به رسم دیرین به شکستن قلمت برخاسته اند ، بدانند مهر جاری برقلم شکستنی نیست ... آن روزهای تلخ جنگ تجربه ی عاشقانه ای این چنین پاک و پایدار دلیل نفس کشیدن نسل ما بود نسلی که کودکیش در انقلاب ، نوجوانیش در اضطراب جنگ و جوانیش در نبودها و کمبودها گذشت نسلی که میفهمید و میتوانست چیزها را بسازد . و اکنون در آغاز میان سالی باحیرت به عشق های دوروزه ی کنونی مینگرد... بنویس چیستای عزیز تا بدانند عاشقی بهایی داشت که از جان و دلمان پرداختیم ...
ارغوان
ارغوان
٩٤/٠٨/٢٣
١
٠
می گویند از عشق برای عشق نوشتن دشوار است.عشق خودم به داستان های عاشقانه شما را چگونه بیان کنم جز با سکوت...
شهره
شهره
٩٤/٠٨/٢٤
١
٠
خانم يثربى عزيز ،سپاس از اين كه شور وحال نوجوانى رو به يادمون آورديد ،از اينكه ما رو تو حس زيباى عشق شريك كرديد اونجايى كه نوشته بوديد تو تپه هاى گيشا مى دويديد ،من بى اختيار به ياد هروله هاجر افتادم هاجر در طلب آب مى دويد وشما در طلب هواى عشق پا به پاى شما قدم مى زنيم ،همراه شما گر مى گيريم و همزمان با شما يخ مى زنيم ،قلبهايمان براى آنچه بايد حس كنيم بى امان مى كوبد گاهى مى گويم نسل ما چه قانع بود ،به يك نگاه به يك سلام به يك جمله كه تا ابد توى ذهنت تكرار كنى و هر بار شهدش كامت را شيرين كند ممنون كه اين حس زيبا رو با ما به اشتراك گذاشتيد لعنت به جنگ ، به اميد روزى كه هيج جنگى عاشقان دنيا رو از هم دور نكنه
n.a
n.a
٩٤/٠٨/٢٤
٢
٠
درود بر شما بانوی شاه دل و زیبا قلم با خواندن داستان غم انگیز و پرتلاش زندگیتون به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم و همزادپنداری کردم و کلی اشک ریختم....منم یه جورایی مثل شما چندسال انتظار و سختی کشیدم اما میخواستم جا بزنم با خواندن عشق فشانی و صبر و تحمل شما میخوام تجدید نظر کنم....نمیدونم آخرش با حاج علی تونستین ازدواج کنین یا نه ولی اگه ایشون همچین سعادتی نصیبش نشده باشه باید براشون ابراز تاسف کرد ای کاش عشق شما رو فدای بوسنی و افراد دیگه نمیکرد! در پی انجام مستحبات به نظرم گناه بزرگی کرده که انقدر شما رو زجر داده و منتظر گذاشته...روح و روان یک انسان که ازش خواسته به پاش بشینه رو نابود کرده به خاطر چی!؟
مونا
مونا
٩٤/٠٨/٢٥
١
٠
بانوی پر احساس سرزمینم سلام! از دین قلم شیرین و دلنشینتات لذت بردم و با خواندن جزئیات ظریف و خیال انگیز داستان به رویا رفتم. با شما شاد شدم خندیدم نفسم به شماره افتاد گریستم و گاه بهت زده و نگران ادامه نامعلوم داستان را در ذهن خور جستجو کردم. لازم نیست بگویم بسیار زیبا نوشتید. شهامتتان را در عاشق شدن میستایم و شجاعتتان را در عاشق ماندن تحسین میکنم! این همان چیزیست که اکثر ما زنان این سرزمین از "نداشتنش" زجر کشیدیم و ... من هم مثل شما فکر میکنم عشق آدم را بزرگ میکند و شاید اصلا فلسفه خلق چیزی جز این نباشد. انصافا خوب عاشقی کردید! خوشا بحالتان! اما بیش از هرچیز از "شاید خود من هم در تلگرام یک کارگاه نویسندگی برگزار کردم؛ شاید! " هیجان زده شدم... بیصبرانه پیگیر این شاید هستم تا روزی که در ذهن شما به یک باید بدل شود. سپاس سپاس سپاس
غزال
غزال
٩٤/٠٩/٠٦
٢
٠
اوووووف از قلمت پدرمان را در آورد... هرچی اشک ماست اشک شوق شود برای تو.
یه عاشقه عشق...
یه عاشقه عشق...
٩٤/٠٩/١٥
٠
٠
ازین بهترنمیشه .چندین دفعه خوندمش اماهنوزم اشکمو درمیاره .کاش منم یه روزبتونم عشق واقعی و ستودنی رو تجربه کنم...
Mani
Mani
٩٤/١٢/٢٣
٠
٠
سلام داستان پستچى در يك كلام فوق العاده 👍 من مى خواهم با خانم يثربى تماس يا مكاتبه ، داشته باشم . به چه صورت ميسر است ؟؟