جیم نویس برفک‌خوار
آنتن

جیم نویس برفک‌خوار

نویسنده : امیر سعید صبا

سلام برجیم خوانان عزیز. اگر رسانه را یک آدمیزاد فرض کنیم، بدون شک یک ضمیمه‌ای مانند جیم حکم دست و پای آن رسانه آدمیزادی را دارد و طبیعتا نویسندگان جیم حکم انگشتان دست و پا را. و این یعنی اینکه هر کدام از نویسندگان مانند انگشتان یک آدمیزاد شخصیت و کارکرد متفاوت از دیگری دارند. البته بعضی‌ها هم مثل آن‌هایی که پایان‌نامه می نویسند بسان انگشت کوچیکه پای چپ می مانند که هیچ کاربردی نداشته جز خوردن به پایه میز و جلیز و ولیز دادن آن آدمیزاد.

حالا اگر فرصتی باشد یک روز شرح خواهم داد به غیر از خودم که انگشت بانمکه هستم مابقی همکاران کدام انگشت می‌باشند. اما عرض می‌کردم که هر کدام از نویسندگان جیم برای خودش یک جوری است، البته ما آدم جورواجور نداریم. اخیرا به تیم نویسندگان جارچی نویسنده‌ای اضافه شده است برفک خور. یعنی یک لحظه از او غفلت کنی تمام برفک‌های یخچال را بانون یا بدون نون خورده است. یک عادتی هم که دارد این است که وقتی چیزی می‌خورد برای جیزک دادن بقیه، آثاری از خوراکی خود را بر روی در و دیوار و جاکفشی و کیف مدیر اجرایی به یادگار می‌گذارد. پس اگر تکه‌های پاستیل، تمبر هندی، آلو بخارا و کله پاچه در اطراف جیم دیدید بدانید نامنبرده مدتی پیش آنجا بوده.

از دیگر خصوصیات اخلاقی وی یک دست گیم/دو خط جارچی است. یعنی یک دست گیم می‌زند، دو خط جارچی می‌نویسد و قص الهذا ...

 

کامنتدونی:

سلام جیم. واقعا متاسفم. اینقدر رسانه ها دارن ازشبکه های اجتماعی بد میگن بعد تو عضو اینستاگرام شدی؟ واقعا که

بس که این اینستاگرام پیله بود! پاشنه در جیمو کنده بود. بعد از اینکه به وایبر و وی چت و واتس آپ نه گفتیم، اینستا رو نتونستیم بپیچونیم، اونم فقط از ترس حرف مردم که یه وقت واسمون حرف در نیارن!

 

سلام جیم عزیز.من خودم دوره کارشناسیم رو دانشگاه پیام نور خوندم و کارشناسی ارشد رو دانشگاه سراسری ولی دور از واقعیته که بگم پیام نور راحت تربود واسم ,چراکه یک کتاب بود و بیست تا تست و اونم با نمره منفی...! 

منم پیام نوری بودم. نفص بچه های جیم هم پیام نوری بودن! از همه سخت تر نبود نیمکت خالی سر کلاس ها بود، یه تیکه موکت می بردیم با خودمون بلکه یه جا بتونیم بشینیم!

 

جيم.من ازهر راه حل و معادله اي که ميرم، حتي فرمولاي فيثاغورث و ارشميدس، نمی دونم چجوري پارک = پنچري مي شه؟ راه حلش چيست؟ (لوک بدشانس) 

 آورده اند که روزی دانشمندی را به نزد حاکمی بردند. حاکم پرسید آیا تو کشف کرده ای که یک کیلو آهن = یک کیلو پنبه؟ دانشمند گفت: آری! سپس به دستور حاکم یک کیلو پنبه آوردند و بر سر دانشمند ریختند و نیشش تا بناگوش باز شد! سپس یک کیلو آهن بر سرش کوفتند طوری که مغزش کف آسفالت ریخت! حاکم که تا آن موقع آسفالت ندیده بود از شدت هیجان همان جا پنچر شد و درباریان با خیال آسوده به پارک رفتند و بساط عشق و حال رو گستراندند!

نظرات کاربران
کد امنیتی