صفت‌هایی که اسراف می‌شوند
jeem.ir

صفت‌هایی که اسراف می‌شوند

نویسنده : مدیر سایت

برخی‌ها فکر می‌کنند که یک نویسندهِ با کلاسِ خوش‌قلمِ باحالِ امروزیِ روشنفکر‌طور حتما باید مثل همین جمله‌ای که خواندید، کلی صفت برای هر قسمتی از نوشته‌اش ردیف کنند. «سادگی» رمز موفقیت خیلی از نوشته‌هایی است که سال‌هاست در یاد مردم مانده است. از بیان احساس و حرف‌تان به زبان ساده نترسید. نوشته‌های ساده و روان که از صفت‌های تو در تو و کشدار عاری هستند، هم پیام را بهتر می‌رسانند هم مخاطبشان عمومی‌تر و صمیمی‌تر است.

 

تیشه غیرت

PDrAM

تاریخ انتشار:

10/08/94

ساعت: 10

گفته بودم که به دوری تو عادت کردم/ شور خود کشتم و در شعر تو غفلت کردم

بعد چند ماه تو را دیدم و دل آتش شد/ وای از این عشق و از این سوزش و ذلت کردم

حسبی الله و توکلت علیه و کفی/ حیرت از سردی و توجیه و جوابت کردم

غرقه در آب کسی گشت و نکرد دامن خیس/ ترس آب و غم ساحل شده، علت کردم

شایدم چون دگران در پی بازاری تو/ حق آن داری، غلط کرده مذمت کردم!

گر در آغوش دگر بینم و نفرین نکنم/ همچو فرهاد و همان تیشه‌ی غیرت کردم

عاشقی جرم بزرگی است در این شهر غریب/ حبس و اعدام تو خوش بوده که بدعت کردم

صفحه اصلی- جادوی کاغذی– یادداشت کاربران – تیشه غیرت

 

قرارمان باشد سر ساعت دلتنگی

شادزی خانوم

تاریخ انتشار :

09/08/94

ساعت: 12

جمعه‌ها مرا یاد تمام دلتنگی‌هایم می‌اندازد. یاد تمام نبودن‌هایی که مثل خودِ بودن است اما ما توفیق این را نداریم که حتی نبودن‌هایت را احساس یا حتی استشمام کنیم. جمعه‌ها بوی تو را می‌دهد. جمعه‌ها بوی یاس‌های کبود مادرتان فاطمه(س) را می‌دهد. جمعه‌ها بوی غریبی بقیع را، بوی تمام سال‌های غیبت‌تان را، بوی اشک‌های نریخته‌مان را، بوی نیامدن‌تان را، بوی تو را، تو را و تو را می‌دهد. جمعه‌ها آنقدر بوی تو را می‌دهد که تمامش در گلو بغض می‌شود و این بغض هر جمعه می‌شکند با نیامدنت و این داستان ادامه دارد تا آمدن آن جمعه‌ای که فقط بوی تو را می‌دهد.

آقا جان بیا قرارمان فقط عصرهای غم زده غروب جمعه‌ها نباشد. بیا قرارمان و وعده دیدارمان باشد سر ساعت دلتنگی. این روزها هر جمعه که نه، هر روز و هر ساعت دلم برای شما می‌گیرد و دلتنگ می‌شود.

صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – قرارمان باشد سر ساعت دلتنگی

 

سنگ‌ریزه‌های‌تان را بردارید!

b_noori

تاریخ انتشار :

06/08/94

ساعت: 12

می‌گویند کبوترها، همان‌گونه که برای حیات به آب و دانه نیاز دارند، محتاج سنگ ریزه نیز هستند. این سنگ ریزه‌ها در سنگدان‌شان می‌شود سنگ آسیاب، تا دانه‌ها را برای کبوترها هضم کند. واقعیت این است که آدمی هم بی نیاز از این سنگ ریزه‌ها نیست. ما در میان تمام خوشی‌ها و در دقایق سرمستی از حظ و کیف زندگی، برای حیات روح‌مان نیازمند دردهایی هستیم که سنگدان‌مان را پر کنند. مصائب و دردها، ابزاری هستند تا هضم مشکلات را برای انسان آسوده‌تر سازند. گویی قلب آدمی با کمک سنگ ریزه، دردهای روزمره را خرد می‌کند، هضم می‌شود و تمام..

حالا ایها الناس! من با باوری از جنس عین الیقین و با استناد به تماشا عرض می‌کنم؛ این سنگ را اگر از سفره دل دیگران برندارید، بر سفره دلتان نازل می‌شود. زیرک آن جماعتی که در سنگ‌های دیگران شریک‌اند. باخته‌ی این بازی کسانی هستند که راه‌شان را از درد کج می‌کنند که مبادا آشوبی به آرام دل‌شان بیفتد.

  صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – سنگ ریزه‌های‌تان را بردارید!

 

مادربزرگ؛ این شوالیه تعبیرخواب!

sepide.b

تاریخ انتشار :

29/07/94

ساعت:19 

غروب بود. داشتم در بحر مکاشفت کرال سینه می‌رفتم که آسمان تیره شد و کابوس شومی شروع شد. به دنبالش روحم چنان قالب تهی کرد که جاذبه زمین با مهربانی تمام من را به کف اتاق کوباند. بالافاصله خودم را به قلمروی مادربزرگ، که شامل ال‌سی‌دی پنجاه اینچ و یک دوری پر از تخمه شورِ لیمویی بود رساندم و نفس نفس زنان گفتم «کشتم! همه رو... کلی بودن... این‌قدر... پنج شیشتا... آره پنج شیشتا... کوسه‌های وحشی... با اسلحه توی دستم کشتمشون» مادربزرگ که مشغول رمزگشایی رازی در سریال محبوبش بود با حضور پرشور من رشته‌های تفکر سیستمی‌اش پنبه شد و فریاد زد «خدا لعنتت کنه! حالا اسلحه چی بود؟» به پهنای صورتم اشک ریختم و گفتم «خمیر دندان» مادر بزرگ نازنینم بعد از این‌که اسم آلت قتاله را شنید، عصایش را کوبید فرق سرم و بعد از دعاهای خیر فراوان برای افزایش طول عمر و درخشیدن ستاره بخت و اقبالم، خوابم را این طور تعبیرکرد: «داری به معضلی جهانی تبدیل می‌شی. تا جون مردم به خطر نیوفتاده. خدا لعنتت کنه! بیشتر مسواک بزن»

صفحه اصلی- پنجره – یادداشت کاربران – مادربزرگ؛ این شوالیه تعبیرخواب!

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
نگاهی به « انتقام جویان: جنگ اینفینیتی» به بهانه اکران بزرگترین پروژه سینمایی «مارول»

بزرگترین گردهمایی تاریخ ابرقهرمان‌ها

٩٧/٠٢/٢٧
آنتن

ما هم نازک!

٩٧/٠٢/٢٧
درباره «پلنگ سیاه»، فیلمی که در گیشه‌های دنیا عجیب و غریب می‌فروشد

ابرقهرمان بفروش و نچسب

٩٧/٠٢/٢٧
شاخ هفته

ای تو نگهبان من

٩٧/٠٢/٢٧
نگاهی به پرونده قلدری‌های آمریکا در چند قرن اخیر به بهانه خروج ترامپ از برجام که البته اتفاق عجیبی هم نبو

قلدرامپ

٩٧/٠٢/٢٧
درباره درخشش بانوان فوتسالیست ایران در آسیا؛

قهرمانان وطن

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

جامعه‌شناسی تدفین و چیزهای دیگر...

٩٧/٠٢/٢٧
جانونی

تقدیم به جناب خرما... با احترام

٩٧/٠٢/٢٧
راهکارهایی برای تنفسِ جان، به بهانه آمدن ماه رمضان

هوای تازه برای ریه‌های روح خسته

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک ایران، یک صدا

٩٧/٠٢/٢٧

تقریبا هیچ!

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

یک حقیقت مرگبار

٩٧/٠٢/٢٧
ساختنیجات

جالباسی، از تولید به مصرف

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

دعوت شدگانیم...

٩٧/٠٢/٢٧
گفت‌و‌گو با دروازه‌بان تیم ملی فوتسال بانوان ایران

لژیونر شدن ما خیلی محال است

٩٧/٠٢/٢٧
تا جامِ جهانی

یک ایرانی بین خوش‌تیپ‌ترین بازیکن‌های جام‌جهانی2018

٩٧/٠٢/٢٧
حکایت هفته

اندر حکایت ابن جیم و انبار پر خودروسازان

٩٧/٠٢/٢٧
چهره هفته

شهردار تهران

٩٧/٠٢/٢٧
پایان نامه

لوبیا، گلابی و غوطه‌ای که نخورد!

٩٧/٠٢/٢٧
یادداشت

من از شما می‌پرسم: آیا مشکل ما این است؟

٩٧/٠٢/٢٧