اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند
شاخ هفته

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

نویسنده : Vania - سید مصطفی موسوی اصل

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

Vania

ش29/07/94

یادداشت کاربران – جادوی کاغذی

ساعت 13

 

جایش همیشه آن تهِ ته بود. زیر همه‌ی لباس‌های دیگر درون کمد. نزدیک لباس‌های گرم زمستان که تقریبا یک بار در سال بیرون آورده می‌شدند. جایش را دوست نداشت. آن زیر باید از یک طرف سنگینی بقیه لباس‌ها را تحمل می‌کرد و از طرف دیگر مدام لباس‌های رنگارنگ را می‌دید که حداقل هفته‌ای یک بار بیرون برده می‌شدند و بر تن صاحبش می‌نشستند و این‌ها دلش را می‌آزرد. این‌که می‌دید اعتنایی به او نمی‌شود و دوستش ندارند. 3-2 سالی بود که آن‌جا بود. آمدن لباس‌های نو و رفتن قدیمی‌ها را دیده بود. و او آن‌جا آن تهِ ته کمد آرام نشسته بود و گاهی شاید حتی اشکی هم می‌ریخت.

هیچ کس نمی‌فهمید، نمی‌دانست غم لباس مشکی ته کمد را، دیده نشدنش را. دلش می‌گرفت. آخر او هم دوست داشت بر تنی بنشیند و زیبایش کند اما...

حیف، حیف که سیاه بود. حیف که رنگارنگی دیگران را نداشت. و حتی می‌دید وقتی هم که اتفاقی می‌افتاد و از آن زیرها بیرون آورده می‌شد چقدر با اکراه پوشیده می‌شد. صاحبش را می‌شناخت. می‌دید که وقتی مشکی پوش می‌شود دل خوش نیست. می‌دید چهره‌اش در هم می‌رود. بی‌حوصله می‌شود. اما خب چه می‌توانست بکند؟ نه این‌که دلش بخواهد عزایی برپا شود تا او هم از آن زیر سر بیرون آورد نه! اما وقتی دلبری آن لباس‌ها و روسری‌های رنگارنگ را می‌دید که به چشم  کلاغ سیاه زشتی به او نگاه می‌کردند دلش می‌گرفت. مثلا آن بلوز صورتی که هی می‌خواست خودش را نشان دهد و در دل دختر جا کند یا آن روسری‌های رنگارنگ که می‌دانستند هر هفته یکی‌شان حتما مهمان موها و سرش می‌شوند و یک هفته‌ای کلی ذوق کنند که انتخاب شده‌اند. باز او می‌ماند و حسرت آن زیرها ماندن. گاهی هم خودش را دلداری می‌داد که تنها نیست و مثلا کلاغ‌ها هم مانند اویند. کسی دوست‌شان ندارد. بعد حتی دلش به حال کلاغ‌ها هم می‌سوخت و با خود می‌گفت اصلا مگر کلاغ‌ها چه‌شان است؟ مگر آن‌ها دل ندارند؟ مگر به حسب سیاهی ظاهر، می‌شد حکم به سیاهی دل داد؟

با همه این‌ها دلش خوش بود به آن دو ماه. به دو ماهی که این بار اگر بر تن می‌نشست نه با اکراه بود و نه دل ناخوشی. دل خوش به این‌که وقتی آن دو ماه می‌آمدند، او بود که دلبری‌اش آغاز می‌شد. او بود که می‌شد مظهری هر چند کوچک برای نشان دادن غمی به اندازه‌ی تمام تاریخ. می‌شد لباس احرامِ ورود به ماهی بزرگ.

محرم که می‌آمد دیگر غمی نداشت. فراموش می‌کرد همه آن غصه‌ها را. حالا او بود و محرم و صفر و نشان حسینی شدن و صاحبی که دیگر به اکراه بر تنش نمی‌کرد به حرمت مُحرِمِ محرم شدن.

 

سید مصطفی موسوی اصل

هر سال برای شروع این ماه کلی انتظار می‌کشم، دلتنگ می‌شوم، دلتنگ ماهی که با آغاز آن به دست مادرم لباس مشکی تن کنم ، لباس مشکی‌ای که حس و حال نوکری به من می‌دهد، مشکی‌ای که پوشیدن آن کراهت دارد ولی برای عزا و مصیبت اباعبدا... (ع) نه تنها کراهت بلکه مستحب هست. مشکی‌ای که شاید آخرین بار محرم و صفر سال گذشته اتو کرده در گوشه‌ای گذاشته باشم و با شروع ماه محرم دوباره اذن بگیرم و تن کنم، مشکی‌ای که به من حال و هوای غریبی و مصیبت اباعبدلله (ع) می‌دهد، مشکی‌ای که من را به هیئت اباعبدا... (ع) می‌کشد.

نظرات کاربران
کد امنیتی