آن‌هایی که قبول شدند؛ این‌هایی که مردود شدند!
برشی کوتاه از زندگانی برخی از زیانکاران و برخی از رهیافتگان پیام عاشورا

آن‌هایی که قبول شدند؛ این‌هایی که مردود شدند!

نویسنده : حامد نادری راد

او مانند جدش است. معلم است، امام است. او حریصانه دنبال هدایت است. او از هر فرصتی برای بیان حقانیت حرکتش و منظور جهادش استفاده می‌کند. فقط کافی است تو را در مدرسه‌اش ببیند، با شوق به سویت می‌آید. حالا حتی اگر بدترین باشی. حتی اگر از این مدرسه فراری باشی. حتی اگر به قصد دشمنی با او شمشیر بسته باشی. او چراغ هدایتی ‌ست که پروانه‌ها را صدا می‌زند. برخی‌ها می‌آیند و می‌سوزند و جاودانه می‌شوند و برخی‌ها برای این پرواز آنقدر چون و چرا می‌کنند تا سرانجام در پیله‌ تنهایی‌شان فاسد می‌شوند و می‌میرند.

 

خودم نمی‌آیم، اسبم را می‌فرستم!

نامش عبیدالله بود. در محلی به نام «قصر بنی مقاتل» با امام همسفر شده بود. از ترس ابن زیاد از کوفه فرار کرده بود و امام را برای نرفتن به جنگ نصیحت کرد. امام در مقابل این نصیحت از او خواست که برای پاک شدن گناهانش و مبارزه با ظلم همراه او به میدان بیاید. عبیدالله محاسبه کرد و چون خوش نداشت که جانش در خطر بیفتد گفت: «من احتمال نمی‌دهم شما در برابر مردم کوفه پیروز شوید. همچنین من دوست ندارم در حال حاضر بجنگم؛ ولی اسب خوبی دارم که حاضرم آن را به شما بدهم. شمشیر برانی هم دارم که آن هم برای شما». امام آهی کشیدند و گفتند: «ما را به کمک گمراهان نیازی نیست. دور شو که اگر کسی ندای کمک ما را بشنود و یاری نرساند، به دوزخ وارد خواهد شد.» او پس از این واقعه روی آرامش را ندید. پیوسته به دنبال او بودند و از جنگی به جنگ دیگری می‌رفت. سرانجام عبیدالله بن الحر جُعفی در حین فرار از دست مأموران حجاج، در فرات غرق شد!

 

رستگاری در آخرین لحظات

بیست سالی بود که مانند خوارج  فکر می‌کردند. درست از همان زمان حکمیت و حکومت علی(ع) شعارشان شده بود «هیچ حکمی جز حکم خدا نیست» از وقتی پدرشان در نهروان کشته شده بود بدجوری بغض علی(ع) و پسرانش را دل داشتند. وقتی نوبت جنگ با حسین(ع) رسیده بود، آن‌ها با این‌که ابن زیاد را هم قبول نداشتند ولی برای انتقام از حسین(ع) به میدان آمده بودند. بعد از ظهر جز دو نفر، کس دیگری برای یاری حسین(ع) نمانده بود. ایشان رو به لشکریان کردند و گفتند: «آیا کسی هست که مرا یاری دهد؟ آیا کسی که از حرم و خاندان رسول خدا(ص) دفاع کند؟» این جمله به شدت ابوالحتوف ابن حارث و برادش سعد را به فکر فرو برد. مگر ما معتقد نیسیتم که حکم از آن خداست و شفاعت برای رسول خدا؟! آیا با کشتن پسر رسول خدا می‌توانیم انتظار شفاعت داشته باشیم؟! مگر این‌ها حرم و ناموس رسول خدا نیستند؟ در همین افکار بودند که صدای گریه از حرم و خیمه‌هاي کاروان امام حسین(ع) بلند شد. زنان گریه می‌کردند و انگار این گریه‌ها و آن شک‌ها کار خودش را با آن دو برادر کرده بود. اسب‌ها را هی کردند و به نزدیکی امام رفتند. جهت جنگ را عوض کردند و به دل لشکر عمر سعد زدند. جنگ نمایاني کردند و درست در آخرین لحظات بسته شدن کتاب عاشورا، آن‌ها رستگار شدند.

 

قاتلی که برای امام نامه نوشت!

«باغ‌ها سرسبز گشته و میوه‌ها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در انتظار نشسته‌اند، والسلام.» این متن نامه‌ی کوتاهی بود که یکی از کسانی که رسول خدا را دیده و بزرگ مردم کوفه هم بود برای امام نوشت. مردی که زمانی در رکاب امیرالمومنین جنگیده بود و پس از او به سمت معاویه گرایش پیدا کرده بود. وقتی دید که حکومت اموی در معرض خطر است؛ دوباره به صف اهل حق پیوست. او در تاریخ یکی از بهترین نمونه‌هایی است که همواره بین حق و باطل در چرخش بودند. روزی برای امام نامه نوشت و با مسلم بیعت کرد و درست چند روز بعدش، وقتی ابن زیاد قدرتمند شد، به سمت او رفت. در روز عاشورا «شبث ابن ربعی» فرماندهی نیروهای پیاده لشکر عمرسعد را برعهده گرفت. بارها توسط نگارش نامه به او گوشزد شد ولی هیچ کدام از نصایح امام را قبول نکرد. شبت همواره دوست داشت در سمت قدرتمندان باشد نه در سمت اهل حق!

پس از عاشورا ابتدا طرفدار مختار شد؛ بعد از مدتی به او خیانت کرد و طرفدار زبیریان شد. سر انجام در جنگ بین حجاج و مصعب ابن زبیر، در کوفه کشته شد.

 

فقط به اندازه یک ملاقات

سر ماجرای قتل عثمان نسبت به امیرالمؤمنین بدبین شده بود. یک‌جورهایی خودش را عثمانی می‌دانست. از قضا آن سال کاروانش با کاروان حسین(ع) هم مسیر شده بود. دلش نمی‌خواست با پسر علی(ع) روبرو شود. هر جا امام می‌ایستاد او حرکت می‌کرد و چادرهایش را همیشه دورتر از کاروان کربلا نصب می‌کرد. اما امام طبیب دوار است. اگر او سمت امام نیاید؛ دلیل نمی‌شود امام مرید خودش را صدا نکند. پیکی برایش می‌فرستد. ابتدا از رفتن پیش حسین(ع) اکراه دارد ولی با نصیحت همسرش پیش امام می‌رود. دیدار کوتاهی که هنوز تاریخ نتوانسته تصویری روشن از آنچه بین او و امام اتفاق می‌افتد، ارائه کند¬¬. «زهیر» امام و حرکتش را قلبا قبول می‌کند و متحول شده نزد کاروانش بر می‌گردد. عزم سفر و شهادت در راه حسین(ع) دارد. همسرش را برای آسیب ندیدن به برادرش می‌سپارد و به کاروان امام می‌پیوندد. در تمام 15 روزی که همراه کاروان نینوا می‌شود؛ یکی از اولین نفراتی‌ست که وفاداری خودش را اعلام می‌کند. شب عاشورا وقتی کار به اتمام حجت رسید؛ برخواست و گفت: «به خدا سوگند دوست دارم کشته شوم، سپس زنده شوم و دوباره کشته شوم، تا هزار مرتبه این گونه کشته شوم از شما دست بر نمی‌دارم.» زهیر در لشگر امام فرماندهی جناح راست را برعهده می‌گیرد. به نقل تاریخ او بیش از 100 نفر از سپاه دشمن را هلاک می‌کند تا بالاخره در یک هجوم سراسری او را به شهادت می‌رسانند.

 

گریختن از سعادت ابدی

با امام شرط کرده بود که من تا وقتی شما را کمک می‌کنم که یاوری برای جنگیدن داشته باشید. وقتی تنها شدید اجازه دهید برگردم. امام شرطش را قبول کرده بود. امام نمی‌خواست ضحاک ابن عبدالله مشرقی مانند سایر پیمان‌شکنان خسران بیند. می‌خواست او بیاید و بجنگند تا شاید خدا برای او سرنوشت بهتری را بخواهد. در روز عاشورا، وقتی تنهایی امام به اوجش رسید و جز یکی دو نفر کسی برایش نمانده بود. از امام اجازه رفتن گرفت. اسبی را که پشت خیمه‌ها پنهان کرده بود سوار شد. به دل هزار نفر لشکر تا بن دندان مسلح زد؛ به تاخت می‌رفت و 15 نفر او را دنبال می‌کردند. از قضا به قبیله‌ای رسید که نسبت خویشاوندی با او داشتند، بنابراین از او در برابر مهاجمان حمایت کردند. وقتی خدا بخواهد کسی شهید نشود؛ هر طور باشد جانش را نجات می‌دهد. ضحاک زنده ماند اما چه سود که او درست در آستانه رستگار شدن از میدان گریخته بود.

نظرات کاربران
کد امنیتی