روزي که ايدز گرفتم

روزي که ايدز گرفتم

نویسنده :

1

انگاري شلپي افتاده باشي توي استخر آب يخ! به قول قديمي‌ها آب به سرت يخ مي‌بندد. سگرمه‌هايت توي هم نمي‌رود. ميخ صندلي توي اتاق آقاي دکتر نمي‌شوي. مبهوت چهره دخترکي که روي ديوار دکتر توي تابلو است و با انگشت بيني‌اش را نشانه رفته نمي‌شوي. خودت مي‌شوي و هزار حدس و گمان. صداي دکتر مي‌پيچد توي گوش‌ات! درست مثل توي فيلم‌ها. صدبار تکرار مي‌شود. هر بار با اکويي رساتر. يواش يواش چشم‌هايت خيس مي‌شود و گلويت بازي در مي‌آورد. بي‌خيال شرم مردانه مي‌شوي. اتاق برايت سياه مي‌شود و کدر. اصلا تصميم مي‌گيري بروي بالاي يک برج بلند و خودت را بيندازي پايين. با خودت مي‌گويي بگذار مغزم متلاشي شود. من که اين‌طور شدم. وقتي دکتر گفت: «سعيد! متاسفم... آزمايش HIV تو مثبته...»!
2

دکتر سريع روپوش سفيدش را در مي‌آورد. سر شانه‌ سعيد مي‌زند. کتش را تنش مي‌کند و مي‌خواهد او را تا بيرون اتاق همراهي کند.

- مي‌خواي تا صبح همون‌جا بشيني و غصه بخوري؟

پسرک برمي‌گردد و توي چشم‌هاي دکتر خيره مي‌شود...

- دنبال مقصر نباش. دنبال غصه خوردن هم نباش. تو الان يک بيماري.

سر شانه‌ام مي‌زند و توي چشم‌هايم تا جايي که مي‌تواند زل مي‌زند

- تو فقط يک بيماري... همين!

در اتاق را باز مي‌کند و با دست بيرون را نشان مي‌دهد.

- شما مطمئنيد؟

- از چي؟

- از اين‌که من...

جمله‌اش را مي‌خورد. سرش را پايين مي‌اندازد. برايش دشوار است که بگويد «ايدز»...

- چرا مي‌ترسي اسمش رو بياري؟ آره! تو مبتلا شدي.

تنش شروع مي‌کند به لرزيدن. دکتر در را مي‌بندد و مي‌آيد کنارش مي‌نشيند. ليوان را از روي ميز برمي‌دارد و برايش آب مي‌ريزد. مي‌دهد دستش.

- بخور...

آب را به زور مي‌خورد. انگاري زهر مار خورده باشد. دکتر شروع مي‌کند به حرف‌زدن و نطق‌کردن و پسرک گيج و بي‌توجه به قاب عکس و دخترک نگاه مي‌کند...

- ببين پسر، ايدز هم مثل خيلي از بيماري‌هاي ديگه است. درسته... حق با تو و امثال توئه! ايدز يعني يک بيماري غيرقابل درمان! اما اين به معني پايان زندگي تو نيست. فکر کن يک بيماري عفوني مزمن گرفتي. به من بگو ببينم دور و برت تا به حال کسي بيماري قند يا چه مي‌دونم فشار خون نداشته؟ اون‌ها چه‌جوري به بيماري‌شون نگاه مي‌کنند؟ لابد مي‌دوني که بيماري اونا هم غيرقابل درمانه؟! اين ترسه که داره تو رو مي‌کشه پسر! اين‌قدر نترس...

با چشماي خيس به عکس روي ديوار خيره شده است. به عکس همان دخترک.

- ... اصلا چرا قبل از تست مشاوره نگرفت؟! بايد خودت رو از قبل براي اين لحظه آماده مي‌کردي. مي‌دونم الان نصيحت‌هاي من کمکت نمي‌کنه اما من مي‌دونم بي‌خبري از اين بيماريه که تو رو آزار مي‌د‌ه. براي همين اين‌ها رو الان دارم بهت مي‌گم. هستند مراکز و جاهايي که به اين‌طور بيمار‌ها کمک کنند تا با کنترل بيماري‌شون بتوانند به زندگي خانوادگي و اجتماعي‌شون ادامه بدهند. از زندگيت لذت ببر. تو الان بايد بي‌خيال حرف و نگاه اونايي بشي که فقط انگ مي‌زنن و از ايدز و دلايلش هيچ اطلاعي ندارند. تو...

دکتر خيره مي‌شود به چشم‌هاي سعيد و دستش را محکم توي دست‌هاي خودش مي‌فشارد...

- هي پسر! تو بايد بدوني الان تنها نيستي. تو خدا رو...

در اتاق را مي‌بندد و از مطب دکتر خارج مي‌شود، طول خيابان را بالا مي‌رود، شايد به اين فکر مي‌کند که فقط 2، 3 سال ديگر مي‌تواند طول خيابان فرشته را بالا برود و فرشته را ببيند...

3

* کاظم آقا يک سطل ماست بي‌زحمت...

- داشتم مي‌گفتم. شنيدي سعيد هاشم‌آقا اينا چه افتضاحي بالا آورده؟ پسره لاابالي از اين مريضي‌هاي خارجکي گرفته...

- ايدز...

- آره...

- نگو تو رو به خدا! راست مي‌گي؟

- دروغم چيه اکبرآقا! خودم از فرشيد آنتن شنيدم سرشبي با باباش دعواش شده بود. مي‌گفت باباش فهميده از خونه انداختش بيرون...

* کاظم آقا يک سطل ماست بي‌زحمت...

- حالا چرا از خونه بندازتش بيرون؟

- خب معلومه. تو اگه بفهمي بچه‌ات چه گندي بالا آورده، از خونه نمي‌اندازيش بيرون؟

- چه گندي؟

- بابا اين سعيد از همون اول معلوم‌الحال بود. خودم صد بار تو همين خيابون پشتي... چيه اسم‌اش...

- خيابون فرشته...

- ها باريکلا... خيابون فرشته. با يک دختره، مي‌ديدمش. تازه از تو چه پنهون...

* کاظم آقا ببخشيد مي‌شه ماست ما رو بدي؟

- خدا به دور. يعني...

- آره ديگه. پس فکر کردي از کجا پسره ايدزي شده؟!

- کاظم آقا، تو رو به خدا اين ماست ما رو بده بريم. الان فوتبال شروع مي‌شه‌ها...
1/4

صداي بوق آزاد گوشي مي‌آيد؛ 3 بار!

از اين‌که قادر به پاسخگويي نيستم، عذرخواهم. لطفا پس از شنيدن صداي بوق پيغام خودتان را بگذاريد... (بيب)

- قربونت بشم مادر! رفتي؟ رفتي که به پدرت چي رو ثابت کني؟ به مادرت چي رو بفهموني؟ به پدرت بگي من و فرشته فقط با هم دوست بوديم؟! بوديد يا نبوديد. من که مي‌دونم حالا تنها شدي و مي‌خواي تو تنهايي خودت باشي. ولي مادر بيا خونه! امشب من، خواهر برادراتو توي خونه جمع کردم تا به پدرت بفهمونم در حق تو اشتباه کرده. تو هنوز بچه‌موني و بايد ما هم چشمون کور، هواي بچه‌مونو داشته باشيم. حاجي از سر شب آروم و قرار نداره. همه‌اش بند اينه که سعيدش کجاست!؟ مثل ديوونه‌ها هي مياد لب پنجره و به خيابون نگاه مي‌کنه. مادرجون بيا خونه که امشب مي‌خوايم دور هم (گريه مي‌‌کند) از روزهاي خوشي بگيم و بخنديم. حالا وقت واسه غصه خوردن زياده...
2/4

همين‌که کليد به در انداخت، فخري و بهروز ساکت شدند. ريحانه دويد بغل آقاجانش و گفت: «باباجي دايي سعيد اومد...» حامد و رضا هم خفه کردند صداي آن کوفتي را! خلاصه چشمان همه خيره شد به در اتاق نشيمن. اما تا سعيد آمد توي اتاق همه چشمانشان را انداختند روي خط و نشان‌هاي قالي زير پايشان. فقط من بودم که چشمان خيسم را انداختم تو چشمان سعيد. او هم راهش را کشيد و رفت بالا توي اتاقش. به اشاره سر حاجي هم قانع نشدم و رفتم دنبالش. همين‌که در اتاق را باز کردم، پتو را کشيد روي صورتش. فوري رفتم بالاي سرش. نشستم روي تخت کنارش. پتو را از روي صورتش کنار زدم. دستش را يکهو به صورتش ماليد تا خيسي صورتش را که از اشک خيس شده بود، نبينم.

- خيسي صورتت رو ازم پنهون مي‌کني، چشماي قرمزت رو تو تاريکي شب ازم مخفي مي‌کني، دلت رو چي؟

لبش را غنچه کرد و مثل بچگي‌هايش پريد توي بغلم. نمي‌خواست بگويد چه بر سرش آمده است. همه چيز را خودم مي‌دانستم. سعيد من حالا ديگر بيمار بود. حتي اگر من با گريه شروع مي‌کردم به بوسيدن صورتش!
5

پسر توي حياط نشسته و سرش را ميان پاهايش گرفته است. صداي پدر از داخل خانه مي‌آيد...

- ديدي بهت گفتم نگو بياد زن. اومد که چي بشه؟ بشه آينه دق‌مون... هي چپ رفت، راست اومد با تلفن همراهش صحبت کرد. صد بار نشوندمش يک گوشه و گفتم شب رو هر چه‌قدر مي‌خواي دير بيا خونه ولي بيا. تو اين خيابوناي لامصب نمون. نرو خونه اين رفيق و اون رفيق. ولي مگه به گوشش رفت. اينم آخر رفيق بازي. اينم شد نتيجه‌اش... خودشو به کشتن داد... زن برو بهش بگو گورشو گم کنه و از خونه من بره بيرون...

صداي گريه و شيون پدر و مادر از درون خانه مي‌آيد. هاشم‌آقا از خانه مي‌آيد توي حياط. مادر به دنبالش...

- هاشم آقا تو رو به خدا... تو رو به جون ريحانه‌ات...

- بذار يکي بکوبم تو فرق سرش. بهش بگم آخه پسر، الواتي تا چه حد؟! تا حدي که خودتو به کشتن بدي... حالا به مردم چي بگم؟ بگم پسرم ايدزي شده؟! واسه چي؟...

پدر به طرف سعيد حمله‌ور مي‌شود. سعيد از جايش بلند مي‌شود و در حالي که از زير مشت پدر فرار مي‌کند به خيابان مي‌آيد و در را محکم پشت سرش مي‌بندد.
6

ديگر نه رنگ و لعاب ويترين مغازه‌ها برايم مهم بود و نه رنگ‌ ولعاب چهره‌هاي خياباني که بازيچه هر شبم بودند. فقط به جوي آب نگاه مي‌کردم که از لجن پر شده بود. همين‌طور توي خيابان‌هاي شلوغ و بو گندوي شهر مي‌گشتم. خيابا‌ن‌هايي که تا ديروز برايم پر از نور بودند و دوست‌داشتني! حالا ديگر فقط به اين فکر مي‌کردم که تنها 2 ،3 سال فرصت دارم طول خيابان فرشته را طي کنم و فرشته را ببينم...

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨