پشتِ رل زندگی
گزارشی از یک زوج راننده کامیون که عمری را در کنار یکدیگر در جاده‌های کشور گذرانده‌اند

پشتِ رل زندگی

نویسنده : زهرا خنداندل

یک سری چیزها هستند که مارک دارند و یک جورهایی نوع‌شان تعیین شده است، مثل لباس زنانه یا لباس مردانه، کفش زنانه یا مردانه این‌ها جنس و تعلق‌شان کاملا مشخص است، بعضی چیزها هم هستند که با اینکه مرز خاصی ندارند اما مشخصات یکی از این دو گروه را دارند، مثل رنگ صورتی که دخترانه است و رنگ سورمه‌ای که بیشتر حالت پسرانه دارد (البته در حال حاضر هردو گروه از هر دو این رنگ‌ها استفاده می‌کنند) اما بعضی چیزها و کارها آنقدر سخت است که اصلا اسمش را که می‌شنوید ناخودآگاه در ذهن‌تان یک چراغ مردانه روشن می‌شود مثل: رانندگی کامیون. در همین مشهد خودمان یک راننده کامیون داریم که دومین راننده زن کامیون استان خراسان رضوی است و دست فرمانش آنقدر تعریفی است که تا به امروز حتی یک مورد تصادف یا جریمه در کارنامه رانندگی‌اش نداشته و مدام از طرف راهنمایی و رانندگی و پایانه حمل و نقل مشهد لوح تقدیر گرفته است. خانم منیره سید جعفری نایینی از آن دست خانم‌هایی است که زیر بار فشارهای زندگی «مرد» شده است.

 

سقف خانه‌ها را ایزوگام می‌کردم

کامیون خانم جعفری جلوی در خانه‌شان همراه با بارش پارک شده و معلوم است بعد از گزارش دوباره راهی سفر در دل جاده است. خانه زیبایی دارند که با ظرافت و دقت‌ زنانه‌ای چیده شده، فضای گرم و صمیمی خانه‌شان آنقدر دلچسب است که با ورود به آن احساس غریبه بودن به آدم دست نمی‌دهد. البته این احساس راحتی به خاطر رفتار گرم و استقبال خانم خانه و همسرش است. خانم جعفری انسان خوشرو و بسیار مبادی آدابي است. از او می‌خواهم از خودش و روزگاری که بر او گذشته است بگوید: «13 ساله بودم که ازدواج کردم، آمدیم مشهد زیارت و ماندن قسمتم شد. کار کردن را خیلی دوست داشتم و داخل خانه بند نمی‌شدم. از همان اول هم به کارهای مردانه علاقه داشتم، مثلا سقف خانه‌ها را ایزوگام می‌کردم، خانه‌های کوچک را می‌خریدم و دستی به سرو روی‌اش می‌کشیدم و دوباره می‌فروختم. در اصل کار کردن را از سن 14-13 سالگی با کارهای کارگری شروع کردم. و در نهایت راننده کامیون شدم. آن زمان‌ها یک پری خانمی بود که تنها راننده تریلی و ماشین سنگین زن ایران و اهل مشهد بود، الان حدود 4-3 سالی هست که فوت کرده است؛ بعد از او من دومین راننده زن استان هستم. اما از اینکه آیا راننده کامیون خانم دیگری در کشور هست یا نه، اطلاع ندارم.» 

 

زن ایرانی از پس کارهای سخت و مردانه بر می‌آید

لبخند، میهمان همیشگی صورت منیره خانم است که اگر نباشد جای نگرانی و تعجب دارد. او در مورد این‌که چگونه شد که تصمیم به راننده کامیون شدن گرفت، می‌گوید: «قبل از اینکه راننده کامیون باشم مربی رانندگی بودم، حدود 17- 18 سال پیش، برای شوهرم مشکل مالی به وجود آمد و ایشان هم بنا به دلایلی نمی‌توانستند رانندگی کند این شد که من گواهینامه رانندگی کامیون گرفتم و راننده ماشین سنگین شدم. مدت زیادی به تنهایی کار می‌کردم البته به نوعی می‌خواستم ثابت کنم که زن ایرانی هم از پس کارهای سخت و مردانه بر می‌آید و برای درآوردن یک لقمه نان حلال هر کار شرافتمندانه‌ای را انجام می‌دهد. آن موقع‌ها یک کامیون بنز از آن مدل‌های قدیمی داشتیم که تابستان‌ها از گرما می‌سوختم و به خاطر خانم بودن و حجابم شرایطی که یک راننده آقا دارد و آن راحتی را نداشتم. زمستان‌ها هم از سرما یخ می‌‌زدم، شدت سرما به قدری بود که برای گرم کردن خودم، داخل جوراب‌ها و زیر روسریم پشم می‌گذاشتم و گاهی شب‌ها که می‌خواستم داخل ماشین بخوابم پیک نیک روشن می‌کردم!»

 

هدف درست انجام شدن کار است

خانم جعفری انگار که برگشته است به گذشته و دارد وقایع آن دوران را به یاد می‌آورد. او در مورد سختی‌های کارش می‌گوید: «در كار هر كسي سختی هست، هدف درست انجام شدن کار است. یک بار یادم است که همین پیک‌نیک روشن، باعث شد حالم توی ماشین بد بشود و دچار گاز گرفتگی بشوم. بالاخره جاده است، بعضی آقایان راننده، خانم‌هایی که راننده ماشین‌های سواری هستند را  با رفتارهای بدشان در رانندگی اذیت می‌کنند چه برسد که خانم باشی و راننده کامیون. برای همین من بیشتر شب‌رو هستم و شب‌ها پشت فرمان می‌نشینم، بعد از مدتی که مشکل همسرم رفع شد و با هم بار می‌زدیم پسر کوچک‌مان را هم همراه‌مان می‌آوردیم چون سنش جوری نبود که پیش بقیه بچه‌ها در خانه بگذارمش، دیگر خودتان حساب کنید که چقدر کار سخت می‌شد. این‌ها گذشت و ما پیشرفت کردیم، با شوهرم تصمیم گرفتیم که ماشین بخریم و بدهیم جوان‌های مردم کار کنند و اشتغال‌زایی راه بیندازیم، یک خانه داشتیم که فروختیم و ماشین خریدیم بعضی از آن‌ها بصورت لیزینگی بود، 8 کامیون شد که سپردم دست راننده‌ها تا کار کنند و دو سال پیش همه‌شان را به دلیل تصادف این راننده‌ها از دست دادم، بعضی‌هایشان حتی از صحنه تصادف فرار کرده‌اند و دیگر حتی نتوانستیم پیدایشان بکنیم. و تمام این موضوعات از قبیل هزینه جریمه، خسارت بار، قسط‌های خود ماشین و... باعث شد که این ماشین‌ها در توقیف بمانند، یعنی هم ماشین‌ها و هم خانه‌ام را از دست دادم. الان بزرگترین آرزویی که دارم این است که قبل از مردنم خانه خدا را ببینم که هنوز به خاطر بدهی‌هایم موفق به برآورده کردن این آرزو نشده‌ام.»

 

خانم من خیلی دل رحم است

بغضی که در صدای منیره خانم بود می‌شکند و اشک از چشم‌هایش سرازیر می‌شود. فضا سنگین می‌شود، برای بهتر شدن وضع از خانم جعفری می‌خواهم کمی هم از خاطرات خوشش بگوید: «به شما گفتم که یک کامیون بنز قدیمی داشتیم و خیلی سختی می‌کشیدم وقتی با آن کار می‌کردم، مسئولان پایانه حمل و نقل به خاطر اینکه من یک خانم بودم و سختی کارم را می‌دیدند اولین کامیونisuzu  که از ژاپن وارد شد را با تسهیلات به من دادند با وجود اینکه راننده‌های قدیمی‌تر خیلی بیشتر بودند، در مراسم رونمایی از این ماشین خود مسئولان ژاپنی هم بودند که خبرش در نشریات خارجی هم چاپ شد. خوبی این ماشین این است که هم جمع و جور است و هم کولر و بخاری دارد.» آقاي حمید ناصری در ادامه صحبت‌های همسرش می‌گوید: «خانم من خیلی دل رحم است، همیشه داخل کامیون نان خشک، غذا و آب دارد برای حیواناتی که در بیابان زندگی می‌کنند و عقیده‌اش این است که چشم امید این‌ها به دست ما است، هر وقت هم داخل جاده تصادفی رخ بدهد می‌ایستد به مجروحان کمک می‌کند و تا قضیه را به سرانجام نرساند ماجرا را ول نمی¬کند، باور کنید بعضی صحنه‌های تصادف هست که مردها دل دیدنش را ندارند، اما خانم من مثل یک پرستار پیاده می‌شود و به زخمی‌ها کمک می‌کند و از ماشین بیرون‌شان می‌کشد. می‌دانید اگر این حرف‌ها را من نگویم خودش اهل گفتن نیست.»

 

رابطه بین کامیون‌دارها و کارخانه‌ها را مدیریت می‌کنم

خانم جعفری که حالا لبخند روی صورتش پر رنگ‌تر شده است می‌گوید: «هر کامیونی نوع باری که می‌زند مشخص است، کامیون ما مخصوص حمل و نقل موتورسیکلت است، من برای اینکه کار راننده‌های صنف خودمان را راحت‌تر کنم آمدم با کارخانه‌های موتورسازی صحبت کردم که هر باری داشتند همان‌جا مستقیما به من بگویند و من راننده‌ای که نزدیک است و بارش را خالی کرده به آن‌ها معرفی کنم تا بار را ببرد، اینطوری دیگر لازم نبود که کامیونی خالی برگردد و دنبال بار باشد، درحال حاضر من همه راننده‌های این صنف را در همه جای کشور می‌شناسم و می‌دانم الان در کدام مسیر مشغول تردد و حمل بار هستند، در واقع رابطه بین کامیون‌دارها و کارخانه‌ها را مدیریت می‌کنم، یک جورهایی مدیرم برای خودم و تنها ابزاری که برای این کار دارم یک دفتر است که بار و مسیر کار را در آن یادداشت می‌کنم به اضافه یک تلفن همراه که با آن تماس می‌گیرم و به رانندگان کامیون خبر می‌دهم. البته این کار هم برایم مسئولیت زیادی دارد چون کارخانه‌هایی که بار را تحویل می‌دهند راننده را نمی‌شناسند و تنها به اعتبار من این بار را به او تحویل می‌دهند و اگر اتفاقی هم برای بارشان بیفتد مسئولش من هستم.»

 

به عشق مادرم نشستم پشت فرمان

خانم جعفری درمورد اولین باری که پشت کامیون نشسته است می‌گوید: «مادرم مریض و نابینا بود و مشکل روحی و روانی داشت هرجا که برای بار زدن می‌رفتیم زود بر می‌گشتیم چون مادرم خیلی به من وابسته بود و با اینکه فرزندانم تمام کارهایش را می‌کردند اما همیشه چشم به راه من بود، یکبار در مسیر شاهرود همسرم خوابش گرفت و گفت اگر می‌خواهی مادرت را ببینی خودت بنشین پشت ماشین، با وجود اینکه مدارک رانندگی کامیون را داشتم اما هنوز پشت فرمان نشسته بودم، به عشق مادرم نشستم پشت فرمان و شروع به رانندگی کردم. بعضی وقت‌ها پیش می‌آید که پلیس راه کامیون‌ها را برای چک کردن بارشان نگه‌می‌دارند خوب یادم است که ماشین مارا هم نگه داشتند و به محض اینکه در را باز کرد وقتی من را دید که یک خانمم و پشت کامیون نشستم انگار خشکش زد. جالب این بود که من هم چون اولین باری بود که پشت کامیون نشسته بودم خشکم زده بود و این پلیس را همینطور نگاه می‌کردم و پایم از استرس می‌لرزید. البته این ماجرایی که برایتان گفتم مربوط به سال‌هاي 73 و 74 است.»

 

حیوان با وفا

منیره خانم از اتفاقاتی که در راه برایش افتاده و آن‌ها را به خاطر دارد تعریف می‌کند: «یکبار با همسرم نزدیک بهشت رضاي مشهد بودیم که دیدیم یک پسر بچه از بین خار و خاشک پرید وسط جاده و مشغول دویدن شد، به همسرم گفتم ماشین را نگهدار باید سوارش کنیم، بعد از اینکه سوار شد فهمیدیم که چند نفر دزیده بودنش و او موفق به فرار از دست آن‌ها شده بود، به شهر که رسیدیم برایش تاکسی گرفتم و او را فرستادم خانه‌اش. شبی را هم به یاد دارم که داخل بیابان نشسته بودیم و با همسرم  شام می‌خوردیم که دیدم سگی که یک پایش هم مشکل داشت نزدیک ما شد، من برایش غذا و آب گذاشتم، دو، سه ماه بعد برگشتم به همان مکان و خوابیدم که با صدای پارس سگی از خواب پریدم و دیدم دورتادور من حدود 10-15 تا سگ هار و وحشی جمع شده است و همان سگی که به او غذا داده بودم دور من مشغول پاسبانی بود و اجازه نمی‌داد آن‌ها نزدیکم بشوند، برایم عجیب بود که حیوان من را به یاد داشت. همین چند روز پیش هم دوتا توریست فرانسوی ماشین‌شان خراب شده بود، آن‌ها را سوار کردم و جلوی سفارت پیاده‌شان کردیم.» 

 

دعای خیر پدر و مادرم محافظ من است

خانم جعفری یک عکس سیاه و سفید قدیمی را نشانم می‌دهد که در آن زن جوان و چادری کنار یک حاج‌آقا ایستاده است و می‌گوید: «این عکس من و پدرم است، پدرم بعد از اینکه مادرم دچار مشکلات روحی و روانی شد از او جدا شد. من و خواهر و مادرم سه تایی باهم در یکی از محلات پایین شهر زندگی می‌کردیم، بعد از اینکه ازدواج کردم مادرم با من زندگی می‎‌کرد و همه جوره هوایش را داشتم او هم مدام مرا دعا می‌کرد، من مدتی در بیمارستان هم کار می‌کردم یک بار بیماری داشتند که فامیلی‌اش شبیه من بود و گفتند که نکند شما فرزند گم شده همین حاج آقای نایینی هستید و اینطور شد که من پدرم را بعد از سال‌ها پیدا کردم، بعد از اینکه مادرم به رحمت خدا رفت، پدرم آمد پیش ما، انگار جایگزین او شد تا من تنهایی و غم از دست دادن مادرم را از یاد ببرم، پدرم هم بعد از مدتی به بیماری سختی مبتلا شد ولی من پرستاریش را ‌کردم و او هم مدام مرا دعا می‌کرد، الان اگر چیزی در زندگی‌ام دارم، اگر همسر مهربان و فداکاری دارم، اگر بچه‌هایم مرا دوست دارند و احترامم رانگه می‌دارند اگر تا به امروز تصادفی نکرده‌ام و ... تمامش از دعای خیر پدر و مادرم است.»

نظرات کاربران
کد امنیتی