فرای جنسیت
درمورد افرادی که جنسیت روح و جسم‌شان با هم جور در نمی آید

فرای جنسیت

نویسنده : سحر نیکو عقیده


 «دختر شما با دیگر دخترها تفاوت دارد ...»

مادر هاج و واج ،واژه هایی که از دهان دکتر خارج می شود را در ذهنش حلاجی می کند. تمام آمال و آرزوها برای دخترش را تمام شده می بیند. یک عمر در تصوراتش دختر یکی یک دانه اش  را در لباس سفید عروسی می دید. حالا حتی یک لحظه هم نمی تواند به رنگ مشکی کت و شلوار دامادی فکر کند. پدر هم هرچند دقیقه یک بار میان حرف دکتر می پرد و می گوید: «ما جلوی در و همسایه آبرو داریم دکتر. یعنی هیچ راهی وجود نداره؟» دکتر هم سعی می کند پدر و مادر را آرام کند و به آن ها بقبولاند که عمل تغییر جنسیت بهترین راه است...

***

شاید تا به حال مستندهای زیادی درمورد افراد ترنسکشوال دیده باشید، حتی شاید خودتان تجربیاتی مانند تجربه‌ای که شرحش را خواندید، داشته باشید و شاید هم برای اولین بار باشد که این واژه را می شنوید. مثل بسیاری از افرادی که هیچ شناخت و درکی از زندگی افراد ترنسکشوال ندارند، آن ها را به اشتباه شخصی منحرف می نامند، با نگاه‌شان او را آزار می دهند و...

 

ترنسکشوال کیست؟

نه دو جنسه و نه هم جنس باز و نه منحرف جنسی! ترنسکشوال، ترانسکشوال و ترنسکچوال همه ترجمه هایی از transsexual هستند. بهترین معادل فارسی برای این واژه هم تراجنسی است. کسی که روح و جسمش با هم جور در نمی آیند. زنی اسیرشده در بدنی کاملا مردانه و یا مردی اسیر شده در بدنی کاملا زنانه. به ظاهر مرد است اما تفکرات زنانه دارد، دوست دارد مادر شود و همسرداری کند و... بلعکس. 

 

رها و ساحل از بلاتکلیفی های یک ترنسکشوال می گویند...

«با لباس پسرانه  بیام یا دخترانه؟» سوالش ذهن مرا هم درگیر می کند. عکس های اینستاگرامش یک پسر کامل را نشان می دهد با کمی چاشنی ژست های دخترانه، اما تن صدا که در کشش کلماتش نهفته است، از پشت تلفن هیچ شباهتی به صدای یک پسر ندارد. دست آخر در پاسخ به همان سوال مذکور می گویم: «نمی دانم، هرطور که راحتی بیا.»

یک دختر قد بلند و خوش برخورد، قرار است پنج ماه دیگر عمل کند و تازه هورمون تراپی را شروع کرده است، او به همراه دوستش به قرار مصاحبه آماده است، دوستی که فقط یک ماه از عملش می گذرد و او هم هیچ شباهتی به یک پسر ندارد. می رویم داخل کافی شاپ و می نشینیم. ساحل، دوست رها، مثل او 20 ساله است وآرام و سر به زیر. یک ماه بیشتر از عمل تغییر جنسیتش نمی گذرد. رها سر درددلش زود باز می شود. همه گذشته اش را می ریزد روی دایره. سه سالگی اش را خوب به خاطر می آورد. زمانی که فهمید یک پسر نیست. آن روزها درکی هم از واژه ترنسکشوال نداشته و خودش را فقط و فقط یک دختر می دانسته و دیگر هیچ! از دوران کودکی متوجه می شود که با دیگر پسرها فرق دارد. لاک می زند، می رقصد ، چادر رنگی سر می-کند و توی کوچه با دخترها خاله بازی می کند .«فکر کن! یک پسر گنده با چادر رنگی!» خودش این را می گوید و می زند زیر خنده.

 

دیگر به سرکار نرفتم

«یک روز مادربزرگم یکی خواباند توی گوشم. گفت تو آبروی ما را پیش در و همسایه بردی!» می پرسم چرا و یک طومار جواب دارد. از وسایل بازی اش می گوید که همه عروسک بودند و خبری از توپ و ماشین نبود، از دفتر و کتاب ها و خط فاصله های رنگارنگ دفتر مشقش که همیشه خدا از همه پسرهای مدرسه منظم تر بوده است، از یک رُژ صد تومنی بنفش که آن را به دور از چشم بقیه به لب و گونه و پشت چشمش می کشیده و... پدرش هم برای تمام این رفتارها یک راه حل پیدا می کند. رها را به سر کار می فرستد تا مرد بار بیاید. در اینجا کمی سکوت می-کند و می گوید: « اصلا برایم قابل هضم نبود. احساس می کردم هیچ سنخیتی با تعمیرات لوازم موتور نداشتم. یک هفته بعد گریه کردم و دیگر سر کار نرفتم.»

 

من چی هستم؟ یک دو جنسه؟!

از دوران نوجوانی اش می گوید: «آن زمان هیچ تصوری از ترنسکشوال نداشتم. هر شب با خدا حرف می زدم و می‌گفتم خدایا من چی هستم؟ یک دوجنسه؟!»

نمی تواند این حس را در خودش بکشد. از این اتفاق می گذرد تا یک روز عاشق می شود. مثل تمام نوجوان های هم سن و سالش عشق دوران نوجوانی را تجربه می کند، اما عشق به یک پسر را. این جا بود که باز هم شک می کند. به این که شاید هم جنسگرا باشد نه دوجنسه. حتی به یک روانشناس هم مراجعه می کند و تنها نتیجه اش باز هم بیشتر گمراه شدن او به وسیله یک فرد ناآگاه دیگر است. روانشناس هم به همین چند جمله بسنده می کند: «تو یک همجنسگرایی. این-جا جای تو نیست. پاشو برو آمریکا»

 

خاطرات تلخ

ساحل که تا آن لحظه سکوت کرده بود، می گوید:« همیشه آخر زنگ وقتی استاد می پرسید اگر سوالی دارید بپرسید کلی سوال داشتم اما جرات پرسیدن نداشتم. صدایم دخترانه بود و تا می-خواستم حرفی بزنم همه می زدند زیر خنده»

اما تمام این مزاحمت ها با انصراف دادن از دانشگاه حل نمی شود. هر دويشان نقش چاقو را روی بدن خود به من نشان می دهند. ردی از مزاحمت های خیابانی که به دلیل حالات دخترانه برایشان پیش آمده. آرام می گوید: «خیلی سعی کردم حالات دخترانه‌ام را پنهان کنم اما نتوانستم.»

 

بالاخره تایید خانواده ام را گرفتم

رها، آشنایی با نازی را نقطه عطف زندگی و آغاز تغییراتش می داند. کسی که خودش ترنس بوده، عمل کرده و برای اولین بار به او فهمانده بود که او یک ترنس است. برای او مانتو و شال می خرد. از آن به بعد رها کم‌کم و به دور از چشم خانواده در پوشش دخترانه بیرون می رود و بعد از مدتی هم همه چیز را به خانواده اش می گوید. «صد تا از داداش و بابام خوردم و صدتا از در و دیوار. طرد شدم. هشت ماه بیرون از خونه و توی پارک ها زیر درخت ها و بوته ها می خوابیدم. هیچ وقت یادم نمی رود. از تلفن عمومی زنگ می زدم به خانه تا فقط صدای پدرم را بشنوم و بدون هیچ حرفی تلفن را قطع می کردم. دوران بدی را گذراندم. اما بالاخره و به سختی توانستم تایید خانواده ام را به دست بیاورم.

یک روز بعد از مدت ها برادرم حاضر شد من را ببیند. با چادر رفتم سر قرار. جا خورد. حس خوبش را از چشم هایش فهمیدم. گفت: اسمت چیه؟ گفتم رها. گفت چه اسم قشنگی! خندیدم. گریه کرد. گفت من را ببخش که کتکت زدم.

بعد از آن پدرم را دیدم. دوید سمتم. بغلم کرد و جلوی همه مثل ابر بهار گریه کرد. بهم گفت: «دخترم دلم برایت تنگ شده بود.» انگار تمام دنیا را به من داده بودند.

 

بدترین درد، طرد شدن از سوی خانواده

اما داستان ساحل به همین خوبی و خوشی تمام نمی شود. مدت زیادی است که از خانواده اش خبری ندارد. خانواده اش به او گفته اند که یا عمل نمی کند و آرمین سابق باقی می ماند و یا باید برود و پشت سرش را هم نگاه نکند. او عمل را انتخاب می کند و رسیدن به هویت اصلی خودش را اما می توان از لابه لای حرف هایش فهمید که بدترین درد زندگی اش را طرد شدن از سوی خانواده اش می داند. پول عملش را با هزار بدبختی و پس انداز جور می کند. حالا تنها زندگی می-کند ... در میان صحبت هایش گوشه شال صورتی اش را جلوی صورتش می گیرد و آرام اشک می-ریزد.

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨