خنده مردم به دنیا می‌ارزد!
یادداشت سرپرست گروه نمایش حسن کچل

خنده مردم به دنیا می‌ارزد!

نویسنده : عباس جانفدا

از زمانی که قرار شد برای ماجرای «علیمردان‌خان» و «حسن کچل» بنویسم انگار چشمه‌های نوشتن من خشکیده. هرچه به مخم بیشتر فشار می‌‌‌‌آورم، روی مخم فشار بیشتر می‌‌‌‌شود. هی با خودم می‌‌‌‌گویم این علیمردان خان {نمایش قبلی گروه} هم برای تو شد دردسر؛ ولی بلافاصله فاصله بین انگشت شست و اشاره‌ را بین دو دندانم فشار می‌‌‌‌دهم و یکی پس کله‌م می‌زنم که توبه! توبه! نکند خدا قهرش بیاد؟ دردسر؟! مگر همین نمایش نبود که تو را چهره‌ هنری سال مشهد کرد؟ مگر همین اجراها نبود که اسم گروه نمایش را برای همیشه در تاریخ تئاتر خراسان حک کرد؟ تازه وقتی خنده‌های از ته دل آن همه مردم جلوی ذهنم آمد، وقتی کیفوری بعد از اجراها یادم آمد، یاد حرف منصور جهانبخش، رفیق بیست و چندساله و یار این روزهای خوب، افتادم که: «بی‌خیال رفیق! مردم را عشق است.»

همین عشق دوباره جوگیرمان کرد. نشستیم و خواندیم. هی چرخ زدیم تو قصه‌های قدیمی. تو خیالاتمون رفتیم دوباره سر به زانوی ننه‌بزرگ های مان گذاشتیم و به قصه‌ها گوش کردیم. چرخیدیم تو عالم بچگی این قدر که گیج شدیم و وقتی از سرگیجه زمین خوردیم یهو به یاد علی حاتمی‌ افتادیم؛ قصه‌گوترین مرد سینمای ایران‌ که اولین فیلم موزیکال سینمای ایران را هم ساخته. ما هم که سوژه را پیدا کرده بودیم با دست لرزان شماره لیلا خانم حاتمی‌را گرفتیم و این بانوی محترم هم با کمال تواضع این اعتماد را به گروه تئاتر «هامش» کرد و سریع پای مجوز مارا امضا کرد. 

با خیال راحت رفتیم به همان سالنی که سال گذشته بعد از 20 سال درش را به روی اهالی تئاتر باز کرده بودیم و سالن هلال احمر مشهد؛ سالن خاطره انگیز نسل اول تئاتر مشهد بعد از سال‌ها رونق گرفته بود و صف مردم را برای خرید بلیت تئاتر به خودش دیده بود. با این خیال خوش که دوستان هلال احمر به خاطر این ماجرا از ما استقبال می‌کنند، نشستیم پای میز مذاکره. اما زهی خیال باطل که در خواب پنبه‌دانه دیده بودیم. یهو با افزایش 80 درصدی اجاره‌ سالن مواجه شدیم و حرف‌های مان که «جیب مان خالی است» فایده نداشت که نداشت.

دل را زدیم به دریا و رفتیم برای اجرا. این مردم شهر ما خیلی باحال هستند. قدر هنر را خوب می‌دانند و چقدر خوب از هنرمندان شان حمایت می¬کنند. هرشب اجراهای ما رونق می‌گیرد و آمار تماشاچی بالاتر می‌رود. باید در مقابل بزرگی این آدم‌ها تعظیم کرد و هرچه برای شادی شان تلاش کنی باز هم کم است؛ چون ما قدرشناسی مردم را دیدیم و شوق را از چشمان‌شان خواندیم. کاش همه بتوانند در این کیفوری ما شریک باشند که نفس حق این مردم هنوز مارا سرپا نگه داشته است.

حالا ما ماندیم و حوض‌مان. پاچه‌ها را بالا دادیم و دو نفری با منصور پاهای خسته‌مان را در آب سرد حوض ماساژ می‌دهیم تا شاید رد تاول‌های این مدت که از پا تا قلب‌مان را پر کرده پاک شود. اما نمی‌شود که نمی‌شود. منصور لبخند می‌زند که «بیخیال رفیق! مردم را عشق است. خنده‌هاشان را ببین. بدهکاریم که باشیم، تخفیف نمی‌دهند که ندهند، این خنده‌ها به دنیا می‌ارزه»

من فقط به منصور نگاه می‌کنم و ازش می‌پرسم: «داداش فکر می‌کنی پرایدم را چند بخرند؟»

نظرات کاربران
کد امنیتی