هم شاگردی سلام ...
به یاد روز اولی که اولی شدیم

هم شاگردی سلام ...

نویسنده : امیر سعید صبا

بسیاری از آدم ها یا شاید بتوان گفت قریب به اتفاق همه آدم ها یکسری تجربه های مشترک دارند. تجربه هایی که حاصل احساساتی چون دوست داشتن، شادی، ترس و اندوه است. در زندگی بسیاری از ما روزهای فراموش نشدنی زیادی وجود دارد. بدون تردید روز اول مدرسه یکی از همین روزهاست، روزی که احساساتمان قروقاطی می شد و در عین حالی که کمی ترسیده بودیم و به خاطر اولین دور شدن از خانواده اندوهگین بودیم اما خنده هم بر لبانمان بود و دلمان ضعف می رفت برای بدست آوردن یک تجربه جدید. 

یادتان هست؟ اصلا مگر می شود کسی یادش برود، حتی هنوز خیلی ها هر وقت یادشان می افتد کمی استرس می گیرند. حق هم دارند. خیلی فرقی نمی کند چند سال تان باشد یا چقدر تحصیلات داشته باشید. روز اول مدرسه، از آن روزهایی است که خیلی دیر از یاد آدمی می رود. غریبه ای که بین مان نیست، حتی همین آقایی که الان 120 کیلو وزن دارد و به اتفاق خانواده مشغول خواندن جیم است هم، وقتی توسط ناظم به صف شد و قرار شد وارد کلاس درس بشود، حتما یک بار برگشته و نیم نگاهی به مادرش که دم در حیاط ایستاده بوده، انداخته و کمی دلش لرزیده است. حالا کاری به آن هایی نداریم که از ترس نیاز مبرم به حمام پیدا کرده بودند یا آن هایی که با ضرب سیلی و اوردنگی به مدرسه آورده (کشانده) شده بودند!

زمان ما تنها وجه اشتراک بچه های کلاس اولی فقط و فقط کله های تراشیده بود، اما حالا علم پیشرفت کرده و خیلی چیزها با هم ست شده است، از رنگ و طرح روپوش مدرسه بگیر تا کیف و کفش و جامدادی و مداد گلی همه یکی شده است، حتی بعضی جاها خوراکی های زنگ تفریح نیز مثل هم است، نه مثل زمان ما که یکی سیب قاچ شده می آورد و یکی مانده کوفته تبریزی شام دیشب را و یکی از بوفه سرایدار مدرسه ساندویچ نون با طعم کالباس می خرید! خلاصه خیلی چیزها تغییر کرده ولی آن چیزی که خدا را شکر به واسطه پیشرفت علم هنوز پابرجاست همان ایستادن مادرها دم در مدرسه است. 

نظرات کاربران
کد امنیتی