اینستاگرام وبلاگ نیست!

اینستاگرام وبلاگ نیست!

نویسنده : مدیر سایت

با فراگیر شدن شبکه اجتماعی اینستاگرام، برخی از افراد بلاگر را می‌بینیم که پست‌هایی بسیار طولانی و سخنرانی‌وار می‌نویسند و بعد هم یک عکس تزیینی از داخل گوگل انتخاب کرده و به خورد مخاطب می‌دهند. این شکل از ارائه مخاطب یکی از سه ضلع اصلی نگارش؛ یعنی کانال انتقال پیام را اشتباه گرفته است. این کار درست مثل این ماند که کسی بیاید و در تلویزیون دوربین را روی ورق‌های یک کتاب بگیرد و از مخاطب بخواهد که کتاب بخواند!

 

پدرِ محبوبِ بازاریاب‌ها!

meshkat

تاریخ انتشار:

19/06/94

ساعت: 19

پدرم مرد دلخواه بازاریاب‌هاست به گونه‌ای که توی گنجه‌اش از کپسول اطفای حریق منقضی شده تا سیم‌کارت‌های دوقلوی ایرانسل پیدا می‌شود، با این توجیه همیشگی که: «بالاخره یه روزی به کار میاد!»

چندی قبل اپراتور مذکور به خط پدر پیامچه‌ای می‌فرستد به این مضمون که: «مشترک گرامی! بیا و این ماه محرمی با خرید یک آهنگ پیشواز آیینی به تماس گیرنده‌هایت حس و حال معنوی عطا کن.» اغواگری اپراتور کارساز می‌افتد و پدرم، در حالی که اشک توی چشم‌هایش حلقه زده بوده، دکمه اوکی را فشار می‌دهد. تا این‌جای کار اپراتور مذکور ماموریت‌اش را به نحو احسن انجام می‌دهد ولی بعد از اتمام ایام عزاداری، آهنگ پیشواز حزن آلود خط پدر لغو نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود! تا به امروز که دقیقا دو سال از روز واقعه می‌گذرد و خط پدر در تمامی ایام سال مشغول روضه خوانی‌ست، و در ایام ذیقعده هم به پیشواز محرم می‌رود، تا موجبات خنده مخاطبینش را فراهم آورد که: «ارادت تا کجا آخر اخوی؟!»

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – پدرِ محبوبِ بازاریاب‌ها!

 

 

چمدانی کوچک، خیالی روشن، راهی معلوم...

yekta_b

تاریخ انتشار :

18/06/94

ساعت: 14

در همان روز عجیبِ بی‌باور، با یک اشاره، در نگاه اول قاپم را دزدید و من برای داشتنش مصمم‌ترین شدم... از همان لحظه‌ای که زیر چشمی وجودش را رصد کردم، فهمیدم باید روزها و سال‌هایی را تنها با او روزگار بگذرانم ... آخر یک جوری همدم بودن بهش می‌آمد، معلوم بود کارش را خوب بلد است، معلوم بود از پس روزهای سخت و خسته خوب برمی‌آید. می‌دانستم بعدها حضورش به من امید می‌دهد، انگیزه می‌دهد، فقط کافی است به داشتنش فکر کنم بعد یک لبخند ِگنده‌ی پت و پهن بود که روی صورتم هویدا می‌شد. به خاطر همین برای خریدنش دل‌دل نکردم. صاف رفتم و به آقای فروشنده گفتم که آن چمدان سورمه‌ای پشت ویترین را می‌خواهم! ... می‌خواهم با وسواس هی پُر و خالی‌‌اش کنم، می‌خواهم زندگی کردن تنها با یک چمدان سورمه‌ای را بلد شوم. حالا چمدان سورمه‌ا‌ی محبوبم این‌جا کنار من است و برای راهی شدن و شروع یک زندگی خوابگاهی حسابی ذوق زده است.

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – چمدانی کوچک، خیالی روشن، راهی معلوم...

 

 

شبِ پرواز دلفین‌ها

h_ghasemi

تاریخ انتشار :

10/06/94

ساعت: 15

ماهی‌ها می‌روند... ماهی‌ها وقتی ناراستی و نفاق و نامهربانی ببینند، یک شب تابستان، خیلی آرام پولک‌هاشان را از سطح آب جمع می‌کنند، گوهر اندوه را در آواز صدف‌ها جا می‌گذارند و پرمی‌کشند به سمت ماهتاب. ماهی‌ها نمی‌روند... تا لحظه‌ی فراخوانی دریا؛ دقایق کُند، پر نور و پر شکوهِ دلشکستگی.

***

طوفانی دردناک، وحشی و مقدس می‌آید و شما را درمی‌نوردد. همه‌چیز را می‌شوید و می‌بَرَد؛ همه چیز را. و آن‌وقت، راه ملکوت، باز می‌شود. چشم که باز کنید همه‌ چیز سرجایش هست، جز ماهی قصه‌گوی تُنگ.

***

«فقدان» و «فرورفتن» را دوست دارم؛ یک زیبایی را می‌گیرد و زیبایی بزرگتری جانشین می‌کند.

  صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – شبِ پرواز دلفین‌ها

 

 

شمع فروزان من

سلیمان حسنی

تاریخ انتشار :

16/06/94

ساعت:13

به شبِ تارِ منی شمعِ فروزان، مادر/ شده‌ای چاره‌یِ این حالِ پریشان مادر

تو عقابی و منم رویِ زمین، بی پر و بال/ به صدایِ تو کنم سیر به کیهان، مادر

داده‌ام قول، نفس، بی تو نیاید بالا/ منتظر بر سَرِ این، عهدم و پیمان، مادر

فخر شد حاصلم از نوکریِ همچو توئی / شاد کُن سینه‌یِ غمگینِ سلیمان مادر

شاهِ ابیاتِ من از چشمِ تو سرچشمه گرفت / با تو بوده دلِ من شاد، فراوان، مادر

گشته‌ای معنیِ هر شعر و کلامِ حامی/ شده با اسمِ تو این شعر، درخشان، مادر

مبَر از یاد منِ غمزده و دلشده را / کُن دعائی که شَوَم همرهِ خوبان، مادر

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران – شمع فروزان من

نظرات کاربران
کد امنیتی