از خانه تا پادگان!
خاطرات یک سرباز دارای فرزند 3 ماهه از دوره آموزشی سربازی (قسمت اول)

از خانه تا پادگان!

نویسنده : مجید حسین زاده

 همه راه‌های معافیت از سربازی را بررسی کردم از صافی کف پا گرفته تا نمره عینک چشم‌هایم و هزار جور بیماری پیدا و پنهان، ولی راه‌حلی پیدا نکردم. بعد تصمیم گرفتم عزمم را جزم كنم و نروم... اما بعد از مرور تمام مشكلاتي كه با سربازي نرفتن پيش مي‌آيد به این نتیجه رسیدم برای من که احتمالا قرار است زندگی کارمندی با کسب لقمه نان حلال بخور و نمیری داشته باشم و برای استخدام به کارت پایان خدمت نیاز دارم، نرفتن شدنی نیست. بعد تصمیم گرفتم که دنبال پارتی بروم تا شاید بتوانم سربازی را بپیچانم ولی متوجه شدم که این هم شدنی نیست هرچند شاید هم پارتی‌های من پارتی نبودند! از تلاش برای نرفتن و پیچاندن خدمت سربازی که بگذریم، می‌رسیم به بحث اعزام. همین الان که کلمه «اعزام» را تایپ کردم، استرس گرفتم و یاد روزهای قبل از عزیمت به دوره آموزشی افتادم. در ادامه این گزارش و در قسمت دوم آن‌، که احتمالا هفته آینده چاپ خواهد شد مروری بر همه اتفاقاتی خواهم پرداخت که از چند ماه قبل از دوره آموزشی شروع شد و تا روز اول بعد از اعزام و در طول دوره 2 ماهه آموزشی من را درگیر کرد. همان‌طور که می‌دانید مشمولین سربازی دیپلم و زیر دیپلم 18 و 19 هر ماه و مشمولان بالای دیپلم روز اول ماه‌های زوج اعزام می شوند و این یعنی بعضی سربازها امروز راهی دیار خدمت شدند و شاید شما هم ماه آینده یا در چند ماه آینده اعزام شوید. توجه داشته باشید که در خواندن این خاطرات به بسیاری از سوالات شما درباره دوره آموزشی سربازی پاسخ داده شده است البته اگر اهل سربازی رفتن باشید نه دنبال خریدن آن بعد از 8 سال غیبت! در ضمن خواندن این مطلب به دخترها هم توصیه می‌شود تا بدانند که بر پسرها در سربازی چه می‌گذرد!

 

پیش به سوی پلیس 10+ 

یک روز صبح از خواب بیدار شدم و در حالی که پاهایم یاری نمی‌کرد، مدارکی که از قبل آماده کرده بودم را برداشتم و به نزدیک‌ترین ساختمان پلیس 10+ مراجعه کردم تا برای اعزام، اولین قدم را بردارم. درباره مدارک مورد نیاز اعزام، علاوه بر کپی تمام صفحات شناسنامه، کارت ملی، گواهی فارغ التحصیلی و 6 قطعه عکس به برگه واکسن هم نیاز است. برای زدن واکسن مخصوص سربازها هم باید بدانید که با کمی استرس به خاطر ترس از آمپول زن‌ها که گاهی تا چند هفته دست آدم را به خاطر یک آمپول ساده از کار می‌اندازند به یکی از مراکز خانه بهداشت مراجعه کردم. بعد از 2 ساعت انتظار در کنار بقیه سربازان وارد اتاق تزریقات شدم. در آن جا تقریبا 8 دانشجوی پرستاری به سمت من آمدند تا به عنوان پروژه کارآموزی‌شان، به من بیچاره واکسن بزنند. از همین‌جا فهمیدم که در سربازی چه اتفاق‌هایی هست که انتظارم را می‌کشد! بعد از آماده کردن مدارک مورد نیاز و تحویل آن‌ها به پلیس 10+، برگه سفید اعزام را دریافت کردم که روی آن تاریخ اعزام مشخص شده و در قسمتی از آن نوشته بود: «پیرو درخواست جنابعالی مبنی بر آمادگی در جهت دفاع از استقلال و تمامیت ارضی و نظام جمهوری اسلامی ایران و ایجاد و ارتقاء امنیت در کشور و انجام خدمت وظیفه عمومی، تاریخ اعزام شما تعیین گردید.»

 

چه کنم چه کنم شروع شد

بعد از دریافت برگه سفید سربازی، فکر و خیال‌هایم در موضوعات مختلف شروع شد. بالاخره من هم متاهل بودم و هم فرزند داشتم و نمی‌توانستم بدون برنامه‌ریزی آماده اعزام شوم. در وهله اول تصمیم گرفتم در 5 ماهی که تا اعزام فرصت داشتم، مقداری پول پس‌انداز کنم تا برای خودم و خانواده‌ام مشکلی به وجود نیاید. در کنار این‌ها مقداری از اقلام ضروری زندگی هم بود که باید برای 2 ماهی که نبودم برای خانواده تهیه می‌کردم تا در زمان نبود من، دچار قحطی نشوند! سپس به محل کارم مراجعه کردم تا از آن‌ها درخواست 2 ماه مرخصی داشته باشم و خواهش کنم که به جای من جایگزین نیاورند. استرس این که در محل کارم، فرد دیگری جایم را بگیرد و بعد از 2 ماه آموزشی بیکار شوم، قابل تحمل نبود. البته باید قبول می‌کردم که هیچ مدیری قول نمی‌دهد بعد از برگشتن کارمندش از 2 ماه مرخصی، جایش حفظ شده باشد. در کنار این‌ها نگرانی‌هایم برای همسرم و فرزند 3 ماهه‌ام از همه سخت‌تر بود. بالاخره کودک هر لحظه ممکن است بیمار شود و اگر پدرش در کنارش نباشد، چه فردی او را به دکتر خواهد برد. اصلا فرزندی که 2 ماه پدرش را نبیند، آیا بعد پدرش را به یاد خواهد آورد و با دیدن پدرش، آرامش خواهد گرفت و فکر کردن به هزاران سوال از این قبیل، پیرم می‌کرد.

 

پادگان یا هتل!؟

در حالی‌که تنها یک هفته تا تاریخ اعزام من مانده بود، فکر و خیال نمی‌گذاشت حواس درست و حسابی داشته باشم اما پستچی زنگ خانه ما را زد و نامه نظام‌وظیفه را به دستم داد. نامه را که باز کردم، در قسمت محل اعزام نوشته بود: «سپاه، پادگان آموزشی آیت ا... خاتمی یزد»! یک لحظه فشارم افتاد، من کجا؟ یزد کجا؟ دقیق یادم نیست با پاهایم خودم را به لپ‌تاپم رساندم یا از شدت شوکه شدن و ناراحتی، سینه خیز تا لپ‌تاپ رفتم البته فقط یادم هست که به محض این‌که در گوگل، کلمه پادگان آیت‌ا... خاتمی یزد را تایپ کردم، چشمم افتاد به این جمله: «این پادگان معروف به هتل خاتمی است».

 

اینو ببر و اونو نبر!

بعد از این که اطلاعات کافی از جمله برنامه‌های روزانه یک سرباز در این پادگان تا محل سرویس‌های بهداشتی آن کسب کردم، به پرس‌و‌جو اینترنتی، تلفنی و حضوری برای بردن وسایل مورد نیاز به پادگان پرداختم. در یک حساب سرانگشتی و طبق نظر افرادی که در چند سال گذشته به سربازی رفته بودند اگر اغراق بی‌جایی نباشد، باید یک کامیون با خودم وسیله می‌بردم! با این حال بعد از بررسی‌های فراوان وسایل زیر را در کیفم گذاشتم تا روز اعزام همراه خودم ببرم: مدارک شناسایی، سوزن، نخ، دمپایی، زیرشلواری، زیرپوش، لباس زیر، پودر شربت، کرم ضد آفتاب، قفل کوچک 2 عدد، پلاستیک فریزر، دستمال کاغذی، قاشق و چنگال، لیوان، دفترچه یادداشت، خودکار، ماژیک، حوله، شامپو، لیف، ناخن گیر. این‌ها تمام وسایلی بود که من با خودم برای دوره آموزشی بردم و به جرات می‌توانم بگویم که همه‌شان به کارم آمدند. بنابراین اگر بعد از خواندن این فهرست به ذهن‌تان رسیده که بعضی‌هایش مانند ماژیک لازم نیستند بدانید که آن‌ها از همه پرکاربردتر هستند که در سربازی درک خواهید کرد!

 

خداحافظ شهرم!

صبح عجیبی بود. خداحافظی از همسر و فرزند برای مردی که حداقل هر روز بیش‌تر از 10 ساعت از عمرش را با آن‌ها خوش می‌گذرانده است، سخت بود. بالاخره با هزار جور شوخی و گفتن جملاتی مانند «الان برم اونجا میگن شما به درد ما نمی‌خوری و برمی‌گردم!»، ساعت 6 صبح راهی سازمان نظام وظیفه استان به همراه پدر و مادرم شدم. از صدها متر مانده به سازمان نظام وظیفه، ماشین‌های زیادی پارک بودند و جوان‌هایی که کیف در دست‌شان و کچل بودنشان داد می‌زد سرباز هستند، در حال رفتن به سمت سازمان نظام وظیفه بودند. با برگه سفید وارد سازمان نظام وظیفه شدم و در محلی که نوشته شده بود: «محل تجمع سربازان پادگان آیت‌ا... خاتمی یزد» ایستادم. بعد از نیم ساعت انتظار، یکی از کارکنان سازمان آمد و اطلاع داد که به جز 12 نفر بقیه 180 نفری که قرار بوده به پادگان آیت‌ا... خاتمی یزد اعزام شوند، به پادگان سپاه در شیروان اعزام می‌شوند. همه خوشحال شدند چراکه فاصله شیروان تا مشهد کمتر از 2 ساعت است و شانس افراد برای مرخصی یا حتی این‌که خانواده‌شان هر چند روز به دیدن‌شان بیاید، بیش‌تر از یزد بود. کارمند سازمان نظام وظیفه شروع به خواندن اسامی کردند و هر اسمی که خوانده میشد، یک سرباز بلند میشد و به نوعی خوشحالی‌اش را بروز می‌داد. سرتان را درد نیاورم و بدانید من جزو آن 12 نفر خیلی خیلی خوش شانس نبودم که محل خدمتی‌ام عوض شود و قرار شد ساعت 15 همان روز با مراجعه به ترمینال با اتوبوس‌هایی که از قبل توسط سپاه هماهنگ شده بود، راهی یزد شوم. این را گفتم تا بدانید، تا لحظه‌ای که در پادگان پذیرش نشده‌اید، ممکن است محل اعزام‌تان تغییر کند و اصلا شاید تاریخش هم عوض شود.

 

یک روز قبل و یک روز بعد از اعزام

در حالی که تنها 5 ساعت تا حرکت مانده بود، به خانه برگشتم تا آخرین نهار را با اهل خانه بخورم از آن نهارهایی که شاید در دوران سربازی، آرزویش هم محال باشد چه برسد به خوردنش! بالاخره دوباره مراسم خداحافظی با پدر و مادر، همسر و فرزند برگزار شد و دوباره بغض و حرکت به سمت ترمینال. اتوبوس با یک ساعت تاخیر حرکت کرد و بعد از 14 ساعت در حالی که هوا کاملا تاریک بود، ما را در جلوی پادگان پیاده کرد. وارد سالن انتظار که شدیم، سربازان زیادی در صف تحویل اشیا ممنوعه بودند که بیش‌ترین وسیله ممنوعه‌ای که همه با خودشان آورده بودند، تلفن‌همراه بود. بعد از تحویل وسایل ممنوعه، نوبت ایست و بازرسی رسید. در سالن بزرگی به همه سربازها گفتند که روی زمین بنشینند و وسایل داخل کیف‌هایشان را دربیاورند. چند نفر از نیروهای پادگان شروع به بازرسی وسایل و جیب و کفش و ... افراد کردند تا اجازه ورود به محیط نظامی پادگان صادر شود. همین که از سالن انتظار خارج شدم، با منظره‌ای جالب مواجه شدم. چند ساختمان با فاصله‌های تقریبا صد متری نسبت به هم و دور تا دور هم تا چشم کار می‌کرد بیابان بود. بلندگوهای پادگان هر چند دقیقه اعلام می‌کرد که از سربازان درخواست می‌شود که در محل نمازخانه پادگان برای اولین جلسه توجیهی، مستقر شوند. 

تا ساعت 12 ظهر سربازی بود که وارد پادگان میشد و برای شرکت در جلسه توجیهی خودش را به نمازخانه می‌رساند. اولین جلسه توجیهی برگزار شد و سربازها در خوابگاه‌ها تقسیم و مستقر شدند. ساعت 15 اعلام شد که برای دریافت جیره سربازی باید همه سربازها به «ساتر» مراجعه کنند. ساتر محلی است که جیره سربازان که شامل لباس نظامی، پوتین، کلاه نظامی، پتو، ملحفه، جوراب، واکس، فرچه واکس، کمربند، صابون، پودر دستی و  ... است، در آن‌جا نگهداری می‌شود. ساتر پادگان ما در فاصله 15 دقیقه‌ای از خوابگاه‌ها بود. بعد از پیمودن این مسافت در زیر نور شدید آفتاب در این شهر گرمسیری، به ساتر رسیدم. چشم‌هایم را که باز کردم، متوجه شدم که تقریبا 1000 سرباز در صف هستند تا جیره‌شان را دریافت کنند. شیوه اندازه گرفتن برای لباس و پوتین و ... را که باید می‌دیدید و قابل تعریف کردن نیست فقط این‌را بدانید که بیش‌تر سربازها، بعدها از این روز به خاطر انتظار طولانی مدت و افتادن فشار به دلیل گرمای شدید هوا زیر نور آفتاب به عنوان یکی از سخت‌ترین روز سربازی یاد می‌کردند. برنامه توزیع جیره تا ساعت 10 شب طول کشید و همه به محض رسیدن به خوابگاه، روی تخت‌هایشان افتادند و فقط صدای خر و پف بود که شنیده می‌شد و هیچ سربازی نمی دانست که از فردا، چه برنامه‌هایی انتظارش را می‌کشد!

 

آنچه در قسمت دوم این گزارش خواهید خواند

در قسمت دوم این گزارش به مرور همه برنامه‌هایی خواهیم پرداخت که در دوره آموزشی سربازی اتفاق می‌افتد، برنامه‌های یک صبح تا شب سرباز به همراه برنامه‌هایی مانند میدان تیر، اردو، راهپیمایی‌های برد بلند و برد کوتاه و مانورهای جنگ با دشمن فرضی. همچنین در مطلب هفته آینده به شما خواهیم گفت که در دوره آموزشی مسئولیت قبول کنید یا نه و کلا به توصیه‌های دیگران چه‌قدر می‌توان اعتماد کرد! بنابراین یک هفته دیگر منتظر بمانید تا بفهمید در سربازی واقعا پسرها مرد می‌شوند یا همین جوری باقی مي‌مانند! 

نظرات کاربران
کد امنیتی
farzad
farzad
٩٥/٠٨/٠٤
٠
٠
Khatami