برای تیتر مایه بگذارید
jeem.ir

برای تیتر مایه بگذارید

نویسنده : مدیر سایت

در یک مقاله‌ای خواندم که از تیتر به عنوان قله مطلب نام می‌برند. کل مقاله در مورد اهمیت تیتر بود و این‌که هر چه‌قدر وقت روی آن بگذارید، باز هم کم است. در همین سایت جیم هر به تجربه برایم ثابت شده که یک مطلب متوسط با یک تیتر خوب، بیشتر از یک مطلب خوب با تیتر ضعیف خوانده می‌شود. پس اگر می‌خواهید مطلب‌تان دیده و خوانده شود، از تیتر سر سری رد نشوید.

 

سوپر پتو!

f_oneidi

صفحه اصلی – محرمانه – یادداشت کاربران

تاریخ انتشار : 31-05-1394 (11:30)

شب است؛ ترسیدی؛ داری مثل بید میلرزی و هر لحظه صدایی تو را از جایت می‌پراند! هوهوی باد را که دیگر نگو! و ناگهان...

سوپر پتو وارد می‌شود! نه؛ اشتباه نکنید؛ این اسم محصول جدید روغن موتور نیست، اصلا روغن موتور وسط داستان ما چکار دارد؟! منظورم همان پتوی خودمان است! مطمئنم برای شما هم اتفاق افتاده که شبی وهمناک و (ترجیحا سرد) مثل جوانه لوبیایی مقابل پنکه دارید از ترس می‌لرزید یا حتی بدتر نمی‌توانید تکان بخورید! خود را به هر ضرب و زوری است زیر پتو جا می‌دهید و خیال‌تان راحت است که خوب هر کسی هم بخواهد بهتان حمله کند تا پتویتان را ببیند وحشت می‌کند و فلنگ را می‌بندد! کم چیزی نیست؛ پتو است! می‌فهمی پتو...

ای کاش بعضی از آدم‌ها هم شبیه پتو بودند! خودشان خیلی چیز خاصی نداشتند اما وقتی پیش‌شان هستی حس ‌اعتماد بدجور توی دلت بریزد! یعنی حتی نتوانستیم پتو را الگوی خودمان کنیم! راستی اعتمادهای‌تان پتویی!

 

***

آن «منِ» اصیلم آرزوست

m_soltani

صفحه اصلی – محرمانه مستقیم – یادداشت کاربران

تاریخ انتشار : 02-06-1394 (12:30)

گم شدن از آن مفاهیم غریبی است که شاید کمتر کسی آن را تجربه نکرده باشد. یادم می‌آید وقتی خیلی بچه بودم، توی یک پیاده‌روی بزرگ و شلوغ مادرم را گم کردم، خدای آن روزهای من! نفهمیدم یا شاید هم یادم نمی‌آید چه شد که دیگر دستم توی دستش نبود. من گم شده بودم، گریه می‌کردم و پر شده بودم از اضطراب و دلهره. با چشم‌هایی وحشت زده دور خودم می‌‌چرخیدم، بین پاهای بزرگ مردها و زن‌هایی با کفش‌هایی غول پیکر که بی تفاوت رد می شدند و تنه می‌زدند. انگار دنبال یک جفت کفش ظریف و آشنا می‌گشتم. البته خدا را شکر خیلی زود پیدا شدم، اما تلخی همان چند دقیقه گم شدن، هنوز زیر زبان یادواره‌ام هست. من، ما، بزرگ شدیم و دنیای درون‌مان هی بزرگ‌تر شد و زندگی هزار رنگ پیدا کرد توی وجودمان. آن‌قدر بزرگ شدیم که کم‌کم توی خودمان گم شدیم. اما این بار نه وحشت زده شدیم و نه گریه کردیم و آن‌قدر گم شدیم، که حتی فراموش کردیم گم شدیم.

این روزها هر چه فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شود گم شده باشی و لای نمازهایی مجروح و بی روح، خدا را آنطورکه باید پیدا کرد. نمی‌شود ناخودآگاه خدایان مدرن را بندگی کرد و خودآگاه خدای واقعی را هم. نمی‌شود تمام تار و پودمان بسته باشد به جبر محیط و اجتماع و بعد بخواهیم خلاف جهت موج شنا کنیم که «کار درسته» را محض رضای خدا انجام بدهیم، که بعدش کم بیاوریم. نمی‌شود با کلی من، که توی وجودمان منیت می‌کند، به اتحاد رسید، یکپارچه شد، یکتاپرست شد. این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به خودم فکر می‌کنم و دلم عجیب تنگ شده است برای من اصیل وجودم. برای من، منهای وجهه‌ی اجتماعی‌ام، مدرک تحصیلی‌ام، جسم و صورتم، ثروتم و حتی خانواده‌ام. همان منی که گم شده است، که خیلی خوب درک می‌کند «نحن اقرب الیه من حبل الورید» یعنی چه... نه، نمی‌شود فرع‌ها را اصل گرفت، ناخودها را خود گرفت و راحت هم به مقصد هم رسید. باید از یک جایی شروع کرد به خودشناسی. فکر کنم خداشناسی فصل آخرش باشد.

 

چادرت در باد

رضا تمجیدی

صفحه اصلی – جادوی کاغذی – یادداشت کاربران

تاریخ انتشار : 08-06-1394 (18:30)

جالباسی کنار دیوار، همانجا که یک آیینه تمام قد روی دیوار نصب است. آن جالباسی، کلکسیونی است از چادرهایت. چادرهایی با رنگ‌ها و طرح‌های متنوع. می‌دانی که می‌دانم هر کدامش را چه وقت سرت می‌کنی، می‌گویم...

آن چادر رنگی طرحدار با زمینه خاکستری را وقتی سرت می‌کنی، می‌خواهی بروی پیاده روی کنی تا قند خونت پایین بیاید. آن چادر آبی کمرنگ را وقتی سرت می‌کنی که میهمان داریم. آن چادر سفید با گل‌های صورتی که من از همه بیشتر دوستش دارم را وقتی سرت می‌کشی، می‌دانم وقت نماز است، چه فضای روحانی به خانه میبخشی. تو را با چشم دنبال می‌کنم، انگار یک کعبه سیار هستی، نشانه‌ای از خدا.

چقدر خودم را به خواب می‌زدم تا تو بیایی و یکی از چادرهایت را روی من بیاندازی، خوابیدن زیر گل‌های چادرت چه لذتی دارد و چه عطری دارد چادرهایت، انگار قطعه‌ای از بهشت است.

اما آن چادر مشکی... آه وقتی آن را سرت می‌کنی دلم می‌گیرد، نه بخاطر رنگش نه... چون که می‌دانم می‌خواهی بروی خانه خواهرت یا برادرت یا می‌خواهی بروی بازار و مطمئنم که ساعت‌ها برنمی‌گردی، آخر دلم تنگ می‌شود برایت.

همین که از در بیرون می‌روی؛ به سمت پنجره می‌دوم تا از پشت پنجره تو را ببینم و دعا می‌کنم که باد بوزد و رقص چادرت را در باد ببینم.

چه زیباست رقص چادرت در باد؛ تماشاییست. مثل موج دریاست، ناآرام ولی آرامش ‌بخش. کجایند شاعران تا ببیند، شاهکار باد با چادرت را...

من عاشق‌ات هستم، عاشق چادرهایت، عاشق رقص چادرهایت... مادرم 

نظرات کاربران
کد امنیتی