نمايش‌نامه نمايشگاه کتاب مشهد
شبه گزارشي از دوازدهمين نمايشگاه کتاب مشهد

نمايش‌نامه نمايشگاه کتاب مشهد

نویسنده :

پيش‌پرده
ماه دوم سال/ تهران/ مصلاي امام خميني

در ميان جمعيت، به سختي براي خودم راهي باز مي‌کنم تا به انتهاي راهروي 24 برسم. در هر راهرو چند ناشري پيدا مي‌شوند تا مدتي وقت مرا براي تماشاي کتاب‌هاشان بگيرند. با لذت فراوان به تازه‌هاي کتاب چشم مي‌دوزم و با حسرت به فکر فرو مي‌روم که چرا چنين موقعيتي فقط و فقط يک‌بار در سال آن هم در يک‌نقطه از کشور-حتي اگر پايتخت باشد- پيش مي‌آيد؟ چرا يک‌نفر از آن‌سوي کشور بايد بلند شود و بيايد در يک شهر غريب و غريبي بکشد تا کتاب‌هايي را که در طول سال توانايي تهيه کردن آن‌ها را نداشته بگيرد؟ بعد چشم مي‌بندم و آرزو مي‌کنم که ‌کاش چنين نمايشگاهي در هر شهري برگزار مي‌شد.

پرده اول
ماه نهم همان‌سال /مشهد / نمايشگاه بين‌المللي

چشم باز مي‌کنم و مي‌بينم به نمايشگاه کتاب رسيده‌ام. مسير چون طولاني بود، داخل ماشين خوابم برده بود. از ماشين پياده مي‌شوم و به سمت سالن فردوسي مي‌روم. روز سوم نمايشگاه است ولي هنوز هيچ‌چيزي براي راهنمايي مراجعان از اين‌که چه ناشراني آمده‌اند و کجا حضور دارند، نيست. البته نمايشگاه تهران هم خيلي به‌سامان نبود ولي اوضاعش خيلي بهتر از اين‌ها بود. مي‌روم به سمت سالن فردوسي، سالن ناشران عمومي. تجربه اين نمايشگاه‌ها يادم داده که خيلي وقتم را براي هر ناشري نگيرم. اول اسمش را نگاه مي‌کنم و نهايتا نگاهي به کتاب‌هايش مي‌اندازم؛ همين کفايت مي‌کند تا بفهمم چه‌جور ناشري است. اما نه... انگار کمتر نشاني از ناشراني که دنبال‌شان بودم پيدا مي‌کنم. بيشتر همين ناشران شهرستاني‌اند. بعضي‌شان که فروشگاهي داشته‌اند آن را تعطيل کرده‌اند و آن‌ها که فروشگاهي نداشته‌اند، خوب... براي چندروزي صاحب فروشگاهي شده‌اند، بلکه به‌زور بن‌ نمايشگاه و تخفيف کذايي‌اش، کتاب‌هاي‌شان را بفروشند! معدود ناشراني که کتاب‌هاي قابل خريد دارند هم ناشران دولتي‌اند که سايه‌شان بر سرمان مستدام باد! به ميزها نزديک مي‌شوم و با دقت بيشتري به کتاب‌ها نگاه مي‌کنم. نکته اين‌جاست که اکثر کتاب‌ها تکراري است: «21راز خوش‌بختي»، «چگونه موها و صورتي زيبا داشته باشيم؟»، «يوگا و تکنيک‌هاي آن»، «چگونه، قلب مرد خود را تسخير کنيم؟»، «7روش براي مقابله با استرس»، «زن‌ها از کدام سياره آمده‌اند؟» و... خسته شده‌ام، ولي چشمم به يکي از آن ناشران درست و حسابي مي‌افتد، حسابي ذوق کرده‌ام ولي نزديک ميزش که مي‌شوم مي‌بينم بيشتر کتاب‌هاي قديمي‌اش را آورده است. يکي مي‌پرسد چقدر تخفيف مي‌دهد و پاسخ مي‌شنود که 15درصد! پس اين‌يکي هم که آمده، خلاف ضوابط تخفيفي نمايشگاه عمل مي‌کند! چون کتاب جديدي ندارد، راهم را کج مي‌کنم تا ببينم پرنده بخت‌مان به کجا پر مي‌کشد. يک ناشر ديگر هم پيدا شد. انتشارات «ه» هم گويا مانند ناشر قبلي با کتاب‌هاي قديمي‌اش آمده وگرنه کل کتاب‌هايش که خيلي بيش‌تر از اين حرف‌هاست. خسته مي‌شوم و مي‌روم نمازخانه تا ...

پرده دوم
ماه هشتم سال قبل/مشهد / نمايشگاه بين‌المللي

سالن‌هاي مرکزي پر بود از هرچيزي جز کتاب! از يک غرفه صدايي بلند بود که : «آهويي دارم خوشگله فرار کرده ز دستم/ دوريش برايم مشکله کاشکي اونو مي‌بستم...» غرفه‌اي سي‌دي بازي مي‌فروخت و غرفه‌اي ديگر هم وسايل تبليغاتي و حتي يکي بود که چاقوي ضامن‌دار مي‌فروخت! جالب اين‌جا بود که همه اين غرفه‌داران عزيز، براي‌شان بن کتاب کاملا معتبر بود در حالي‌که ناشران بعضا با اکراه بن‌هاي کتاب را قبول مي‌کردند! به سمت ستاد نمايشگاه مي‌روم تا علت حضور نداشتن برخي ناشران را جويا شوم و اوضاع آشفته خريد و فروش بن را گزارش دهم. آخر واقعا خيلي سوز دارد که همين يک‌ذره بودجه فرهنگي کشور هم اين‌طور به فنا برود. بعد مي‌بينم يکي از غرفه‌داران که نمايندگي برخي از ناشران فعال را در نمايشگاه دارد، در حال پاسخ‌گويي به يکي از مسئولان حراست است که چرا 5 درصد کمتر از آن‌چه نمايشگاه موظف کرده، تخفيف مي‌دهد. کنار مي‌ايستم و خودم را مي‌زنم به کوچه علي‌چپ و يواشکي گوش مي‌دهم. کوچه علي‌چپ را براي نويسندگان و خبرنگاران ساخته‌اند ديگر!

آقاي غرفه‌دار پاسخ مي‌دهد که: ما نمي‌توانيم 20درصد تخفيف دهيم و اگر بخواهيم اين‌قدر تخفيف بدهيم بايد غرفه را جمع کنيم... (خوب حتما راست مي‌گويد!)

آقاي مسئول وسط حرفش مي‌پرد که: خوب چرا قبول کردي که بيايي نمايشگاه؟ (اين هم راست مي‌گويد!)

غرفه‌دار با استيصال، سکوت مي‌کند و بعد جواب مي‌دهد که: «تو اين بي‌خودي بازار کتاب، که همه بهونه گروني کتابا رو مي‌گيرن، نمايشگاه تنها جايي‌است که ميشه چيزي فروخت. تازه اونايي که مي‌خوان کتاب بخرن هم از چند ماه پيش دست نگه داشتن تا تو همين نمايشگاه با بن‌هاي شما که 7، 8 ‌ماهي طول ميکشه نقدش کنين، بيان کتاباشونو بخرن!»

آقاي مسئول يک دفعه به من نگاه مي‌کند که در کوچه «علي‌چپ» در حال قدم زدن بودم(!) و بعد مي‌گويد آقا شما چه کار داريد؟

من هم دست‌پاچه جواب مي‌دهم که: درباره همين بن‌ها با شما کار داشتم. و ادامه مي‌دهم که با همين بن‌هاي طفلکي کتاب چه چيزها که خريد و فروش نمي‌شود.

ايشان انکار مي‌کند و ما اصرار تا اين‌که با بي‌سيم آقاي حراست‌باشي را صدا مي‌زند که برود و اين ماجرا را پي‌گيري کند. آقاي حراست‌باشي هم بي‌سيم به دست، مي‌رود سراغ آقاي سي‌دي‌فروش با اين‌که من به او مي‌گويم اين‌طوري مسلم است که جواب نمي‌گيرد و از آقاي حراست مي‌خواهم که از دور تماشا کنيد تا ببينيد من با اين بن‌ها چه‌چيزها مي‌توانم بخرم براي‌تان! ولي ايشان به حرفم گوش نمي‌دهد! و بعد هم به آقاي مسئول گزارش مي‌دهد که نه کسي بن قبول نمي‌کند...

پرده سوم
ماه نهم امسال /مشهد / نمايشگاه بين‌المللي

از نمازخانه مي‌روم بيرون و همان آقاي غرفه‌دار را مي‌بينم و از اوضاع نمايشگاه امسال سؤال مي‌کنم. (البته چو داني و پرسي سوالت خطاست!) و مي‌شنوم که: هرسال دريغ از پارسال! امسال هم جاي خيلي از ناشران خالي بود و ما هم امسال فقط با تعداد کتاب خيلي کمتري در نمايشگاه شرکت کرديم. وقتي که علتش را پرسيدم، مي‌گويد: با اين تخفيفي که فقط قرار است مردم بي‌اطلاع را هيجان‌زده کند تا به‌سوي نمايشگاه هجوم بياورند هر کتابي را نمي‌توان آورد. و گفت که پارسال چقدر زحمت کشيده بود و مريض شد و... و اين‌که امسال حال و حوصله چک و چانه زدن را با مسئولان نمايشگاه ندارد و گفت: امسال قرار بوده نمايشگاه برگزار نشود که آخر سر و ظرف مدت کوتاهي ستاد نمايشگاه‌هاي استاني تصميم به برگزاري نمايشگاه کتاب مي‌گيرد و بخشي از اين شلوغي‌ها شايد به همين خاطر باشد و بعد توضيح مي‌دهد نمايشگاه کتابي که اکنون مي‌بينيم، باعث ضربه خوردن حلقه‌هاي مياني توزيع کتاب-يعني کتاب‌فروشي‌ها- مي‌شود و از طرفي باعث تلف شدن بودجه قابل توجهي در حوزه فرهنگ مي‌شود و اين لطمه‌اي است که قابل جبران نيست و...

شايد تنها حسن نمايشگاه کتاب امسال مشهد حضور پرشور شهروندان براي خريد کتاب‌هاي مورد علاقه‌شان بود.

ولي فکر مي‌کنم اگر قرار است نمايشگاه‌هاي بعدي هم مثل اين نمايشگاه باشد، بهتر است اصلا نمايشگاهي در مشهد برگزار نشود.

نظرات کاربران
کد امنیتی