حال خوب
شاخ هفته

حال خوب

نویسنده : E_KHOSRAVANI - مریم ملی

حال خوب


E_KHOSRAVANI

31/05/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 20

 

داشتم لباس‌هایم را روی طناب پهن می‌کردم، آفتاب بد جوری مرا پوشیده بود. چند لحظه سبد لباس‌ها را گذاشتم کنارم و نشستم روی زمین. سرم گیج می‌رفت و از موهایم آب شره می‌کرد. بعد به رابطه‌ی «سرگیجه» و «نداشتن» فکر کردم. آدم وقتی سرگیجه می‌گیرد که نداشته‌هایش ردیف می‌شوند. وقتی که حالش از خیلی چیزها بهم می‌خورد. وقتی که نان سنگک مزه‌ی آجر می‌دهد. وقتی که با ظرافت خاصی لباس‌هایش را نمی‌چلاند و پهن نمی‌کند. وقتی که ساعت‌ها جلوی آینه نمی‌نشیند تا مدل ابروی جدیدی برای خودش درست کند. وقتی که جاروبرقی را با بی‌میلی روی فرش‌ها می‌کشد. می‌دانید جاروکشیدن با میل و خوشحالی خیلی با جارو کشیدن از سربی رغبتی فرق دارد، انگار شما از لوله‌ی جاروبرقی هی بذر بی‌حوصلگی روی فرش‌ها تکثیر می‌کنید و این بی‌حوصلگی تا قرن‌ها ادامه می‌یابد.

وقتی احساس می‌کنید زندگی‌تان پنچر شده شما هم پنچر می‌شوید، دست‌هایتان را با کرم جوانه گندم و جوانه‌ی ناگندم مرطوب نمی‌کنید، نگران تمام شدن ضدآفتاب‌تان نیستید، وسواس چروک افتادن بالای شال‌تان را نمی‌گیرید، هر روز نخ دندان نمی‌کشید، نخ دندان مخصوص آدم‌های امیدوار است، آدم‌های خجسته. دیگر وسواس خراب شدن دمپایی‌های انگشتی روفرشی‌تان را ندارید یا برای‌تان مهم نیست که هر شب قرص آهن و ویتامین بخورید. هر روز روی ترازو خودتان را وزن نمی‌کنید و برای صدگرم چاق‌ترشدنتان جشن نمی‌گیرید. دیگر کیک‌های یخچالی‌تان نصیب نمکی کوچه‌تان نمی‌شوند، از خریدکردن شاد نمی‌شوید و هر روز قوطی ادکلنتان را برای دید زدن این‌که چند سی‌سی از تویش خالی شده ‌است چک نمی‌کنید. جلوی دکه روزنامه‌فروشی برای نگاه کردن مجله‌های زرد توقف نمی‌کنید. دیگر هر روز دو ردیف کوچک کتابخانه‌تان را نگاه نمی‌کنید و حساب نمی‌کنید که چجوری بزرگش کنید، برچسب‌های زیر شش سال روی گوشی‌تان نمی‌چسبانید و برای داشتن آن کلاه گران نقشه نمی‌کشید. داستان‌هایتان را ننوشته ول می‌کنید و کتاب‌هایتان را نصفه رها می‎کنید.

شما سرتان گیج می‌رود. در میانه‌ی راه. سرتان گیج می‌رود و سبد را رها می‌کنید و به اتاق‌تان برمی‌گردید. یک نوشیدنی قرمز خنک برای‌تان می‌آورند. آب هندوانه. پدرتان شما را دوست دارد و شما دلتان برایش تنگ شده است، مادرتان سعی می‌کند شما را درک کند. لیوان خالی را برمی‌دارید و به آشپزخانه می‌روید، یک پیشبند می‌پوشید و سطل مخلوط‌کن را پر از کف می‌کنید و توی سینک می‌گذارید، بعد می‌روید توی حیاط. سبد را سر و سامان می‌دهید، زل می‌زنید به خورشید و بعد می‌گویید، حالم خوب است و روزتان را دوباره شروع می‌کنید. 

 

 مریم ملی 

نوشتهات مرا به یاد شعری از «رسول یونان» انداخت. وقتی که حس تلخ تنهایی و درک نشدن و یک جورهایی همان «سرگیجه» را داشتم. 

روی تخت دراز کشیدهام 

پنجره اتاق 

قاب رنج است و خزان 

تو آخرین برگی 

آخرین برگ داستان «اُهنری» 

اگر بیفتی، میمیرم

وقتی درست روی لبه تاریکی محض نداشتنها ایستادهای همه چیز حس خودش را از دست می‌دهد. چشمهایت را میبندی روی هرچه هست و همه را نیست میپنداری. برای همه ما چنین لحظاتی وجود داشته اما همیشه حقیقت، مثل داستان «اُهنری» است. وقتی خوب نگاه کنی، بالاخره یک گوشهای آخرین برگ را میبینی. برگی که هنوز سرگیجهات را خوب میکند هنوز دلیل درخشش چشمانت است و هنوز بودنش شوری است برای ادامه. آخرین برگ میتواند لبخند یک مادر باشد، میتواند... 

نظرات کاربران
کد امنیتی
مهسا فنایی
مهسا فنایی
٩٤/٠٦/٠٦
٠
٠
چه نظر خوبی ^_^ نوشته الهه رو کامل تر و زیباتر کرد ^_^ "وقتی خوب نگاه کنی، بالاخره یک گوشهای آخرین برگ را میبینی."