در جریان زندگی
گپ و گفتی با اهالی روستا درمورد محل زندگی و سختی کارشان

در جریان زندگی

نویسنده : زهرا خنداندل

اینکه یک معدن باعث اشتغال‌زایی برای چند صد نفر نان‌آور خانواده شود و به خاطر کار از مکانی به مکان دیگر کوچ کنند اتفاق بزرگی برای یک زندگی است. به همین خاطر و برای این‌که ببینیم اوضاع زندگی در روستا چطور است، و زندگی در اینجا چه مشکلات و چه مزایایی دارد مشغول دور زدن در روستا و مصاحبه با روستاییان منطقه شدیم.

 

خدا کند خبری از معدن نباشد...

چادر رنگی‌اش را محکم گرفته و با خانمی مسن تر از خودش در حالی که چند بچه دور و برشان است گرم صحبت است، پری اجباری 28 ساله برای ما از روستا و شرایط کار همسرش می‌گوید: «8 ساله بودم که با خانواده ام برای کار پدرم از صالح‌آباد اینجا آمدیم، الان شوهرم هم در این معدن کار می‌کند، یکبار رفتم محل کارش را دیدم و به خاطر سختی کارش به گریه افتادم، به شوهرم گفتم هیچ توقعی از تو ندارم فقط سلامتی‌ات را می‌خواهم، با این همه کار سخت حقوق‌هایشان هم که عقب می‌افتد هم رویشان پیش ما سیاه می‌شود هم در معدن، باور کنید صبح‌ها که در خانه‌مان را می‌زنند می‌گویم خدایا خبر بدی از معدن نیاورده باشند، اما استرس کار کردن در معدن یک طرف قضیه است، تازه بعد از بازنشستگی مشکلات شروع می‌شود، الان پدر من که بازنشسته شده است 40 درصد از کار افتاده است. ،ولی خوب در هر صورت معدن سفره‌ای است که برای ما باز شده و روزی ما در آن است.»

 

کمبودهای روستا از زبان دهیار

یک تی‌شرت سفید با خطوط افقی آبی پوشیده است و با موتور به ما نزدیک می‌شود، مجتبی علیزاده، دهیار 29 ساله روستا که 6 سال است در این پست برای روستا کار می‌کند از کمبودهای روستا می‌گوید: «همانطور که دیدید منطقه ما آسفالت ندارد آن هم به خاطر کمبود بودجه است، خدارا شکر آب و برق و تلفن داریم اما با وجود این‌که اینجا تعداد زیادی خانواده زندگی می‌کنند و منطقه آن کوهستانی است گاز شهری نداریم. البته اعتبارات برای راه اندازی زمین‌های ورزشی گرفته‌ایم و باید راه اندازی‌اش را شروع کنیم و این از مزایای روستا است. مدرسه هم از دبستان تا راهنمایی داریم اما برای گذراندن دوره دبیرستان بچه‌ها باید به روستاهای اطراف بروند که مشکلات خودش را دارد مثلا گاهی اوقات در زمستان بهمن ریزش می‌کند و بچه‌ها مجبورند در خوابگاه‌های‌شان بمانند. ما در اینجا بهیاری هم داریم ولی آمبولانس برای انتقال مریض‌های بدحال‌مان نداریم و باید با خودوری شخصی این کارها را انجام بدهیم.»

 

وقتی معلم گذرش به روستا نمی افتد!

از دور منتظر ایستاده است تا ما حرف‌مان تمام شود و صحبت کند، وقتی حرف‌مان تمام می‌شود، نزدیک می‌آید و به خانه‌اش دعوت‌مان می‌کند، فاطمه اسفندیاری از خودش و زندگیش می‌گوید: «شوهرم اهل کلات است و من خودم دامغانی هستم، به خاطر نسبت فامیلی که داشتیم بایکدیگر ازدواج کردیم و قسمت‌مان زندگی در این روستا شد، مردم این روستا آدم‌های خوبی هستند و تا به حال هم خدا روزی‌مان را رسانده است اما گاهی وقت‌ها مشکلاتی پیش می‌آید که زندگی را سخت می‌کند مثلا مدرسه روستا 3 ماه از سال تحصیلی می‌گذرد و چون بد مسیر است معلم برای بچه‌های ما نمی‌آید و از درس عقب می‌افتند یا مشکلات بیمه مشاغل سخت که بعضی از کارگران معدن از جمله همسر خودم هم درگیر آن هستند.» 

نظرات کاربران
کد امنیتی