آیا شبکه‌های اجتماعی یک کتاب بزرگ‌اند؟
jeem.ir

آیا شبکه‌های اجتماعی یک کتاب بزرگ‌اند؟

نویسنده : مدیر سایت

اگر از ما بپرسند که شمای نویسنده، در ماه چند تا کتاب می‌خوانید، بلافاصله بعد از اعلام عدد «صفر» از حجم زیاد محتوایی که روزانه در شبکه‌های اجتماعی می‌خوانیم و از مقدار زیاد زیرنویس‌های سریال‌ها که می‌بینیم، نام خواهیم برد. آیا به راستی شبکه‌های اجتماعی مثل یک کتاب بزرگ‌اند و کارکردشان شبیه مطالعه کتاب؟ فکر نمی‌کنید که داریم سر خودمان را گول می‌مالیم؟ این که من و شمای نویسنده که باید چند برابر نوشتن مطالعه کند، همش دارد از ذخایر راهبردی مغزش استفاده می‌کند بدون اینکه به آن‌ها چیزی اضافه کند، آیا به خشک شدن دریاچه قلم‌مان نزدیک نشده‌ایم؟ اندکی تأمل کنیم...

 

 

تو برایم چقدر مطلوبی

raha_sl

تاریخ انتشار: 21/05/94

ساعت: 19

شعر می‌گویم از دلی غمگین، از پسِ عاشقانه‌ای دیرین

کوچ کردم به خانه پاییز، از لبِ روزهای فروردین 

***

شب و روز از نگاه آدم‌ها مثلِ یک قطره اشک می‌ریزم

یا به یک نثرِ ساده می‌‌‌کوچم یا غزل‌هایی از قبیلِ همین 

***

گاه همراهِ گیسوانِ خودم دو، سه رج شعرِ ریز می‌بافم

تو که در واژه‌ها نمی‌گنجی! لااقل روبروی من بنشین

***

تو غزل مثنوی‌تر از عشقی... بگذار از تو استفاده کنم 

گاه در عاشقی سر از «فرهاد»... گاه معشوقگی‌تر از «شیرین»

***

تو برایم چقدر مطلوبی، مثلِ آرامشی و آشوبی 

تو برای غزل شدن خوبی، کهکشانِ نهفته توی زمین

***

به دلم می‌نشینی آنجایی...که نشستم میانِ تنهایی

تو به هر شکل راه می‌آیی با «منِ» بچه گانه‌ی بدبین

***

با همین شعرهای سرسری‌ام... صورتِ بی‌لعابِ دختری‌ام

با نگاهی دوباره می‌خری‌ام... شده‌ای لای درزِ این پرچین

***

جامه‌ی عاشقی نپوشیدم! ...یقه‌ی قایقی نپوشیدم!

من به عشقِ تو مرگ نوشیدم در همین شعرهای بی تزئین

صفحه اصلی- جادوی کاغذی– یادداشت کاربران – تو برایم چقدر مطلوبی

 

 

بی وابستگی

Snow_Queen

تاریخ انتشار : 19/05/94

ساعت: 12

مثلا یک وقتی هم بود بنده فکر می‌کردم بلاگفا و وبلاگم نباشد، می‌میرم! بلاگفا پرید، نه تنها نمردم! بلکم به سادگی با نبودش کنار آمده و به زندگی عادی پرداختم. بعد فکر کردم اگر نت نداشته باشم خاک بر سر می‌شوم وای! چطور باید اوقات فراغت :| خود را  پر کنم؟! الان به صورت موقت رفته‌ایم یک خانه دیگر تا خانه قدیمی را از نو بسازیم و در این خانه موقت ما نه تنها حیاط گنده و دلباز نداریم! بلکم اینترنت هم نداریم! ولی خب می‌بینید که سُر و مُر و گنده نشسته‌ام و کَکَم هم نگزیده!

حالا حتی وقتی می‌آیم دانشگاه کاری در نت ندارم که مشغولش باشم! (به غیر از دانلود و فیلان!) و بدین ترتیب می‌شود که هر کسی می‌خواهد به ما بگوید: می‌گذارم می‌روم‌ها! در را برایش باز کرده و به قول دوستی می‌گوییم: «با یه خداحافظی خوشحالم کن!»

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – بی‌وابستگی

 

ما قاتلان خویشیم

S_ashoori

تاریخ انتشار : 17/05/94

ساعت: 20

برادرزاده‌ام بهداد اواخر سال سوم زندگی‌اش را سپری می‌کند و من اواخر دهه سوم زندگی‌ام را.. او از درهای بسته بدش می‌آید، درب حیاط را باز می‌گذارد، درب هال، اتاق و... را باز می‌گذارد، من اما به حصار معتقد شده‌ام، حتی درب افکارم را هم قفل می‌زنم، او لحظه‌هایی که به دلخواهش نیستم اعلام می‌کند که دوستم ندارد و من مرض کوفتیِ دوست داشتن دارم و هنوز نمی‌توانم به آدم‌هایی که راحت می‌شکنندَم بگویم که دوستشان ندارم، او دوست داشتنی‌هایش را با هر ترفندی شده حتی گریه به دست می‌آورد، من دوست داشتنی‌هایم را راحت از دست می‌دهم و... او معنی دیگران را نمی‌فهمد و من معنی خودم را، نه برادرزاده‌ام فرد متفاوتی ست و نه من، من تغییر یافته هزاران بهداد هستم، میلیون‌ها من این‌جا زندگی می‌کنند که خودشان را یا سال‌ها قبل کُشته‌اند یا جایی جا گذاشته‌اند...

این همه تفاوت از کجاست؟ او شبیه کودکی‌های من است، کجا و کِی سه سالگیم، سی ساله شده است؟ از کی دیگر کِرم‌های باغچه را به پیله نکِشاندم تا پروانه‌ای متولد شود و یادم باشد آدم‌ها پرندگانی‌اند که روزی از بامم پرواز می‌کنند؟ حالا هربار که فکر می‌کنم او ممکن است روزی شبیه من شود بغضِ گلویم متورم‌تر می‌شود.

  صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – ما قاتلان خویشیم

 

 

تنظِ وثف هال!

BOSHRA (janbarkaf)

تاریخ انتشار : 21/05/94

ساعت:13

خوشا آن روزگاران که هر نفسی چون فرو می‌رفت مفرح ذات بود و چون برمی‌آمد ممد حیات. چه سازم به هر نفسی که چون فرو رود مخرب ذات است و چون برآید مخل حیات؟ آه از دست کمپوت البشرهای دخان زا [همان اتوبوس‌های دود زای خودمان که هنگامه صبح  مملوء از موجوداتی یک سر و دوپاست] که دهان‌مان را تنبوشه نمودند [همان اصلاح معروف «سرویس کردن»] تا این‌که شدیم مصداق بارز «دو نُختح ثاف» :| بر آن شدیم راه دهان و دو لول مبارک بینی‌مان را فیلترینگ کنیم [همان ماکس  یا شایدم ماسک... حالا هرچی![

از روزی که پای در راه علم جویی نهادیم دچار گشتیم به اسگلیسم پیشرونده [به نوعی جزء مجانین گشتن ]...از بس ذرات معلق در هوا غشاء مغزمان را فیتیله پیچ نموده و سلول‌های خاکستری‌مان را خاک بر سر کردند. حال در فکریم سرپناهی برای ایام طرد و سرد آتی در دارالمجانین امین آباد [آسایشگاهی در ضلع جنوب شرقی طهران مشرف به حرم حضرت بی بی شهربانو] اجاره کنیم؛ بلکه شفاء یابیم که بعید می‌نماید! 

فی الجمله خدای را شکر گوییم بر وضع حال‌مان آن طور که بر قدرت خویش باقی است، چشم‌مان کور، دندمان نرم، خدایمان بیامرزد ! (-_-)

صفحه اصلی- پایان نامه – یادداشت کاربران – تنظِ وثف هال!

 

 

نجواهایش مادرانه‌اند

زهرا- خسروی

تاریخ انتشار : 20/05/94

ساعت:17

باران به من یادآوری می‌کند آدم‌ها چه زود خیس از درد می‌شوند، چه زود سرما خشک‌شان می‌کند، چه زود خیابان‌ها را فرار می‌کنند. باران عجیب زیباست، پشت پنجره اتاق باشی یک گل گاو زبان دَم کنی و بویش را تقدیم هوای سردِ اردیبهشت کنی. انگار یک نفر دارد مُدام برایت گیتار می‌زند، گیتاری که فالش در آن راه ندارد، مُدام با تو می‌خواند و برایت قصه‌ها می‌بافد، با تو تمامِ کوچه‌های ذهنت را آب پاشی می‌کند و اتاقک‌هایش را از منزوی بودن و پوسیدن در می‌آورد. با تو توی خیال‌هایت سلام‌های بلند می‌کند و تو یواشکی هوس می‌کنی قدم بزنی میان همین حس‌های خوبِ او، روی سنگ فرش‌های خیس خیابان پاورچین پاورچین قدم بزنی. شالاپ خودت را بیاندازی داخل چاله چوله‌های خیابانِ ششم و بلند بلند با باران بزنی زیر خنده. برایت از آدم‌ها بگوید، از عبورِ سرد نگاه‌شان به هم، از نگرانی‌های بی‌ربط روزمرگی‌هایشان، از روتین بودنِ زندگی‌هایشان و تو همه را بدانی و قفل بزنی به دهانت که نکند باران تو را هم مثل آن‌ها بداند.

او از پیر شدن ثانیه‌ها به پای آدم‌ها بگوید و تو فقط توی چشم‌های گرمش ذوب شوی و باز قفلت را محکم‌تر کنی. باران عجیب زیباست اما من همان آدمم همان آدم روزهای سرد کوچه‌های خیال!

صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – نجواهایش مادرانه‌اند 

نظرات کاربران
کد امنیتی