ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

گرچه پرواز تو را سایه همراه نبود 

هیچ کس چون دلم از درد تو آگاه نبود 

آمدی عکس تو در غربت چشمانم ریخت 

گرچه این مرتبه در آینه ماه نبود 

می‌روی باز به مهمانی تنهایی خود 

که در این آینه هم، حوصله آه نبود

مصطفی محدثی خراسانی/ 1340


باد را در دشت یاغی کرد

چشم‌های او 

اسب را در کوه سرگردان 

جنگلی تاریک، پیش روست؛

هان! دلم را 

به غبار کاروان شبرو گیسوش برگردان!

مصطفی علیپور/ 1340


عشق با نام تو چرخید و دستش رو شد

گل سر از خاک درآورد، جهان نیکو شد 

آسمان چشم تو را دید و زمین را بوسید

ماه، محو رخ خورشید کمان ابرو شد

می‌توان مثل کبوتر به هوایت پر زد 

می‌توان دست تو را بوسه زد و آهو شد

ناصر حامدی/ 1355


بیا که بی تو به سر انتظار ما نرسد 

اگر تو رخ ننمایی، بهار ما نرسد

شدیم خاک رهت در گذار عشق و دریغ 

به دامن تو نگارا، غبار ما نرسد 

تو آفتاب جهانی و نیست این انصاف 

که ذره‌ای ز تو به شام تار ما نرسد

بهمن صالحی/ 1316


وقتی تو نیستی، همه روزهای من

مثل هم اند، ابری و آرام، غالبا 

هی می‌روم قدم بزنم، پوچ و بی خیال

در امتداد یک غزل و یک گریستن 

بر میز، پشت پنجره، یک کاغذ سفید

با یک مداد، منتظر دست‌های من...

محمد سعید میرزایی/ 1355


دوباره آینه‌ای در شبم چراغان کن!

مرا که کم شده‌ام اندکی فراوان کن!

تبرک دل من، برکت صدای منی 

بکار دست مرا، خواهش مرا نان کن!

از ارتفاع چه سود؟ آفتاب پیدا نیست

مرا که ابر شدم آشنای باران کن!

وحید دانا/ 1348


قد کشیده‌ای در دلم 

مثل یک مجال 

من چقدر خسته 

من چقدر کال 

ای بهار دوردست 

دست روی شانه‌های من بکش 

تا که بشکفم 

ایرج قنبری/ 1339


ملوانی شوریده

خلبانی سر به هوا

شاعری عاشق

قصابی دل رحم 

کارگری ساده

آدم‌های زیادی در من هستند

که عاشق هیچ کدام‌شان نیستی!

جلیل صفربیگی/ 1353

 

آیینه دلم چیست؟ یک حوض بی تلاطم 

نه ماهی و نه باران، نه گریه، نه تبسم 

در خواب کهنه ما تعبیر خیزشی نیست 

با صد غزل نجنبید این سنگ بی ترحم 

دستان بی تفاوت در جیب ها خزیدند

در جیب‌ها خزیدند دستان بی تفاهم

سید علی میر افضلی/ 1347


رضا خوشنویس: آب از دست صیاد خوردن بهتره تا سلاخ

قهوه‌چی: سلاخ خلاص می‌کنه، صیاد گرفتار...

هزاردستان/ علی حاتمی 

نظرات کاربران
کد امنیتی