قلبتو بردار و برو!
به بهانه روز دختر، یک درگوشی دخترانه: چشممان را در رابطه با پسرها باز کنیم...

قلبتو بردار و برو!

نویسنده : مریم ملی

برسد به دست دختران سرزمینم!

با خودمان که تعارف نداریم! تک تک مان می دانیم لطافت در انحصار جنس ماست! فقط دخترها می‌توانند از لطافت‌های هستی ذوق کنند! حالا اما همین لطافتِ دوست داشتنی، همین ظرافت‌های روح‌مان کار دست‌مان داده! به عنوان جنس لطیف، وارد رابطه با یک جنس مخالف می شویم. اما ضربه می‌خوریم! به خاطر بی تجربگی هایمان آسیب می بینینم. اشتباهاتی می کنیم که جبران‌شان گاهی برای‌مان خیلی گران تمام می شود. گاهی از خانواده‌هایمان پنهان کاری می-کنیم و گاهی به خاطر دوست داشتنِ کسی، غرور و اعتماد به نفس‌مان را به باد می دهیم. حالا به بهانه روز دختر قرار داریم با هم نیم نگاهی به این بی تجربگی ها بیندازیم. از زبان آدم‌های مختلف بشنویم که اشتباه ما کجاست و چرا دارد درباره تعداد زیادی از ما تکرار می شود؟ شاید این هدیه ی جیمی برای دخترها، حواس‌مان را جمع‌تر کند...

 

پایان ناخوش دلسوزی‌ها 

چند روایت دخترانه از تجربه های یک روانشناس...

دختر است دیگر؛ روح لطیف و دل نازکی دارد. همیشه در هر نقشی که باشد دوست دارد به همه کمک کند و با مهربانی برای رفع مشکلات عزیزانش تلاش می کند. شاید بارها بابت این روحیه نرمش آسیب دیده باشد و به اصطلاح خواسته باشد ثواب کند وکباب شده باشد. البته که پسرها نیز آسیب‌پذیری‌های خاص خودشان را دارند و در ارتباطات‌شان گاها آسیب می‌بینند. اما اینجا مقصود ما نوع خاصی از دل رحمی و کم تجربگی های دخترانه در رابطه با پسران است. روایت‌هایی که در زیر می خوانید تجربیات یک کارشناس ارشد روانشناسی بالینی است در یکی از همین مراکز مشاوره خودمان؛ که با خواندن آن متوجه می شوید این دلسوزی ها و دل رحمی ها چه پایان ناخوشی داشته است.

 

خواستم کمکش کنم به زندگی عادی برگردد

تازه کار پیدا کرده بودم و حسابی برایش زمان میگذاشتنم. همکارم از ماجرای زندگیاش زیاد برایم میگفت از این که پدرش را تازه از دست داده و پسر بزرگ خانواده است و باید به فکر تامین خانوادهاش باشد. خیلی دغدغه داشت. گفت که برای درسش خیلی تلاش کرده است اما همان سال کنکور پدرش را از دست داده و دیگر قید درس و دانشگاه را زده. دختری که دوستش داشته و مدتها برایش صبر کرده رفته با پسرعمویش ازدواج کرده چون پول و درست و حسابی و کار مشخصی نداشته است. او از علایقش میگفت، از این که تابه حال هرچیزی که دوست داشته را دنیا از او گرفته و حالا تک و تنها منتظر است ببینید این بار قرار است چه ماجرای تلخی را تحمل کند. او ناامیدترین آدمی بود که تا آن روز دیده بودم. حس کردم باید یک جوری کمکش کنم مدام خودم را جای او میگذاشتم. هر روز با روی خوش با او برخورد میکردم و سعی میکردم خیلی حواسم بهش باشد تا اگر کاری از دستم برمیآید کمکش کنم. او هم از این رفتار من استقبال میکرد و مدتی بعد اعتراف کرد كه اگر من نباشم هیچ امیدی برای ادامه زندگی ندارد و هر روز انتظار میکشد تا صبح توی شرکت من را ببیند. میدانستم اگر من هم پاپس بکشم نابود میشود. حدود 3 سال طول کشید من منتظر بودم که از من بخواهد ازدواج کنیم اما او هیچ وقت این را نخواست و من در این مدت هیچ خواستگاری را به خانه‌مان راه ندادم و گفتم فعلا نمیخواهم ازدواج کنم. یک روز صبح رفتم شرکت و دیدم جایش خالی است با پرس‌وجو متوجه شدم که تسویه کرده و از آنجا رفته و چون با هیچ کس هم صمیمی نبود کسی هم خبری از او نداشت. من در این مدت خیلی به او وابسته شدم و حالا برایم سخت است آن همه خاطرره را فراموش کنم و سال هایی که برای کسی وقت گذاشتم که بی اعتنا از من گذشت.

 

مشکلم این بود که او را بیشتر از خودم دوست داشتم

همه میگفتند من از او سر هستم و شرایطم خیلی از او بهتر است. اما به نظر من این چیزها اهمیتی نداشت. مهم این بود که من او را دوست داشتم و او هم مرا. من دانشجوی ارشد بودم و او دیپلم داشت. خانواده من به همه لحاظ از من حمایت میکردند و ا ز نظر اقتصادی هم همیشه همه چیز برایم فراهم بود. در حالی که خانواده او وضعیت مالی‌شان اصلا خوب نبود. خوب می‌دانستم شرایط فرهنگی و فکری خانوادههایمان هم با هم فرق دارد اما به نظرم عشق از همه چیز مهم‌تر بود. هرکسی که نصیحتم میکرد میگفتم این چیزها ارزش نیست مهم این است که طرف مقابلت را همان طور که هست دوست داشته باشی. اوایل با شوخیهای عجیبش من هم میخندیدم و حس میکردم برای خنده این حرفها را میزند ولی بعد دیدم هر بار که هم را می‌بینیم از یک موضوعی در من ایراد میگیرد مثلا چه قدر قدت کوتاه است يا رشته تحصیلیم را مسخره می‌کرد. گاهی حتی از چهرهام ایراد میگرفت و اخلاقم را زیر سوال میبرد. نگاههایش تحقیرآمیز شده بود طوری که این حس را به من القا میکرد که من واقعا مشکلی دارم. اما احساس وابستگیام باعث میشد سعی کنم شرایط را بهتر کنم و ارتباطمان را مثل اوایل بهبود ببخشم. در حالی که شخصیتم به شدت تخریب شده بود.

 

نمی‌خواستم به خاطر نداشتن شهریه درسش را رها کند

توی دانشگاه همکلاسی بودیم. همه بچه‌های کلاس میدانستند که سخت کار میکند و به بدبختی به درس و کلاس و دانشگاهش میرسد. بعد از یک پروژه مشترک بیشتر در جریان مشکلات اقتصادی زندگیاش قرار گرفتم. قسطهای خانوادگیشان و شهریه دانشگاه و مشکلاتی که داشت. هیچ کس درباره خانوده‌اش اطلاعات دقیقی نداشت. خیلی هم با کسی صمیمی نمی‌شد و من تصور میکردم مثل خودم درونگراست و اهل هر ارتباطی نیست. یک بار گفت که شهریه دانشگاهش چند وقت است که عقب افتاده و اگر این ترم هم آن را پرداخت نکند اجازه انتخاب واحد ندارد. گفت از هرکسی خواسته یک بهانه‌ای برایش آوردندهاند و شاکی بود از

رفیقهای این دوره زمانه. از من خواست که کمکش کنم و گفت که تا آخر ماه حقوقش را می‌دهند و پول را پس میدهد. من مقداری پس‌انداز از پروژههایی که تا حالا انجام داده بودم داشتم با خودم گفتم وقتی کاری ازم برمیآید چرا انجام ندهم. گفتم هم گرهی از کار او باز می‌کنم هم یک کار خیر انجام می‌دهم. بعد از این که پول را به او دادم چند وقت دانشگاه نیامد و بعد هم کار به جایی رسید که گفت تو به من پولی ندادی و دروغ می‌گویی. هیچ کس حرفم را باور نمیکرد چون هیچ مدرکی نداشتم که حرفم را اثبات کنم. فقط دوستان نزدیکم پیشنهاد دادند که به مسئولین دانشگاه اطلاع بدهم اما میترسیدم که آنها فکر کنند ما با هم ارتباطی داشتیم و بدتر شود.

 

با همه علاقه‌اش، اجازه داد خانواده‌اش برایش تصمیم بگیرند

اهل یک خانواده مذهبی بود برای همین هم خیال میکردم خیلی از نظر مذهب و فرهنگ شبیه هم هستیم. یادم نمیرود آن روز را کلی سرش را پایین انداخت و سرخ و سفید شد تا از علاقه‌اش به من گفت. مدتی را با هم میگذراندیم تلفنی صحبت میکردیم و گاهی هم ارتباطمان به شکل چت بود. به خاطر عقاید سفت و سختمان کمتر هم را میدیدیم ولی با همین وضع هر دو خیلی دل‌بسته هم شدیم. اولش گفته بود که خانواده‌اش بنا به رسم‌شان فقط با ازدواج فامیلی موافقند و برایش کسی را در نظر دارند که او دوستش ندارد و به مرور راضیشان میکند. بعد از یک سال ارتباط پنهانیمان، بالاخره راضیشان کرد به خواستگاری بیایند ولی بعد از خواستگاری آنها باز هم مخالفت کردند و گفتند که باید با دختر خالهاش ازدواج کند. باورم نمیشد این قدر راحت کنار بکشد و حرفشان را قبول کند. پس احساسات من چه؟ من اهل دوستی نبودم فکر می‌کردم اگر خودش از علاقهاش برای ازدواج با من میگوید پای همه چیزش میایستد ولی او روی حرف خانوادهاش حرفی نزد و گذاشت که برایش تصمیم بگیرند.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
درباره فردوسی و ادبیات حماسی به مناسبت روز بزرگداشت این شاعر نامی

حکیم زبان فارسی

٩٦/٠٢/٢٨
کافه جهان نما

چین، سرزمین دیوار بلند اعتماد

٩٦/٠٢/٢٨
برگزیده سایت

اضافی‌ها را قیچی کنید!

٩٦/٠٢/٢٨
گزیده‌هایی درباره بهداشت فردی در فصل گرم

خرده جنایت‌های شهروندی!

٩٦/٠٢/٢٨
جارچی 486

اندر حکایت فردای انتخابات

٩٦/٠٢/٢٨
دات کام

روباتی برای نجات حجم اینترنت‌شما

٩٦/٠٢/٢٨
شاخ هفته

روزی روزگاری وبلاگ نویسی

٩٦/٠٢/٢٨
یادداشت شفاهی

مردم هنوز هم به ادبیات‌حماسی نیازمندند

٩٦/٠٢/٢٨
شگرد خفن

نکات طلایی مرورگر که تا به حال نمی‌دانستید

٩٦/٠٢/٢٨
درباره الکساندر نوری که به یکی از شگفتی‌های امسال بوندس لیگای آلمان تبدیل شده است

نور علی نور!

٩٦/٠٢/٢٨
جالباسی

دمپایی‌های الماس نشان!

٩٦/٠٢/٢٨
مینی‌ها

مینی 486

٩٦/٠٢/٢٨
مینیمال

شورای خوشگل‌ها

٩٦/٠٢/٢٨
کوتاه و خودمانی درباره این‌که چرا شرکت در انتخابات خیلی خیلی خیلی مهم است

می‌سازمت به رای

٩٦/٠٢/٢٨

ایران، یک کیس خاص

٩٦/٠٢/٢٨
گفت‌وگوی جیم با «رضا علیپور» قهرمان سنگ نوردی جهان

خوشحالم توانستم رکوردی را به نام ایران ثبت کنم

٩٦/٠٢/٢٨
خیلی کوتاه و مختصر درباره دلایلی که رای دادن را لازم می‌کند

يك رد گزينه جمع و جور!

٩٦/٠٢/٢٨
وقتی «کافه بازار» جای نفس کشیدن به رقبایش را نمی‌دهد حتی اگر بهتر باشند

#فروشگاه_اندرویدی

٩٦/٠٢/٢٨
پایان‌نامه

پنج‌شنبه چه بنویسم

٩٦/٠٢/٢٨

«رای دادن» لازم است ولی کافی نیست

٩٦/٠٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات