«جوانی» در گذرِ زمان
گزارشی میدانی از کسب و کار جوانان دیروز و حال و احوال جوانان امروز

«جوانی» در گذرِ زمان

نویسنده : زهرا خنداندل

 پیرمرد نشسته است جلوی در خانه و دست‌هایش را روی عصایش قلاب کرده است. نگاهش خیره به جوان‌هایی است که صبح جمعه توی خیابان جمع شده‌اند و والیبال بازی می‌کنند، همان‌طور که چشم‌هایش به جوانان محل خیره مانده است، در ذهنش تونلی می‌زند به 40 سال پیش، یادش از مراسم ازدواجش می‌آید که در حیاط کوچک خانه پدری با کت شلوار قرضی که دو هوا برایش گشادتر بود برگزار شد، یادش می‌آید که تمام اسباب و وسایل خانه‌اش بیشتر از 10 – 15 قلم نبود، یادش می‌آید از زمانی که پادوی حجره فرش فروشی ته بازار بود، زمان ذهنی‌اش را کمی بیشتر به عقب هل می‌دهد و به یاد می‌آورد که از 8 سالگی در مغازه مسگری کار می‌کرده است، و هر وقت که زمان خالی دستش می‌آمده با دوستانش مشغول کشتی یا تیله بازی توی خاک و خل‌های وسط کوچه می‌شده، چون اصلا بازی دیگری را بلد نبوده است. با ضربه توپی که به دستش می‌خورد و باعث می‌شود عصایش بیفتد دوباره بر می‌گردد به زمان حال، زمانی که حال و هوای جوانانش کمی فرق کرده است.

گزارشی که می خوانید نگاهی دارد به همین تفاوت ها. تفاوت هایی که گاهی آن چنان بزرگ است که اصلا قابل قیاس نیست و گاهی آن قدر کوچک و ریز می شود که گویی انگار زمان اصلا نگذشته است...

 

دوست دارم فنی باشم

تی‌شرت قرمز به تن دارد، نقاب کلاه آفتابی‌اش را روی صورتش کشیده است تا آفتاب چهره‌اش را نسوزاند، اما قبل از گرفتن عکس از روی سرش برمی دارد تا چهره اش دیده شود...

ستار دهقان، 16 ساله، از او درمورد برنامه‌ریزی‌اش درباره آینده و مهمترین کاری که الان به آن مشغول است می‌پرسم، می‌گوید: «کلاس‌های تابستانی ثبت نام کرده‌ام و الان هم که آمده‌ام پارک ورزش کنم، از درس خواندن بدم می‌آید یعنی دوست دارم درس و کارم یکی باشد و فنی هم یاد بگیرم، برای همین رشته تاسیسات را در هنرستان می‌خوانم که هم درس و هم کارم یکی باشد. تا پارسال هم در یک مغازه کلیدسازی شاگردی می‌کردم تا یک هنری یاد بگیرم اما امسال را به خودم استراحت دادم و ترجیح دادم کمی به تفریحاتم برسم.»

 

زمان ما تحصیلات خیلی با ارزش بود

روزنامه‌ای بین دو دستش لوله شده‌است، موها را به دقت آب و شانه زده است و با کمی خستگی که در صورتش پیداست مشغول قدم زدن است... 

سید مرتضی داوودی مقدم 71 ساله، می‌خواهم درمورد جوانی‌اش و کارهایی که انجام داده است برایمان بگوید: « 16- 17 ساله که بودم با عمویم شراکتی یک مغازه خربزه فروشی سر چهارراه خواجه‌ ربیع داشتم بعد از سربازی هم رفتم دنبال تصدیق رانندگی، آن موقع‌ها اگر کسی رانندگی بلد بود خیلی کار شاقی انجام داده بود، تا 27 سالگی هم راننده تاکسی بودم و بعد از آن کارمند اداره آتش‌نشانی شدم، الان هم که دیگر بازنشسته هستم، آن زمان‌ها تا وقت خالی پیدا می‌کردم می‌رفتم کشتی تمرین می‌کردم، زمان ما تحصیلات خیلی مهم بود و ارزش داشت من با شش کلاس سواد توانستم کارمند شوم اما نسل جوان امروز با لیسانس هم نمی‌تواند جایی استخدام شود.»

 

دوست دارم رپر یا فوتبالیست شوم

توی خیابان منتظر است تا پدر به به دنبال‌اش بیاید، عینک آفتابی مارکی که رو چشم و کلاه کپی که روی سر دارد قیافه‌اش را شبیه به رپرها کرده‌ است و صدای بم و گرفته‌اش بیشتر این حالت را به یاد آدم می‌آورد...

سپهر قراری 16 ساله، در مورد کارهایی که انجام می‌دهد و آرزوهایش می‌گوید: « الان کلاس زبان می‌روم و کلاس فوتبال، توی درس‌هایم فیزیکم خیلی خوب است و خیلی هم این درس را دوست دارم، شاگرد دوم مدرسه‌مان شدم و در آینده هم دوست دارم فوتبالیست موفقی شوم و یا در موسیقی رپ پیشرفت کنم، البته الان هم تکست برای رپ می‌نویسم، درمورد کار کردن هم باید بگویم تا به حال سرکاری نرفته‌ام و فکر می‌کنم زمان مناسب برای کار کردن بعد از دبیرستان یا بعد از دانشگاه باشد.»

 

زندگی در زمان ما خیلی آسان تر بود

چادرش را از روی پیشانی تازده است دور صورتش و با دست دیگر انتهای آن را محکم گرفته است، آفتاب باعث شده است که چشم‌ها را کمی تنگ‌تر کند ولی نتوانسته است که تبسم روی لبش را از بین ببرد ... 

خانم گوهری 50 ساله، ‌از او می‌خواهم تا از جوانی‌ خودش و کارهایی که انجام داده است برای ما بگوید: «18 ساله که بودم عروس شدم و تا قبل از آن هم در خانه بودم و کمک مادرم می‌کردم، آن زمان‌ها اینطور نبود که کلاس‌های مختلف آموزشی برای خانم‌ها باشد و دخترها تفریحات کمی داشتند، اما به نظرم به دلیل کم توقع بودن مردم، زندگی در آن موقع آسان‌تر بود.»

 

روزهای جوانی را جوری می‌گذرانم که حسرت نخورم

دختر جوانِ فروشنده در فروشگاه ایستاده و چون مشتری در مغازه نیست مشغول گپ و گفت با همکارش است، مانتویی به تن کرده و از دیگری درمورد مدلش نظر می‌خواهد...

مرضیه عشقی 28 ساله، درمورد روزهایی که درحال گذراندن آن است این طور می‌گوید: «این روزها اصلا وقت خالی ندارم، دو شیفت کار می‌کنم، در حال حاضر 3-2 سال است که کار می‌کنم و قبل از آن هم درس می‌خواندم و کار خاصی نداشتم، فوق دیپلم کارگردانی دارم و اگر از دید هنری بخواهم بگویم دوست داشتم در 30 سال پیش زندگی کنم، به نظرم آن زمان زندگی کردن بهتر بود.» 

 

زندگی جوان‌های الان خیلی بهتر است

دم درمغازه لباس‌فروشی ایستاده است و اثرات خستگی به وضوح در صورتش مشخص است، مانتو سرمه‌ای‌اش با رنگ مقنعه‌‌اش یکی است و نظم خاصی به پوشش او داده است...

افسانه عباسی 54 ساله، فروشنده لباس، درباره جوانی‌اش به ما می‌گوید: «12 ساله بودم که ازدواج کردم، قبل از ازدواجم هم برای زمان فراغت خانواده‌ام مرا کلاس خیاطی گذاشته بودند از 30 سالگی شروع به کار کردم، خیاطی و آرایشگری، در حال حاضر هم فروشنده هستم و 4 تا بچه دارم اما فکر می‌کنم زندگی جوان‌های الان خیلی بهتر است، خانواده‌ها خیلی به آن‌ها اهمیت می‌دهند و برایشان وقت بیشتری هم می‌گذارند. من خودم به عنوان یک مادر خیلی به بچه‌هایم اهمیت می‌دهم.»

 

دوست دارم برای ادامه تحصیل به کشورهای اروپایی بروم

در یک مغازه عینک فروشی نشسته و با آقایی که مشخص است صاحب مغازه است مشغول خوش و بش است، سبیل‌هایش یک خط درمیان سبز شده است...

محمد جواد نباتی 17 ساله، قاری قرآن است. درمورد گذراندن جوانیش و اهدافش می‌پرسم، در پاسخ می‌گوید: «امسال می‌خواستم کلاس‌های تابستانی ثبت نام کنم و اوقات فراغتم را این‌گونه سپری کنم اما تصمیم گرفتم چون سال امتحانات نهایی برای من است بیشتر وقتم را بر روی مطالعه درس‌هایم بگذارم ضمن اینکه دم مغازه یکی از آشنایان‌مان هم هستم و کمکش می‌کنم تا کاری یاد بگیرم و اگرنه از لحاظ مالی مشکلی ندارم، دوست دارم برای ادامه تحصیل به کشورهای اروپایی بروم.»

 

یکی میزدن پس کله‌مان و می‌گفتند این کار را انجام بده

دست‌هایش پر است از بارهای سنگین خوراکی که مشخص است برای خانه خریده است موهایش سپید است و راه رفتن با آن همه بار سنگین برایش سخت، لحظه‌ای بارها را زمین می‌گذارد تا نفسش جا بیاید...

هوشمند کویچ 52 ساله از روزگاری که بر او گذشته این‌گونه می‌گوید: «کار کردن را در سن 13-12سالگی با قالی بافی شروع کردم، 18 سال این شغل من بود، بعد هم کارمند دولت شدم، زمان ما خیلی فرق‌ها وجود داشت، آن زمان موبایل و اینترنت و ابزار ارتباطی که الان هست وجود نداشت، یکی میزدن پس کله‌مان و می‌گفتند این کار را انجام بده، ما هم می‌گفتیم چشم و کار را انجام می‌دادیم! اما به جوان الان می‌گویند پسرجان برو دوتا نون بگیر، می‌گوید خودت برو بگیر، اصرار می‌کنی که پسرجان خودت هم می‌خواهی بخوری، جواب می‌دهد اصلا چرا مرا به دنیا آوردی! یکی نیست بگوید مگر تو را فقط برای خوردن و خوابیدن و تفریح کردن به دنیا آورده‌اند؟»

 

از 10 سالگی شروع به کار کردم

یک دو چرخه آبی رنگ خیلی قدیمی سوار است که فکر می‌کنم دیگر توی مغازه‌ها لنگه‌اش پیدا نشود، روی دسته دوچرخه داخل پلاستیکی دوتا بستنی لیوانی است، برای خرید این بستنی‌ها با لباس خانه بیرون زده است...

سیدعلی اختری 14 ساله. از او درمورد اوغات فراقت تابستانی‌اش سوال می‌کنم، جواب می‌دهد: « الان سرکار یخچال سازی می‌روم، برای اینکه پول در بیاورم برای خانواده‌ام و برای اینکه بتوانم مدرسه بروم ضمن این‌که خودم هم کار کردن را دوست داشتم. علاقه دارم بزرگتر که شدم مکانیک شوم، چون به کارهای فنی علاقه دارم، البته من از 10 سالگی شروع به کار کردم و اولین کاری که انجام دادم موتورسازی بود و طی این سال‌هایی که کار کردم، کفاشی و برق‌کاری را هم یاد گرفتم. اگر وقت داشته باشم با دوست‌هایم هم بازی می‌کنم.»

 

خرج های اضافی زندگی‌ها را سخت کرده است

دم مغازه ابزار فروشی‌اش یک صندلی قدیمی گذاشته ودر سایه درختی به دیدن رفت و آمد آدم‌ها مشغول است...

مهدی اصغریان 54 ساله، از دوران جوانی‌اش برای‌مان تعریف می‌کند: «از 5 سالگی نشستم پشت دار قالی و به قولی مشغول به کار شدم، از آن زمان به بعد هم، کارگری کرده‌ام، کشاورزی کرده‌ام، پلاستیک فروشی کرده‌ام تا بالاخره این مغازه را بدست آوردم، تفریحات زمان ما همین بازی‌های روستایی ساده بود، قایموشک بازی و هفت سنگ و...، و با جرات به شما می‌گویم که زمان ما زندگی کردن خیلی آسان‌تر و بهتر بود، روی یک قالی سه در چهار زندگی می‌کردیم، نه ماشین لباس‌شویی بود، نه ماشین ظرف‌شویی و نه این تجملاتی که الان هست، خانم‌ها یک چادر مشکی را تا 3-2 سال سر می‌کردند، اما الان هر مجلسی که هست یک لباس باید  داشته باشند، این همه خرج اضافی زندگی‌ها را سخت کرده است.»

 

جوان‌های امروزی نمی‌توانند مثل ما زندگی کنند

از خرید می‌آید پلاستیکی در دست دارد و بسته اسفناجی را زیر چادر گرفته است...

صغری صفرپور 59 ساله، با او درمورد جوانی که پشت سر گذاشته است صحبت می‌کنم و می‌خواهم بگوید در آن زمان چه کارهایی انجام می‌داده است، جواب می‌دهد: « قبل از ازدواج تنها کاری که می‌کردم کارهای خانه بود. تا سیکل درس خواندم، 16 ساله بودم که ازدواج کردم. 27- 26 ساله که شدم 5 فرزند داشتم و سرکار هم می‌رفتم،  متاسفانه همسرم معتاد شد و طلاق گرفتم و مجبور بودم در سه جای مختلف از صبح تا شب برای گذراندن زندگی مشغول به کار شوم در حال حاضر یک مغازه سبزی فروشی دارم و سرپرست خانوار نیز هستم. اما جوان‌های امروزی نمی‌توانند مثل ما زندگی کنند. زمان ما خیلی توقعات پایین بود اما الان سطح توقعات واقعا بالا رفته است.»

نظرات کاربران
کد امنیتی
H_haghdadi
H_haghdadi
٩٤/٠٥/١٦
٠
٠
بسیار مفید و اموزنده بود تلاشتون قابل ستایشه...
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨
پایان‌نامه

خاموش کردن آتش در مشهد با تی!

٩٥/٠٩/١٨