روزي روزگاري دست قيچي
30جيم‌نما

روزي روزگاري دست قيچي

نویسنده :

مخترعي بود که تک و تنها در قصر خودش در حومه شهر زندگي مي‌کرد. او به مردم کاري نداشت و مردم هم با او کاري نداشتند. او براي انجام هر کاري دستگاهي درست کرده بود و حتي صبحانه‌اش هم به صورت کاملا مکانيزه تهيه مي‌شد. مخترع که حالا ديگر پير شده بود و تنهايي را بيشتر احساس مي‌کرد تصميم گرفت بزرگ‌ترين اختراعش را انجام دهد، اختراعي به نام ادوارد. ادوارد اسم پسري بود که او خلق کرده بود. ابتدا از مغز و سر او شروع کرد، بعد بدنش را ساخت، بازوها و پاهايش را نصب کرد و تا زماني که دست‌هاي اصلي‌اش آماده شوند برايش يک جفت قيچي گذاشت. روز کريسمس که از راه رسيد، مخترعمخترعي بود که تک و تنها در قصر خودش در حومه شهر زندگي مي‌کرد. او به مردم کاري نداشت و مردم هم با او کاري نداشتند. او براي انجام هر کاري دستگاهي درست کرده بود و حتي صبحانه‌اش هم به صورت کاملا مکانيزه تهيه مي‌شد. مخترع که حالا ديگر پير شده بود و تنهايي را بيشتر احساس مي‌کرد تصميم گرفت بزرگ‌ترين اختراعش را انجام دهد، اختراعي به نام ادوارد.

ادوارد اسم پسري بود که او خلق کرده بود. ابتدا از مغز و سر او شروع کرد، بعد بدنش را ساخت، بازوها و پاهايش را نصب کرد و تا زماني که دست‌هاي اصلي‌اش آماده شوند برايش يک جفت قيچي گذاشت. روز کريسمس که از راه رسيد، مخترع دست‌هاي ادوارد را آماده کرد ولي درست قبل از نصب دست‌ها، سکته کرد و ادوارد براي هميشه در خلوت قصر تنها ماند.....

سال‌ها گذشت.....

تا اين‌که يک روز فروشنده دوره‌گردي به نام پگ که همه دست رد به سينه‌اش زده بودند و تمام لوازم آرايشي‌اش روي دستش باد کرده بود تصميم گرفت براي فروش آن‌ها به قصر برود. قصري که وقتي وارد آن شد دريافت که زيباترين باغ دنيا را دارد. باغي با درختاني به شکل دست، دايناسور، قو و هر شکل ديگري که بتوانيد تصور کنيد. پگ به تنهايي قصر وارد شد و ادوارد را در تاريک‌ترين گوشه آن يافت. ادواردي که با آن قيچي‌ها کلي به سر و صورت خودش آسيب رسانده بود. پگ با ديدن اين وضع، او را به خانه خودش برد. همسايه‌ها که تا ديروز جواب سلام پگ را هم نمي‌دادند حالا با کنجکاوي دور خانه او جمع مي‌شدند تا ببينند اين غريبه کيست که پگ او را به جمع خانواده‌اش راه داده است.

پگ براي اين‌که کنجکاوي همسايه‌ها را بخواباند همه را به منزلش دعوت کرد. آن‌جا بود که ادوارد براي کمک، شروع کرد به تزئين درخت‌هاي خانه. همسايه‌ها که تحت تأثير هنر او قرار گرفته بودند از او خواستند تا درختان خانه آن‌ها، موي سگ‌هايشان و حتي مدل موهاي خودشان را هم طراحي کند. حتي حاضر شدند يک آرايشگاه براي او در شهر درست کنند.

کريسمس که رسيد و همه جا يخ بست، نوبت به ساخت مجسمه‌هاي يخي ادوارد رسيد. مجسمه‌هايي که وقتي آنها را مي‌تراشيد، تراشه‌هاي يخ مثل برف فرود مي‌آمدند. ادوارد هر روز بيشتر از قبل به خانواده پگ دلبسته مي‌شد. حتي در چند مورد براي خانواده فداکاري هم کرد تا اين‌که....

يک روز اتفاقي افتاد که از آن روز به بعد ديگر هيچ کس ادوارد را نديد اما هر سال موعد کريسمس وقتي برف مي‌آمد نشان مي‌داد او هنوز آن بالا دارد مجسمه يخي مي‌تراشد.

و اين بود داستان ادوارد دست‌قيچي که شايد علاقه‌مند شده ‌باشيد اين شاهکار تيم برتون را که سال 1990 ساخته شده ببينيد و با دست قيچي واقعي آشنا شويد.

نظرات کاربران
کد امنیتی