رویای شرین صاحب خانگی
محرمانه مستقیم

رویای شرین صاحب خانگی

نویسنده : حامد نادری راد

روزهای گرم تابستان در حال سپری شدن است و از هفته آینده بار دیگر خیابان‌گردی خیلی از جوان‌ها و گاهی میانسال‌های کشورمان شروع می‌شود. خیابان گردی خسته کننده‌ای برای پیدا کردن خانه‌ای که به شرایط و پول‌شان بخورد. اگر بازار خرید مسکن کساد است در عوض بازار اجاره داغ داغ است و هر چقدر که به آخر تابستان نزدیک‌تر می‌شویم، پیدا کردن خانه مشکل‌تر خواهد شد.

بنده هم مثل خیلی دیگر از جوان‌های معمولی کشورم، مستأجر هستم. از همان اوایل خرداد استرس تمدید و ماندن در خانه کوچک فعلی‌مان را داشتم. پارسال بعد از کلی دوندگی با زبان روزه به خانه فعلی‌مان رسیدم و دوست داشتم یکسال دیگر هم بمانم. از بنگاه‌ها و دیگر دوستان مستأجر که مزنه را سؤال کردم هر کدام عددی بین 15 تا 20 درصد افزایش را کاملا عادی می‌دانستند. این افزایش درست چیزی بود که امسال به حقوقم اضافه شده بود و کاملا حس می‌کردم که وقتی قرار است این عدد را کامل بدهم برای افزایش اجاره خانه؛ معنی‌اش این است که سفره زندگی کوچک دونفره‌مان قرار است کوچک‌تر شود، مثل خیلی از جوان‌های معمولی دیگر کشورم!

به صاحب‌خانه‌مان تلفن زدم و  بعد از احوالپرسی رفتیم سر اصل مطلب. من از نرخ‌ها گفتم و ترسان و لرزان افزایش 15 درصدی را پیشنهاد دادم. بنده خدا پشت تلفن تقریبا عدد را نصف کرد و گفت 8 درصد هم زیاد شود کفایت است. کلی ذوق کردم و همان پشت تلفن تشکر کردم و قرار شد برای تمدید قرار بگذاریم. حالا حداقل دلخوشم که یک مقداری برایم مانده که صرف افزایش ملایم(!) قیمت خیلی چیزهای دیگر بشود. از قضا همان شب که این اتفاق افتاد شب قدر بود. جایی که بودیم موقع قرآن به سر گرفتن، روحانی محترم برای مستأجرها دعا کرد و بعدش برای صاحب‌خانه‌هایی که منصف هستند. من در همان گیرودار شب احیاء زمان برایم کند شده بود. درست شبیه فیلم‌های سینمایی جایی که قهرمان داستان مثلا تیر می‌خورد و در زمان گذشته‌اش شناور می‌شود. البته من به آینده رفته بودم و داشتم در خیالاتم پرسه می‌زدم. داشتم فکر می‌کردم که اگر من صاحب همان خانه خودمان بودم، چقدر زیاد می‌کردم؟ حاضر بودم کوتاه بیایم؟ توی فکر و خیالاتم برای خودم خانه‌دار شده بودم و نه تنها خانه‌ای داشتم بلکه چند خانه دیگر هم داشتم که با خودم قرار گذاشته بودم به زوج‌های جوان بدهم. کلی هم سر اجازه و این چیزها باهاشان راه آمده بودم. فکر‌های شیرینی بود. تا به خودم آمدم دیدم وسط جمعیت فقط من یک نفر نشسته‌ام و جمعیت برخواسته و رو به حرم امام رضا(ع) ایستاده‌اند.

وقتی جمعیت داشت «به علی ابن موسی» را زمزمه می‌کرد من داشتم به «یا رئوف» فکر می‌کردم. به این‌که رویای شیرین من اگر یک روزی محقق شد، سر قولم باشم. آن روزها مثل همین روزها که کسی به منِ جوانِ معمولی رحم کرده است، من هم رحم کنم. مثل همین روزهایی که بارها در قرآن می‌خوانم «متاع زندگى دنيا در برابر آخرت جز اندكى نيست» (1) آن زمان هم همین آیات یادم بیاید.

 

(1) سوره توبه – آیه 38

نظرات کاربران
کد امنیتی