من دیگر  کودک نیستم
گفت‌و‌گو با نوجوانانی که هرکدام می‌خواهند به نحوی منِ درون‌شان را اثبات کنند

من دیگر کودک نیستم

نویسنده : سحر نیکو عقیده

شیرش را می‌خورد، می‌خوابد، بازی می‌کند و... بزرگ‌ترین دردسرش گریه‌های نیمه‌شب و عوض کردن پوشک است و دیگر هیچ! آرام آرام قد می‌کشد و بزرگ‌تر می‌شود، می‌رود مهد کودک. مادر را مهربان‌ترین آدم روی کره زمین می‌داند و پدر را هم امن‌ترین تکیه‌گاه دنیا. بزرگ‌ترین تفریحش هم می‌شود خاله‌بازی یا فوتبال بازی کردن با بچه‌های محل... اما همه چیز قرار نیست به همین خوبی و آرامی پیش برود. این روند آهسته و نرم ادامه پیدا می‌کند و درست در اواسط دوره راهنمایی این نسیم آرام به یک توفان سهمگین تبدیل می‌شود. یک توفان هورمونی! جوش‌ها کم‌کم روی پیشانی ظاهر می‌شود، صدا دورگه می‌شود. یک منِ مستقل از درون شروع می‌کند به جوشیدن. منی که دیگر نمی‌خواهد فقط پذیرنده باشد، می‌خواهد با تمام وجود خودش را اثبات کند. به خودش، به جامعه و البته به خانواده. این توفان سهمگین یک مرحله است. یک مرحله پر فراز و نشیب به نام نوجوانی!

در این گزارش بعد از افطار به سراغ نوجوانانی رفتیم که هرکدام به نحوی در اثبات منِ مستقل درون‌شان می‌کوشند و البته به سراغ والدینی که هر کدام واکنشی متفاوت نسبت به این دوره دارند.

 

یک جواب منطقی؟!

در نقطه‌ای که بوی دود تمام آن را برداشته، روبه روی درِ یک کافه ایستاده‌ام. هرچند دقیقه یک‌بار عده‌ای وارد کافه می‌شوند و عده‌ای خارج. در این میان سر و صدای یک گروه نوجوان دبیرستانی که به در کافه نزدیک می‌شوند، توجهم را جلب می‌کند. سن‌شان کمتر از افرادی است که در آن‌جا رفت‌وآمد دارند. تصمیم می‌گیرم که با آن‌ها گفت‌و‌گویی داشته ‌باشم.خودم را به آن‌ها می‌رسانم و معرفی می‌کنم. می‌پرسم که آیا حضور در این‌جور فضاها را مناسبِ سن‌شان می‌دانند؟ انگار که بهشان برخورده ‌باشد، می‌گویند: ناسلامتی سال دیگه قراره بریم دانشگاه! و...

بحث را به قلیان می‌کشم و از مضراتش می‌گویم. یکی‌شان چهره‌ای حق به جانب می‌گیرد و می‌گوید: این همه میکروب و آلودگی در طول روز وارد بدن آدم می‌شود، این هم روش!

دیگری که انگار سردسته گروه است و طبع شوخی هم دارد می‌گوید: «همه ما بالاخره یک روز می‌میریم، خب چه فرقی می‌کند بدن‌مان سالم بماند یا نه؟ آخرش که باید بمیریم! چرا در این دنیای فانی اینقدر جان عزیز باشیم؟!»

این را که می‌گوید همه می‌زنند زیر خنده و ایول و لایکی هم حواله‌اش می‌کنند. بعد انگار که از سوال‌های من خسته شده‌ باشند خداحافظی می‌کنند. همگی خوشحال و سرخوش به سمت کافه پیش می‌روند.

 

کسی به من بها نمی‌دهد

روی صندلی پارک، آرام و ساکت نشسته و غرق در افکارش، به دوردست‌ها خیره شده ‌است. نه مانند هم‌سن‌هایش کلی دوست و رفیق در اطرافش دیده‌می‌شود و نه ظاهر و لباس نامتعارفی دارد. تنها چیزی که توجه مرا جلب می‌کند سیگاری است که هر چند ثانیه یک‌بار، پکی به آن می‌زند. بعد از گذشت چند دقیقه سیگار را پرت می‌کند روی زمین و زیر پا لهش می‌کند و نیم‌خیز می‌شود که برود. نزدیک می‌شوم و موضوع گزارشم را مطرح می‌کنم. با صدایی که به اندازه چهره‌اش خسته و جدی است، بلافاصله می‌گوید: من نیازی برای اثبات خودم به دیگران ندارم. سیگار را هم برای دل خودم می‌کشم! 

رضا 18 ساله و در رشته ریاضی مشغول به تحصیل است. به اصرار خانواده این رشته را انتخاب کرده و به آن علاقه‌ای ندارد. همین نداشتن علاقه و درس نخواندن، سبب بحث و کشمکش‌های همیشگی او با خانواده‌اش شده ‌است‌. او این کشمکش‌ها را محکم‌ترین دلیل کشیدن روزی چند نخ سیگار برای نجات از این غمِ جان‌فرسا(!) می‌داند. هرچند که به خودی خود، سیگار کشیدن را هم عمل بدی نمی‌داند. حتی به دور از چشم خانواده! دلش از جامعه و نگاه بد مردم به افراد سیگاری هم حسابی پر است.

در انتهای تمام این شکایت‌ها از خانواده و جامعه هم می‌گوید: من برای اثبات خودم به جامعه روش‌های بهتری هم دارم. شاعرم و شعرهای خوبی هم می‌گویم اما حیف که کسی بها نمی‌دهد.

از او می‌خواهم که یکی از شعرهایش را بخواند. شعرش را با همان صدای خسته وسیگار شروع می‌کند و انتهایش هم به یک خیابان خیس، پوچی و ناامیدی ختم می‌شود.

 

خاص بودن را دوست دارم

با یک کلاه کج، ابرویی که وسط آن با تیغ خالی شده‌ است و شلواری که هر لحظه ممکن است از پایش بیفتد، بی‌خیال در پارک قدم می‌زند. با همه این‌ها انگار می‌خواهد متفاوت بودنش را فریاد بزند اما قبل از هر چیزی صدای بلند آهنگی که از گوشی‌اش پخش می‌شود، توجه هر کسی را جلب می‌کند.

از او می‌پرسم که چرا از هندزفری استفاده نمی‌کند تا آلودگی صوتی ایجاد نشود؟ بلافاصله می‌گوید: اینجوری حالش بیشتر است. و این جمله را با غیظ ادا می‌کند و یک «به خودم مربوط است!» خاصی هم در چهره‌اش به چشم می‌خورد. موضوع گزارشم را که می‌گویم، می‌گوید که حال و حوصله این‌جور بحث‌ها را ندارد اما قبل از اینکه منصرف شود و راهش را بگیرد و برود، سوال بعدی را می‌پرسم.

 دلیل این ظاهر متفاوت چیست؟

 طرفدار یک خواننده آمریکایی هستم و سعی می‌کنم تیپ و لباس‌هایم شبیه به او باشد. خاص بودن را هم دوست دارم.

 فکر نمی‌کنی که روش‌های بهتری هم برای خاص و دیده‌شدن وجود دارد؟

 خودم که از این روش راضی هستم!

 خانواده‌ات چطور؟

 مجبورند که راضی باشند دیگر (می‌خندد)

 از هدفت بگو! هدفت در زندگی فقط به داشتن یک ظاهر خاص ختم می‌شود؟

 نه. صدای خوبی هم دارم و تمام هدفم این است که بتوانم در آن سبکی که دوست دارم کار کنم. هدفم برایم خیلی مهم‌تر از ظاهر و این‌جور چیزهاست.

 و حتما در راستای همان هدف مهم، هم آهنگ را تا آخر بلند کردی که همه بشنوند؟

 خنده تلخی می‌کند و دیگر چیزی نمی‌گوید...

 

در آینده یک نویسنده موفق خواهم شد

لابه‌لای قفسه‌های کتابخانه  قدم می‌زند و در دنیای دیگری سیر می‌کند انگار. به هیچ قفسه‌ای هم نه نمی‌گوید و دقایقی را روبه روی هر کدام می‌گذراند. هر چند ثانیه عینکش را روی صورتش جا‌به‌جا می‌کند، کتابی را ورق می‌زند و لابه‌لای واژه‌هایش غرق می‌شود. چند دقیقه‌ای او را زیر نظر داشتم. تصمیم گرفتم سر صحبت را با او باز کنم و او را از دنیایش بکشم بیرون. 

مریم  16 سال بیشتر ندارد اما وقتی از او می‌خواهم چند نمونه از کتاب‌های موردعلاقه‌اش را نام ببرد با انبوهی از کتاب‌های مختلف مواجه می‌شوم که تمامی ندارند و همه موضوع‌ها را در برمی‌گیرند. ادبی، اجتماعی، علمی و... از او می‌خواهم که علت این همه عشق و علاقه به کتاب را برایم بگوید. او هم مو به مو و با حوصله همه چیز را تعریف می‌کند. می‌گوید که همه این عشق و علاقه را مدیون پدرش است. پدرش یک کتابخانه پر و پیمان دارد و آن اتاق و آن کتابخانه از همان کودکی پاتوق او بوده و... بحث باز هم به کتاب‌های مورد علاقه‌اش کشیده می‌شود. کتاب‌هایی که از کودکی با آن‌ها زندگی کرده ‌است. احساس می‌کنم که اگر همین‌طور پیش برود تا صبح می‌تواند عاشقانه از کتاب‌ها و شخصیت‌های موردعلاقه‌اش بگوید. می‌پرسم:

 چرا وقت بی‌کاری‌ات را مثل برخی هم‌سن و سالانت فقط به تفریح نمی‌گذرانی؟ بالاخره هرکس در زندگی هدفی دارد، تو چه هدفی داری؟

 مطمئنم که در آینده یک نویسنده موفق می‌شوم!

 البته می‌دانم که باید بیشتر از آن‌که کتاب بخوانی باید با مردم باشی و از مردم ایده بگیری.

 من هم سعی می‌کنم همین‌طور باشم.

 فکر می‌کنم در همین صحبت کوتاهی که داشتیم متوجه شده باشید که روابط اجتماعی بدی هم ندارم.

بعد به ساعتش نگاه می‌کند. می‌گوید دیگر دیرش شده و باید برود. برایش آرزوی موفقیت می‌کنم. مریم می‌رود و آخرین تصویری که از او در ذهنم می‌ماند نوجوانی است که خیلی بیشتر از یک نوجوان است! کسی که می‌داند از بهترین سال‌های عمرش چگونه استفاده کند.

 

غرور کذایی

«ان‌شاء ا... که خدا فقط بهت دختر بدهد. پسر دردسرش خیلی زیاد است. قبلا این‌طور نبود اما چند سال می‌شود که پسرم انگار آدم دیگری شده‌ است. همیشه با حرف‌هایم مخالفت می‌کند، در نمره‌هایش افت داشته، رفیق باز شده و ....»

این‌ها گوشه‌ای از درد ‌دل‌های مادری است که پسرش تازه پا به سن 16 سالگی گذاشته است. از او می‌خواهم که از میزان اطلاعاتش درباره این سن و از واکنشش درمقابل رفتار‌های پسرش بگوید. از غرور نوجوانی می‌گوید و آن را یک غرور مخرب و کذایی می‌داند. می‌گوید که بهتر است این غرور در اول راه ریخته شود و ریختن آن بر عهده پدر و مادر است. بعد از روش‌ها و تجربیات خودش می‌گوید: «پسر من جثه و قد و قواره‌اش نسبت به هم سن و سالانش کوچک‌تر است. خیلی از این موضوع ناراحت است. صدایش هم هنوز بم نشده و خیلی‌ها پشت تلفن او را با خواهرش اشتباه می‌گیرند. این مسائل او را خیلی آزار می‌دهد. برای همین همیشه بادی در گلو می‌اندازد تا صدایش بم به نظر بیاید و مثل قلدرهای سر کوچه حرف می‌زند! (بعد خودش صدایش را بم می‌کند و الو گفتن پسرش را در پشت تلفن تقلید می‌کند) در این مواقع من اگر در خانه باشم می‌گویم الو و زهرمار!!!»

کمی جا می‌خورم و با تعجب می‌گویم که چرا چنین جمله‌ای در پاسخ به پسرش می‌گوید؟ و او هم علت این کار را ریختن همان غرور کذایی بیان می‌کند.

 

یک دختر نمونه!

تا موضوع گزارشم را مطرح می‌کنم به شوخی می‌گوید: تندیس دختر من را باید به عنوان نوجوان نمونه بسازند و در وسط شهر بگذارند! اولش فکر کردم که دارد طعنه می‌زند و شوخی می‌کند اما با تعریف‌هایش متوجه می‌شوم که آن جمله زیاد هم دور از واقعیت نیست. این پدر میانسال برعکس خیلی از والدین دوران نوجوانی دخترش را دوران بی‌دغدغه‌ای می‌داند. می‌گوید که دخترش 14 سال بیشتر ندارد اما به شدت مسئولیت‌پذیر است. همیشه به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کند. حتی وقت‌هایی که مهمان دارند تا آخر شب به مادرش کمک می‌کند و بعد تا صبح درس می‌خواند. شاگرد اول کلاس‌شان هم هست و خلاصه همه چی تمام! می‌گویم پس فکر می‌کنید دخترتان زمین تا آسمان با نوجوان‌های دیگر تفاوت دارد. بلافاصله می‌گوید: خیر! هیچ فرقی نمی‌کند! او هم نوجوان است و پر از شور و شوق. منتها این هیجان را از راه‌های درست تخلیه می‌کند. در تیم بسکتبال مدرسه هم بازی می‌کند و چند مدال هم کسب کرده!

 با این حساب دخترتان واقعا یک نوجوان نمونه است و به قول خودتان باید تندیسش را بسازند!

 (می‌خندد) بعله! از چنین پدری باید چنین دختری هم تربیت شود!

 مَگر دخترتان را چگونه تربیت کردید؟

 همیشه به خدا توکل کردم و از چند شیوه تربیتی که همه‌اش را از آموزه‌های دینی و احادیث و...وام گرفتم، استفاده کردم. 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨
گپی با قربان محمدپور کارگردان سلام بمبئی که فیلمش رکورد فروش در روز اول اکران را زد

سینمای من جشنواره‌ای نیست، برای مردم است

٩٥/٠٩/١٨