اینجا دلی می‌تپد
یک عصر داغ رمضان در میهمانی کودکان بی‌سرپرست

اینجا دلی می‌تپد

نویسنده : زهرا خنداندل

 

قبل از دوران دبستان احساس کمبودی نمی‌کنند، چون مدام در حال بازی با همسن و سال‌های‌شان هستند اما وقتی وارد دبستان می‌شوند می‌فهمند که انگار یک چیزی سرجای خودش نیست. زنگ آخر که می‌خورد شاید اولین مواجهه‌شان با پدر و مادرهایی باشد که مشتاقانه بچه‌‌هایشان به طرف آن‌ها می‌دوند و چشم‌های منتظری که با لب خندان به روی فرزندان‌شان نگاه می‌کنند ولی آن‌ها می‌دانند تنها کسی که منتظرشان است، راننده سرویس است. کسی نمی‌داند در دل بچه‌های بی‌سرپرست چه می‌گذرد و چه سوال‌هایی خیال کودکانه‌شان را درگیر می‌کند؟! از آن جایی که می‌خواستیم بیشتر با حال و هوای زندگی این جنس کودکان و نوجوانان آشنا شویم به موسسه خیریه گلستان علی(ع) سری زدیم.

برای موفقیت باید با عقل تصمیم گرفت، نه احساس 

خوابگاه پسران14 تا 18 سال، یک خانه دو طبقه حیاط‌دار بود. طبقه پایین آن خوابگاه پسران قرار داشت و طبقه بالای آن دقیقا شبیه یک منزل معمولی طراحی شده بود. مدیر خوابگاه ‌درباره چیدمان خانه توضیح داد: «این طبقه را این گونه تزیین کرده‌ام تا بچه‌ها از آوردن دوستان خود خجالت نکشند، قرارهایشان را بیرون از خوابگاه نگذارند و با محیط یک خانه واقعی آشنا شوند.» هنگامی که وارد خانه شدیم  بعضی از پسرها به گرمی از حضور ما استقبال کردند و بعضی هم دورتر ایستاده بودند، انگار از حضور ما زیاد خوشحال نبودند، شایدهم در دل می‌گفتند بازهم ماه رمضان شد و یادشان افتاده که ما هم هستیم! ‌خواستم تا با یکی از آن‌ها که مایل به گفت و گو هست سر صحبت را باز کنم ، برای همین از کوچکترین فرد خوابگاه که نسبت به بقیه پسرها کوتاه‌ قدتر بود و موهای مجعد قهوه‌ای روشنی داشت درخواست کردم تا خودش را معرفی کند و از این‌که چه شده به اینجا آمده  بگوید: «رضا هستم 14 سال دارم، شش ماه است که اینجا زندگی می‌کنم و قبل از آن در قرنطینه کودکان کار بودم، پدر و مادرم وقتی که سه ساله بودم ازهم جدا شدند، بعد از چند وقت پدرم با یک خانم دیگر ازدواج کرد، نامادری‌ام نمی‌توانست مرا قبول کند، توی اتاق حبسم می‌کرد وقتی که بزرگتر شدم تصمیم گرفتم خانه را به خاطر این شرایط ترک کنم، آمدم حرم امام رضا(ع) و ماجرای زندگی‌ام را به یکی از خادمان گفتم، او هم با ماموران اورژانس اجتماعی تماس گرفت و آن‌ها مرا به مرکز کودکان خیابانی انتقال دادند، درصورتی که من کودک خیابانی نبودم و  بعد از مدتی که متوجه این موضوع شدند من را به گلستان علی (ع) فرستادند.» چه احساسی از زندگی در این‌جا داشتی؟ «احساس می‌کردم زندگی واقعی این‌جاست، بچه‌ها خیلی هوای هم را دارند، همیشه سعی می‌کنند کسی اگر ناراحت است خوشحالش کنند در صورتی که خیلی‌ها اطراف ما هستند که این انسانیت را ندارند.» می‌پرسم تصمیمت برای آینده چیست جواب می‌دهد: «یاد گرفته‌ام برای موفقیت باید با عقل تصمیم گرفت، نه احساس. پدرم دنبالم آمده و می‌خواهد من را با خودش ببرد می‌دانم شرایطم فرق خواهد کرد، اما برای آینده‌ام باید خودم را با شرایط جدید وفق بدهم و مشکلاتم را حل کنم.»

 

بعد از 18 سالگی باید برویم

برای صحبت با نفر بعدی می‌روم سراغ یکی از جوان‌هایی که سنش از بقیه بیشتر است، از صحبت‌های اولیه‌ای که بین ما رد و بدل می‌شود می‌فهمم که نامش محمد است 19 سال دارد، دو ساله بوده که در خيابان رها شده و اسم و فامیلش را بهزیستی برایش انتخاب کرده است. می‌گویم می‌دانی برای آن‌هایی که 18 سال به بالا دارند چه اتفاقی می‌افتد؟ پاسخ می‌دهد « بله، همین چند وقت قبل یکی از دوستانم از موسسه رفت، بهزیستی 4-3 میلیون تومان به او کمک هزینه زندگی و تحصیل داد، حالا شما فکر کنید جوانی که نه کار دارد و نه ممر درآمدی چطور می‌تواند با 4 میلیون تومان خانه کرایه کند، اسباب واثاث زندگی بخرد و قبض آب، برق و گازش را تامین کند تازه اگر از خرج خورد و خوراک و پوشاکش بگذریم، این دوست‌مان هم که دید نمی‌تواند خرج زندگی‌اش را تامین کند دوباره به موسسه برگشت، ما واقعا خوش شانس هستیم که در مرکزی تحت نظر خیرین زندگی می‌کنیم، چون آن‌ها حتی بعد از ازدواج هم هوای ما را دارند، اما بچه‌هایی که در مراکز دولتی تحت نظر بهزیستی هستند باید 18 ساله که شدند آن مرکز را ترک کنند، آن‌هم با همین مبلغ کمی که می‌گیرند.» می‌پرسم بهزیستی برای شما کلاس‌های آموزشی فنی و هنری می‌گذارد تا بعد از رفتن‌تان حرفه‌‌ای بلد باشید؟ می‌گوید: «از طرف موسسه برایمان کلاس‌های معرق‌کاری، صنایع دستی و از این قبیل کلاس‌ها گذاشته‌اند.»

 

تا کلاس پنجم هیچ تصوری از خانواده نداشتم

از او می‌خواهم تا از دوران کودکی‌اش بگوید «تا وقتی مدرسه نمی‌رفتم همه چیز برایم خوب بود، هر روز با دوستانم بازی می‌کردم، 6-5 ساله که شدم می‌نشستیم با بچه‌ها درمورد این صحبت می‌کردیم که ما از کجا آمده‌ایم و بعد به این نتیجه می‌رسیدیم که خدا همه ما را از آسمان انداخته است اینجا! اما وقتی که به مدرسه رفتم احساس کردم خیلی با دوستانم فرق دارم، همیشه دعا می‌کردم که پدر و مادرم پیدا بشوند، تا کلاس پنجم دبستان هیچ تصوری از خانه و خانواده نداشتم، نمی‌فهمیدم وقتی بچه‌ها می‌گویند عمویشان آمده خانه‌شان یا با خاله‌شان دیدن کرده‌اند یعنی دقیقا چه کسانی را دیدند، اصلا این عمو و خاله و دایی چه موجودات خاصی هستند که اینطور نام گذاری شده‌اند. تا بعد از این‌که بزرگ شدم و کم کم فهمیدم. البته این فهمیدن تدریجی برای خیلی از ما باعث افسردگی و غم بسیار می‌شود که درمورد خود من هم، همین‌طور بود. واقعیت است که هرچقدر سن ما بالاتر می‌رود شانس به سرپرستی گرفتن و در یک خانواده بزرگ  شدن ما هم کمتر می‌شود و دیگر به سنی می‌رسیم که می‌دانیم احتمال قبول کردنمان به فرزندی صفر است. یک نکته دیگر هم که دوست دارم درمورد ما  بدانید - که البته از مشکلات دوران جوانی است و ربطی به کودکی ما ندارد- این است که ادارات وقتی متوجه می‌شوند از بچه‌های بهزیستی هستیم، استخدام‌مان نمی‌کنند یا خیلی محترمانه می‌گویند خوش آمدید.»

 

هرکس اینجا می‌آید کار دارد

خوابگاه دختران یک آپارتمان دو طبقه است، طبقه اول دخترهای 3 تا 7 سال نگهداری می‌شوند و طبقه دوم 7 تا 14 سال. کوچکترها  در را که به روی ما  باز می‌کنند با خوشحالی داد می‌زنند سلام و شروع می‌کنند به خندیدن و دوره کردن هر یک از آن‌هایی که به خانه‌شان مهمانی آمده‌اند، چندتایشان دور من جمع می‌شوند، یکی از آن‌ها دفترچه یادداشتی را که در دست دارم از من می‌گیرد تا نقاشی بکشد، اسمش مائده است، می‌خندد و می‌پرسد که دوست دارم چه چیزی برایم نقاشی کند، 5-4 تا از آن‌ها دستم را می‌گیرند تا اتاق خواب‌هایشان را نشانم بدهند، توی هر اتاق شش تخت کوچک با رو تختی‌ها و پتوهای یک شکل قرار دارد و بین این همه یک شکلی دخترها می‌خواهند نشان بدهند که تخت هریک از آن‌ها کدام است، توی دنیای کوچک‌شان هیچ فرقی با دیگر بچه‌ها احساس نمی‌کنند، نرگس که موهایش را پسرانه کوتاه کرده است برایم شعر می‌خواند و فاطمه که یک عینک کوچک صورتی روی چشم‌های درشت و زیبایش دارد می‌نشیند بغلم، دستش را دور گردنم حلقه می‌کند و می‌پرسد: «تا فردا اینجا هستی؟»، پاسخ می‌دهم: نه باید بروم کار دارم، می‌گوید: «هرکی میاد اینجا کار داره.»  نمی‌دانم چه جوابی به این نگاه‌های معصومانه که روی صورت من خیره مانده‌اند بدهم، تنها لبخندی می‌زنم  و سرش را می‌بوسم، دم رفتن که می‌شود همه جلوی در جمع می‌شوند و ما را با شعری کوتاه بدرقه می‌کنند.

 

بزرگترین آرزوی زندگی‌ام را نمی‌دانم

بچه‌های طبقه دوم خیلی آرام‌تر بودند و اصلا خبری از شور و نشاط طبقه پایین‌تر نبود. در میان دخترانی که آنجا بودند با زهرا آشنا شدم چون خودش مایل به حرف زدن بود با او به گفت و گو نشستم، ازلابه‌لای صحبت‌هایش فهمیدم که 12سال دارد و پدر و مادرش هر دو معتاد هستند به همین خاطر هم او به این‌جا آمده است، می‌پرسم که خواهر یا برادر دیگری هم دارد؟ جواب می‌دهد « بله، اما اینجا نیستند، هر کدامشان یک جا نگهداری می‌شوند و من گاهی اوقات خیلی دلتنگ‌شان می‌شوم.» سوال می‌کنم بزرگترین آرزوی زندگی‌ات چیست، بعد از مکثی نسبتا طولانی پاسخ می‌دهد، «نمی‌دانم، تا به حال به این موضوع فکر نکرده‌ام» از او چند سوال دیگر هم می‌پرسم مثل اینکه دوست دارد چه اتفاقی برایش بیفتد، برای آینده و درسش چه نقشه‌ای دارد؟ که جواب همه این‌ها را با یک کلمه می‌دهد «نمی‌دانم»! تنها می‌گوید که دوست دارد بازیگر شود.  

بازدید تمام شده است و فکرم هنوز مشغول نگاه‌های مشتاق فاطمه چهار ساله و نمی‌دانم‌های زهرای 12 ساله است، و چقدر تاسف انگیز است اگر یادشان را تا رمضان بعدی فراموش کنم. 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨