بشتابید؛ فروش ویژه سوالات کنکور!
در يك جيم‌درشهر خيلي خفن، کنکوری‌ها را در معرض یک امتحان سخت‌تر قرار دادیم

بشتابید؛ فروش ویژه سوالات کنکور!

نویسنده : سحر نیکو عقیده

در حال حاضر و در این برهه زمانی می شود آدم ها را به دو دسته مجزا تقسیم کرد! آدم هایی که کنکور داده اند و آدم هایی که هنوز کنکور نداده اند. آن¬هایی که کنکور داده¬اند که هیچ اما آنان که هنوز این سد را نشکسته¬اند، پر استرس‌ترین لحظات عمرشان را سپری می‌کنند. در وانفسای همه این استرس¬ها و فشارها برای عبور از یک امتحان سخت، تصمیم می¬گیرم که این عزیزان را در معرض یک امتحان دیگر قرار بدهيم. راستی اگر شما جزو دسته دوم باشید و با کسی برخورد کنید که سوالات کنکور را می¬فروشد چه عکس¬العملی نشان می¬دهید؟ وجدان، زودباوری، امتناع و... کدام یک پیروز می¬شود؟!

 

وجدان کیلویی چند؟!

اولین سوژه¬های من 3 دختر جوان هستند که برای صرف ناهار به فضای سبزِ بیرون از کتابخانه آمده¬اند. می¬روم و سلام و علیکی می¬کنم. خیلی عادی می¬پرسم که آیا تمایلی به داشتن سوالات کنکور دارند یا خیر؟!

همه با تعجب به من نگاه می¬کنند و مدام می¬گویند: «منظورتان نمونه سوال‌های کنکور است دیگر!» و من هم هر بار برای توجیه کردن‌شان توضیحات بیشتری را می¬دهم. می¬گویم که من واسطه¬ی فردی هستم که با بعضی از طراحان در ارتباط است و سوالات بعضی از درس¬ها را دارد. در مورد قیمت هم می¬گویم که هر درس برای‌شان بیشتر از دو تومان آب می¬خورد.

سما  که از همه با اعتماد به نفس‌تر به نظر می¬آید شروع  به صحبت می¬کند: «من برای کنکور آماده¬ام. بالاخره سوال¬ها خارج از کتاب نیست! (بعد از چند لحظه مکث) البته اگر کمتر حساب می¬کردید ممکن بود مشتری شویم! مثلا 50 تومن!»

- فقط پنجاه تومان؟! سوال کنکور است مثلا!

- (یکی از بچه‌ها رو به سما می¬کند و می¬گوید) می¬دانی شیمی و زیست را صد زدن یعنی چی؟ اگر واقعا راست بگوید، حاضرم بیشتر از این¬ها پول بدهم.

بعد گوشی¬اش را از جیبش بیرون می¬آورد تا شماره¬ام را یادداشت کند. می¬گویم قبل از نوشتن شماره باید موضوعی را مطرح کنم: که همه این حرف¬ها و رفتارها نمایشی بود و...

همه می¬زنند زیر خنده و شوکه می¬شوند. بعد از گذشت چند دقیقه، رو می¬کنم به ستاره که قصد داشت شماره من را یادداشت کند و می‌پرسم: اگر کلاهبردار بودم چه؟ چرا اینقدر زود باور کردی؟

- راستش من از اولش هم باور نکرده بودم. می‌خواستم شماره داشته باشم تا آمارت را دربیاورم!

- (درحالی که چشم‌هایم از تعجب گرد شده) خداییش باور کرده بودی دیگر!

از من اصرار و از او انکار. در همین بین منا که تا آن لحظه ساکت بود می¬گوید: «به شخصه من یکی اگر باور می¬کردم، مطمئن باش اینطور بیخیال نمی¬نشستم و به جایش این کار را می‌کردم...» بعد از روی صندلی بلند می¬شود، دستش را می¬گذارد روی شانه¬ام و می¬گوید: «عزیزم کجا بودی تا حالا؟! بیا اینم دو تومان! تو جان بخواه اصلا!»

می¬گویم جدا از این بحث، صادقانه بگویید که چقدر به وجدان‌تان رجوع کردید؟! هر سه نفر می‌گویند که در این گیر و دار وجدان دیگر کیلویی چند است؟!

 

اراده ای از جنس آهن

«برای داشتن سوالات کنکور حاضرید چقدر خرج کنید؟!» بر خلافِ تصورم، بی¬تفاوت نگاهی به من می¬اندازند و در جواب می¬گویند: «هیچی!»

مهناز و سهیلا به قول خودشان سال دومی هستند و می¬گویند اگر امسال هم نتوانند در رشته موردنظرشان تحصیل کنند، باز هم سال بعد شرکت خواهند کرد، اما حاضر نیستند با تقلب جای کسی را در دانشگاه اشغال کنند. از من اصرار و از آن¬ها انکار. در آخر گره¬ای بر ابرو می¬اندازند و به تهدید متوصل می¬شوند و می¬گویند که اگر ادامه بدهم، من را به پلیس معرفی می¬کنند. من هم دیگر بیخیال می¬شوم و خودم را معرفی می¬کنم. می¬پرسم چطور توانستند در برابر این پیشنهاد وسوسه برانگیز تا این حد مقاومت کنند؟

مهناز می¬گوید: «دوست دارم این رتبه ثمره تلاش خودم باشد. درضمن مطمئنم رتبه¬ای که با تقلب به دست بیاید، در آینده خیری به آدم نمی¬رساند.» 

 

یک کنکوری خوش خنده

«سوال¬های کنکور در خواب به شما وحی شده؟!» این اولین واکنش یک دختر شوخ و شاد کنکوری است که بعد از کلی توضیح در مورد سوالات، قیمت و... می¬گوید و می¬زند زیر خنده. هرچقدر برایش توضیح می¬دهم باور نمی¬کند و در آخر، در حالی که معلوم است هنوز ذره¬ای از حرف¬هایم را باور نکرده، می¬گوید: حالا چقدر حساب می¬کنی؟

- قیمتش طبیعتا زیاد است! حداقل بالای 3 تومن!

- تازه خیلی هم خطرناک است!

- نه زیاد...

- و هم چنین امنیتی!

- شاید...

- من همه¬اش فکر می¬کنم شما با این شال سبز و چهره¬ نورانی، از صالحین روزگار هستی و آمدی به بچه¬های مردم کمک کنی. (دوباره می¬خندد)

خودم هم خنده¬ام می¬گیرد. ادامه بحث را بی¬فایده می¬دانم و همه چیز را تعریف می¬کنم. می‌پرسد که از همان ابتدا ذهنش رفته¬است به سمت کلاه¬برداری و.... می¬پرسم :«اگر فکر کردی من کلاه-بردارم چرا هیچ واکنشی نشان ندادی؟ (بعد از چند ثانیه مکث) حتما می¬خواستی بعدا شماره¬ام را به پلیس بدهی!»

-نه بابا! راستش یک درصد هم به ذهنم خطور نکرد که به پلیس اطلاع بدهم. فقط طوری که متوجه نشوی از طریق گوشی داشتم صدایت را ضبط می¬کردم تا بعدا با دوستانم گوش بدهیم و بخندیم!

 

کنکوری زودباور و ایضا عصبانی

«ببخشید خانم‌ها! شما کنکوری هستید؟» این را می¬گویم و چهار دختر که کنکوری بودن از سر و رو و جزوه¬ها و کتاب¬های زیر بغل زده¬شان می¬بارد به سمت من برمی¬گردند و یکی از آن¬ها با یک بله کش¬دار به سوالم پاسخ می¬دهد.

می¬گویم که سوال¬های کنکور را دارم و اگر بخواهند می¬توانیم درموردش صحبت کنیم.

یکی با تعجب عینکش را روی صورتش جابه‌جا می¬کند. یکی به دیگری نگاه می¬کند. بعد از چند لحظه سکوتِ ناشی از هنگِ شدید، یکی از آن¬ها که درس¬خوان‌تر از بقیه به نظر می¬رسد می¬گوید: «اگر واقعا راست بگویید، چراکه نه؟!» من هم شروع می¬کنم به صحبت. از این¬که نصف پول را قبل و نصف دیگرش را بعد از کنکور می¬گیرم. سال¬های قبل هم همین کار را انجام داده و می-توانم شماره افرادی را که این سوال¬ها را خریداری کرده¬اند به آن¬ها بدهم و...

حسابی باور می¬کنند. چشم¬هایشان برق می¬زند و حتی قیمت بالایی هم که پیشنهاد می¬دهم آن‌ها را از تصمیم‌شان منصرف نمی¬کند. یکی از آن¬ها گوشی¬اش را از کیفش بیرون می¬آورد تا شماره¬ام را ذخیره کند و من که می¬بینم حسابی ذوق¬مرگ شده¬اند به علت پیش¬بینیِ صدمات روحی و جسمی‌ای که احتمالا به خودشان و همچنین به من وارد خواهد ¬شد، تصمیم می¬گیرم که هرچه زودتر واقعیت را بگویم و به بحث خاتمه بدهم.

همه شوکه می¬شوند. بعد از چند ثانیه می¬زنند زیر خنده البته به جز یک نفرشان که چشم¬غره ترسناکی می¬رود. هنوز می¬خواهم بپرسم که چرا اینقدر زود حرف من را باور کردند که با عصبانیت می¬گوید: خانم شما خجالت نمی‌کشی، با احساسات مردم بازی می¬کنی؟!

توضیح می¬دهم و عذرخواهی می¬کنم اما قانع نمی¬شود. فرار را بر قرار ترجیح داده و صحنه را ترک می¬کنم.

 

امتحانی که کاغذی نیست

در این پرس و جو و گفت¬وگوی چند ساعته با عده¬ای مواجه شدم که نفسی پولادین داشتند. عده¬ای هم بیدی بودند که با هر باد و وسوسه¬ای شروع می¬کردند به لرزیدن. شاید شعاری باشد، ولی هیچکس نباید یک امتحان کاغذی را آن قدر در ذهنش بزرگ کند که حاضر باشد بخاطر آن در امتحانات زندگی روفوزه شود. امتحاناتی که در جای دیگری ثبت می¬شوند و تاثیر دیگر و بیشتری دارند بر روح و روان و دنیا و آخرت‌مان.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
ناصرخان آکتور سینما

عيب او جمله بگفتى هنرش نيز....

٩٦/٠٣/٠٤
چهره هفته

این کنسرت ما چی شد؟!

٩٦/٠٣/٠٤
دات کام

از نوشتن و خواندن کلمات قلمبه سلمبه نترسید!

٩٦/٠٣/٠٤
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و اشتغال‌زایی

٩٦/٠٣/٠٤
ذهن زیبا

ذهن زیبا 487

٩٦/٠٣/٠٤
چهره‌هایی که به واسطه انتخابات حسابی معروف شدند و بعضا حسابی هم تاثیرگذاربودند

#چهره‌های_ انتخاباتی

٩٦/٠٣/٠٤

سه‌گانه سازى به جاى سرى‌بازى!

٩٦/٠٣/٠٤
شاخ هفته

برادر جان

٩٦/٠٣/٠٤

دنباله‌ها در ترازوی مقایسه

٩٦/٠٣/٠٤
مینیمال

امتحانات vs انتخابات

٩٦/٠٣/٠٤
گفت‌و‌گوبا «امیر قادری» منتقد و کارشناس سینما درباره سری‌‌سازی در سینمای ایران و جهان

وسوسه برداشت از معدن ایده‌ها

٩٦/٠٣/٠٤
آنتن

ماجرای سه قلوهای مدیر اجرایی!

٩٦/٠٣/٠٤
به بهانه رکوردشکنی عجیب گشت2 و اکران پرشور نهنگ عنبر2 درباره سری‌سازی و چند‌گانه سازی در سینمای ایران نو

بساز بفروش‌ها

٩٦/٠٣/٠٤
گفت‌وگوی جیم با «سعید سهیلی» کارگردان «گشت 2» که به ساخت «گشت 3» هم فکر می‌‌کند

با دوگانه و سه‌گانه‌سازی موافق نیستم!

٩٦/٠٣/٠٤
فتوچاپ

فتوچاپ 487

٩٦/٠٣/٠٤
تلگجیم

تلگجیم 487

٩٦/٠٣/٠٤

دنباله‌سازى خوب هست ولى...

٩٦/٠٣/٠٤
چرا جذابیت لیگ فوتبال خودمان به لیگ‌های اروپایی نمی‌رسد؟

لیگ ما و لیگ اونا!

٩٦/٠٣/٠٤
درباره صعود کوهنورد کشورمان به قله‌های بلند جهان

«قیچی ساز» یگانه مرد «هشت هزارتایی» ایران!

٩٦/٠٣/٠٤
روایت‌هایی درباره زیستن روزه داران در کنار روزه نداران

آداب عشق‌ورزی با معبود در ماه مبارک رمضان

٩٦/٠٣/٠٤
تبلیغات
تبلیغات