ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

یا لطیف! کاشکی دوباره، تنها مشتی از لطافتت را به من می‌بخشیدی تا من می‌چکیدم و می‌وزیدم و ناپدید می‌شدم، مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی... یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...

در سینه‌ات نهنگی می‌تپد/ عرفان نظر آهاری

 

مادرم می‌گفت: «عشق» بزرگترین هدیه جهان به انسان است!

اما من فکر می‌کنم که : «فراموشی» بزرگترین هدیه‌ی جهان است!

چرا که هیچ عشقی تا ابد نمی‌پاید و باید قدرت فراموش کردن آن به انسان‌ها داده شود...

ناتالیا گینزبورگ / قطعه‌ای از کتاب والنتینو


گاهی تنهایی

آواز غمگین پرنده‌ای است

که هر روز جفتش را می‌خواند

و نمی‌داند

که آخرین بازمانده از نسل خویش است!

علی داوری

 

گاهگاهی که دلم می‌گیرد

پیش خود می‌گویم، آن که جانم را سوخت

یاد می‌آرد از این بنده هنوز؟

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال‌ها هست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

حمید مصدق / 1318

 

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاین‌گونه فرصت از کف دادند بیشماران

پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند

دیوارِ زندگی را زینگونه یادگاران

وین نغمه‌ی محبت بعد از من و تو مانَد

تا در زمانه باقیست آوازِ باد و باران

محمدرضا شفیعی‌کدکنی/ 1318

 

گرسنه بودم و از عشق سیرتر شده‌ام

من از تو گفتم، بی‌نظیرتر شده‌ام

اگر چه جنگ میان من و تو کشته نداد

ولی چه سود که هر شب اسیرتر شده‌ام

دراز دستی کن سیبِ سرخ تازه بچین

که زیر بار غمت سر به زیرتر شده‌ام

امید صباغ‌نو/ 1358

 

بی تو غم پنجره بی‌پرده است

آینه اسباب کشی کرده است

ای ز غم جاده نگاه تو تر

جاده ز گمگشتگی‌ات با خبر

می‌روی و کوچه ما ابری است  

دامن باران پرِ بی‌صبری است

احمد عزیزی/ 1337

 

پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است 

نَظّاره تو بر همه جان‌ها مبارک است

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن

دانسته‌ای که سایه عنقا مبارک است؟

ای بستگان تن به تماشای جان روید

که آخر رسول گفت: تماشا مبارک است

مولانا/ 604-672

 

می‌گرفتیم به جانان سر راهی گاهی 

او هم از لطف، نهان داشت نگاهی گاهی

دو سه روزیست که دزدیده نگه این عجب است

نه ثوابی ز من آمد نه گناهی گاهی

این که نومید نیَم زان نگه بنده نواز   

می‌شود روز، شب بخت سیاهی گاهی

حزین لاهیجی/1103-1180

 

لکنت گرفته پنجره از شوق صحبتش 

تاریک مانده ماه ز فرط خجالتش

از بس که تند می‌تپد از پشت پنجره 

مبهوت مانده قلب من از قصد قربتش

چشم طمع به حور و بهشتش نبسته‌ام 

می‌ترسم از ادامه هجران حضرتش

قنبرعلی تابش/ 1348

 

نظرات کاربران
کد امنیتی