مصائب يک دختر دم بخت!

مصائب يک دختر دم بخت!

نویسنده :

شايد براي بعضي‌ها در زندگي‌شان اتفاق‌هايي بيفتد و ايده‌هايي در ذهن‌شان شکل بگيرد که بخواهند آن را به صورت يک داستان بنويسند. شايد داستاني که آن‌ها در ذهن‌شان دارند، به نظر خودشان داستان بسيار جالب و جذابي باشد که تا کنون به فکر هيچ‌کس نرسيده! اما داستان واقعي وقتي آغاز مي‌شود که ايشان بخواهند داستان‌شان را روي کاغذ بياورند. آن وقت است که نويسنده تنبل براي خودش، هزار دليل مي‌آورد که داستانش را ننويسد. شايد يکي از دليل‌ها اين باشد که برفرض داستانم را نوشتم و داستان خوبي هم شد، حالا يک داستان کوتاه که نمي‌شود کتاب!

* «يک دختر جلف» مجموعه‌اي از تلاش‌هاي دانشجوياني است که هنوز به عنوان يک نويسنده مطرح نشده‌اند. مجموعه 10 داستان کوتاه که هر يک متعلق به نويسنده‌اي است. اکثر داستان‌ها پيرامون مسائل اجتماعي طرح مي‌شوند و شايد ويژگي مثبت کتاب آن باشد که با توجه به تعدد نويسندگان، قالب‌ها نسبتا متنوع و متفاوت هستند. البته در ميان داستان‌هاي اين دانشجويان عزيز، داستاني از «ا. هنري» نيز به چشم مي‌خورد که احتمالا براي بالا بردن اعتماد به نفس نويسندگان دانشجو يا بالا بردن تعداد صفحات کتاب است! در ضمن مي‌توان گفت از لحاظ داستاني، داستان‌هاي پاياني، جالب‌تر از داستان‌هاي آغازين است. اين کتاب تا کنون به چاپ ششم رسيده و مجموع شمارگانش هم 19هزار تاست! اگر بخواهم در يک جمله اين کتاب را خدمت‌تان معرفي کنم مي‌نويسم که اين کتاب مجموعه داستان‌هاي نسبتا خوبي است از نويسندگان آماتور! حجم زيادي هم ندارد، قيمتش هم زياد نيست. اگر بخواهيد هم حتما مي‌توانيد تهيه‌اش کنيد! پس ديگر دليلي براي نخواندن کتاب نداريد. براي اين‌که فقط به تعريف هندوانه‌فروش، هندوانه نخريد، يک قاچ از اين کتاب را براي شما مي‌گذارم! کوتاه‌ترين داستان کتاب، با نام «چه زود دير مي‌شود» از «مجتبي زحمتکش».

«با غيظ و در حالي که پر چادرش را بالا مي‌گرفت تا زير پايش را با دقت بيشتري ببيند، گفت: «هوي! مگه کوري!»

و بعد با صدايي که لحظه به لحظه نرم‌تر مي‌شد، ادامه داد: «خوب قربونت برم! جلوي پاتو نگاه کن!... يکهو مي‌خوري زمين، دست و پات مي‌شکنه... اون وقت من چه خاکي به سرم بريزم؟!»

پيرمرد هم خيلي خونسرد، دبه ماست را از اين دست به آن دستش داد و در حالي که سعي‌مي‌کرد وانمود کند، سکندري چند لحظه قبل، اتفاق خاصي نبوده؛ گفت: «حالا نمي‌خواد خاک ‌بازي کني!... خودم حواسم بود... طوريم نشد که.»

و بعد براي اين‌که ثابت کند حالش خوب است، يک لحظه ايستاد و پاي راستش را آورد بالا و ادامه داد: «نگاه کن! حاضرم تا خونه باهات يه لنگه‌پا مسابقه بدم... آره!... اين‌جورياست دخترجون!»

پيرزن خنده‌اش گرفته بود و مي‌خواست بگويد: «خوبه حالا خودتو لوس نکن!» که موتور با سرعت سرسام‌آوري با پيرمرد برخورد کرد.

پزشکي قانوني علت مرگ را سکته تشخيص داده بود. هيچ‌کس جرات نداشت خبر مرگ پيرزن را به پيرمردي که روي تنها تخت سي‌سي‌يو، دراز کشيده بود؛ بدهد.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
روایت‌هایی درباره خرده رفتارهای زنان علیه زنان

وقتی برای زنان هم، زن و مرد دارد!

٩٥/١٢/٠٥
برگزیده سایت

نقطه سر خط به توان 3

٩٥/١٢/٠٥
شاخ هفته

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠٥
کافه جهان نما

لندن، شهر رمز و راز و باران در دل جزیره

٩٥/١٢/٠٥
مینیمال

روز مهندس مبارک!

٩٥/١٢/٠٥
حکایت هفته

اندر حکایت مریدان و مشاهده بشقاب پرنده در آسمان

٩٥/١٢/٠٥
فتوچاپ

فتوچاپ 476

٩٥/١٢/٠٥
تلگجیم

تلگجیم 476

٩٥/١٢/٠٥
شگرد خفن

ویژگی جدید تلگرام ویندوزی

٩٥/١٢/٠٥

شغل: «دوستت دارم» نویسی

٩٥/١٢/٠٥
چهره هفته

کمدی-تراژدی کاندیداتوری بقایی

٩٥/١٢/٠٥

فراز و فرودهای ادبیات عاشقانه از دیروز تا امروز

٩٥/١٢/٠٥
ذهن زیبا

ذهن زیبا 476

٩٥/١٢/٠٥
آنتن

همسایه‌های بی‌جک!

٩٥/١٢/٠٥
جارچی

جارچی 476

٩٥/١٢/٠٥
درباره عاشقانه نوشت‌ها و بلایی‌که ما آدم‌های عصر جدید بر سرشان آورده‌ایم

عاشق is typing...

٩٥/١٢/٠٥
نامه‌های دلبرانه‌ای که امروز در قالب‌کتاب به دست ما رسیده‌اند

از... به...

٩٥/١٢/٠٥
گپی با برگزیدگان مشهدی جشنواره سی و پنجم تئاتر فجر در یک شب برفی

کاش مسئولان، اندازه مردم به تئاتر توجه داشتند

٩٥/١٢/٠٥
روی پرده

نه خوب، نه جلف؛ متوسط!

٩٥/١٢/٠٥
مینی ها

مینی 476

٩٥/١٢/٠٥
تبلیغات
تبلیغات