فرا غَمناطیس
شاخ هفته

فرا غَمناطیس

نویسنده : هاچ - زهراخنداندل

فرا غَمناطیس

هاچ

08/02/94

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 16

 

که دخترم هم‌کلاسی دخترت باشد. با هم دوست شوند. دوستِ صمیمی. که بیاید بگوید اسم دوستش هم میتراست، «جالب نیست مامان؟» که فامیلی‌اش را هم بگوید. که با شنیدنش سکوت کنم. که میترای تو سرت را بِبَرد که با میترای من دوست است. که ناخودآگاه نام مادرِ میترای من را بگوید. که با شنیدنش سکوت کنی. که تو پدر میترایی باشی که مادرش من نیستم و من مادر میترایی باشم که تو پدرش نیستی.

که دبستان جلسه اولیا و مربیان برگزار کند. من با میترایم بیایم. تو با میترایت بیایی. که دخترکان‌مان از دور یکدیگر را ببینند، دست‌های ما را بکشند که «مگه نمی‌خوای دوستمو ببینی؟» اما انگار ما را با میخ‌های زمختی سر جای‌مان به زمین کوبیده‌اند. میتراها جا بخورند. شانه بالا بیندازند و ما را رها کنند. آن‌ها با ذوق به سمت هم بدوند اما من و تو دل‌مان بخواهد از یکدیگر به دورترین گوشه این زمینِ مدور فرار کنیم.

که جلسه برای خانم مدیر یک جلسه واقعی باشد، اما برای من و تو مراسمِ لعنتیِ  nاُمین سالگردِ فوت خاطرات‌مان باشد. که خانم مدیر از حضور مدرسه در جمع پنج مدرسه برتر استان سخن بگوید، اما من و تو به فرشته و شوالیه شب فکر کنیم. که همه مشغول امضا کردن یک مُشت کاغذ باشند، اما من کیفم را در دست‌هایم مچاله کنم؛ و تو با سرِ خودکار مارک دارت بازی کنی. که مسئول آبدارخانه مدرسه بیاید سینی چای را بگیرد درست مقابل صورت من، و تو قبل از هر حرکتی یادت بیاید که من چقدر از چای متنفرم.

که من به تو نگاه کنم، تو به من نگاه کنی. و هیچ‌کس متوجه انتشار امواجِ فراغَمناطیسِ بین ما نشود. که شب برای دخترت داستان فرشته بال شکسته را تعریف کنی و سرت را با استیصال به دیوار تکیه دهی. که من برای دخترم از شوالیه شمشیر شکسته بگویم و بغضم را با پنجره‌ای بی‌انتها قسمت کنم.

 

زهرا خنداندل 

به عنوان یک داستانک «فراغمناطیس» را خواندم. مینیمال کوتاهی که غم بزرگی را به دلم نشاند و فکر کردم که چند تا از این «میترا»ها ممکن است در اطراف ما باشد؟ داستان کوتاه‌تان از تعلیق خوبی برخوردار است، منتها در نقطه شروع داستان مخاطب بی‌هوا پرت می‌شود وسط ماجرایی که راوی تعریف می‌کند و در واقع  باعث گنگ شدن در خوانش اولیه آن برای مخاطبی که از همه جا بی‌خبر است می‌شود، شاید اگر این‌گونه شروع می‌کردید بهتر بود، «کار همین دنیای کوچک است که دخترم هم‌کلاسی دخترت باشد» یا جملاتی از این قبیل که خواننده  با یک حرف ربط به داستان قدم نگذارد. داستان‌نویسی را حتما ادامه دهید چون ذاتا می‌دانید چگونه باید روایت کنید، می‌دانید تکرار حرف ربط «که» در این داستان نه تنها آزاردهنده نیست بلکه باعث تلنگر و جذابیت بیشتر هم هست. برای بهتر شدن و پيشرفت كردن، داستان‌ها و مینیمال‌های مشهور و قوی را بخوانید و کمی از خواندن دست نوشته‌های وبلاگی فاصله بگیرید.

نظرات کاربران
کد امنیتی