ذهن زیبا
ذهن زیبا

ذهن زیبا

نویسنده : سرویس ادب و هنر

خاطرات چه شیرین و چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند... اما حتی این عذاب هم شیرین است وقت‌هایی که دل آدم پُر است، بیمار است، در رنج است و غصه دار، آن وقت خاطرات تر و تازه‌اش می‌کنند، انگار که یک قطرۀ شبنم شبانگاهی که پس از روزی گرم از فرط رطوبت می‌افتد و گل بیچارۀ پژمرده را که آفتاب تند بعد از ظهر تفته‌اش کرده شاداب می‌کند …

 بیچارگان - فئودور داستایوفسکی 

 

از تو سکوت مانده و از من صدای تو  

چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی‌ام کند از سال‌ها سکوت   

حسی که باز پر کُنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگ رفتن است  

تا صبح راه می‌روم پا به پای تو

اصغر معاذی / 1354


پنهان مشو که روی تو بر ما مبارک است  

 نَظّاره تو بر همه جان‌ها مبارک است

یک لحظه سایه از سر ما دورتر مکن 

دانسته‌ای که سایه انقا مبارک است؟

ای بستگان تن به تماشای جان روید     

که آخر رسول گفت: تماشا مبارک است

مولانا/ 604-672


وقتی که باشی دوست دارم رنج‌ها را هم 

رنج تو می‌ریزد به پایم گنج‌ها را هم

تغییر را هر جا که باشی می‌توان حس کرد 

با خنده شیرین کرده‌ای نارنج‌ها را هم

در منطق محض عددها دست دل بردی 

 وارونه کردی با محبت، پنج‌ها را هم

امید صباغ نو/1358


تا کی کشم جفای تو این نیز بگذرد 

بسیار شد بلای تو این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند 

خوش باش که از جفای تو این نیز بگذرد

آیی و بگذری و به من باز ننگری  

ای جان من فدای تو این نیز بگذرد

فخرالدین عراقی/610-688


گره در کار من افتاده گره در گره‌ها

چیست این فلسفه، این فلسفه‌ی خاطره‌ها؟

بال و پر داری و بی بال و پری می‌‌کُشدم

آسمان سهم تو و سهم من این پنجره‌ها

گرچه غمگینم از آغاز جدایی اما

شادم از این که جدا شد سره از ناسره‌ها

عمران میری/ 1363


زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

عشق از این گنبد در بسته برون تاختن است

شیشه‌ی ماه ز طاق فلک انداختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک جهان دگری ساختن است

اقبال لاهوری/1256-1317

 

دل خون شد از امید و نشد یار، یار من   

ای وای بر من و دل امیدوار من

از جور روزگار بگریم که در فراق  

هم روز من سیه شد و هم روزگار من

ای سیل اشک، خاک وجودم به آب ده 

تا بر دل کسی ننشیند غبار من

هلالی جغتایی/908


تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت

رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

هیچ وصلی بی‌جدایی نیست  این را گفت و رود

دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پاگذاشت

فاضل نظری/ 1358

 

نظرات کاربران
کد امنیتی