نقطه به ته خط رسید!
یک جشنواره با کلی هیجان و آثاری که همه را غافلگیر کرد

نقطه به ته خط رسید!

نویسنده : مدیر سایت

نوروز امسال برای جیمی‌هایی که دستی بر قلم دارند، رنگ و بوی متفاوتی داشت. جشنواره نویسندگی «نقطه سر خط» فرصتی بود برای خیلی‌ها که از «تغییر» بنویسند. نوشتن از این تغییرها درست در روزهایی که طبیعت نیز در حال تغییر بود، حال و هوای دیگری را به جشنواره بخشید. پس از اتمام زمان ارسال مطالب، 301 اثر به دستمان رسید که 275 اثر قابل قبول بود و برای داوران گرامی مسابقه ارسال شد. پس از داوری نیز 90 اثر برگزیده در قالب‌های شعر، داستان کوتاه و یادداشت در طول ایام نوروز در سایت جیم منتشر شد و بنا بر رأی گیری صورت گرفته از بین کاربران نیز یک اثر به عنوان «بهترین نوشته از دیدگاه مخاطبان» انتخاب گردید. نوشته‌های زیر برگزیده‌های این جشنواره هستند.

 

******

شعر، رقابتی نفس گیر

بخش شعر واقعا پربار بود. بيشتر 70 اثری که به دستمان رسید در حد و اندازه‌هایی فراتر از شعرهای آماتور بود. رقابت در این بخش تقریبا از همه قسمت‌ها سخت‌تر پیش رفت و تقریبا یکی از حرفه‌ترین شعرای شرکت کننده در این بخش هم مقام اول را کسب نمود.

 

روز بعد از تو

نسیم بیرانوند

نام كاربري: nassim_b

 

روﺯِ بعد از تو عشق، تعطیله...

غیر تو کی اهمیت داره؟

بعد تو هیچ چی مثل سابق نیست

عشق، بعد از تو معصیت داره

 

هی سلام میرسونی از دور و

از خودم حالمو نمیپرسی

هیچ موقع بی تو گرمم نیست

برف میباره زیر این کرسی

 

بعد تو من عوض شدم اما

تو هنوز با کسی نمیجوشی

شال و مثل همیشه میبندی

مثل سابق لباس میپوشی

 

بعد تو من عوض شدم حتی

بر خلاف همیشه غمگینم

توی آینه نگاه میکنم و 

تو رو پشت سرم نمیبینم

 

واسه من هیچ چی مثل فاجعه نیست

بس که درگیر روزمره گی‌ام

فاجعه یعنی حس دلتنگیم

دفن شه، زیر روزمره گی ام

 

رنجها قوی ترم کردن

هیچ تغییری اتفاقی نیست

وقتی دنبال رد پای توام

هیچ تصویری اتفاقی نیست...

 

ﻣﻄﻤﺌﻦ تر درا (درها) رو میبندم

بعد تو من به باد شک دارم

هی تو آینه نگاه می‌کنم و 

چند تا تار سفید و میشمارم

 

فال حافظ رو باز میکنم و

معنی فال من: «سفر با تو!»

باید آماده ی سفر باشم

من قبول دارم این خرافات و !

 

روﺯِ بعد از تو عشق، تعطیله

غیر تو کی اهمیت داره؟

بعد تو هیچ چی مثل سابق نیست

عشق، بعد از تو معصیت داره...

 

نفر دوم: Mahboubeh-A / فردا بهار دیگری داریم

نفر سوم: raha_sl / حس مرموز

 

**************

داستان کوتاه، یک دنیا سوژه‌های ناب

قبل از هر چیزی شما را دعوت می‌کنیم تا داستان «گمشده» را بخوانید. گمشده فقط نمونه‌ای است از سوژه‌های نابی که در قسمت داستان کوتاه با آن روبرو بودیم. رقابت اصلی تقریبا بین 5 اثر بود و باید اذعان کنیم تقریبا همه 100 اثری که به دستمان رسید دارای کشش داستانی قابل قبولی بودند.

 

گمشده

مهدی اصفهانی

نام كاربري: میرزا

با دست چپ محکم کشید روی میز آرایشش. لوازم آرایشش که مخفیانه و دور از چشم مادرش، با سلیقه در کنار هم چیده شده بودند، هر کدام به گوشه‌ای پرتاب شد. مادرش بارها آن‌ها را دور ریخته بود. خودش را انداخت روی تختخواب، طوری که عروسکِ روی تخت هم به بالا پرتاب شد و لحظه‌ای بعد در کنار گوشش فرود آمد. چشمانش در چشمان عروسک گره خورد. از کودکی همدم و هم‌زبانش بود. از همان زمانی که پدر و مادرش خیال می‌کردند ادا و اطوار در‌می‌آورد،‌ و انگار که تنها او می‌فهمیدش. تفنگ را همان روزِ خرید شکسته بود. از اسباب بازی‌های دوران کودکی، تنها همین عروسک برایش مانده بود و حالا باز با دیدن مونس تنهایی‌اش، یاد دوران کودکی‌اش افتاد. زمانی که در خاله بازی‌های مرسوم، همیشه نقش مادر را تقبل می‌کرد. صورتش برگشت به سمت سقف. نشست لبه تختخواب. یکی‌یکی لوازم آرایشش را که هر کدام گوشه‌ای افتاده بود، برانداز کرد. چشمش روی رژ لب قرمزش که آن گوشه، کنار کفش‌های ورزشی جا خوش کرده بود، ایستاد. قطره اشکی از گوشه چشمش سُر خورد و خودش را روی لبش رساند و بعد شوری‌اش را احساس کرد. از پشت پرده نازکی از آب، نگاه می‌کرد به رژ لب، رژ اما انگار به او لبخند می‌زد. خودش را به آن رساند و لحظه‌ای بعد روبروی آینه گرمایش‌ را روی لب‌هایش احساس کرد. از ساییدن لب‌ها بر روی هم که فارغ شد، ریمل‌اش را هم پیدا کرد و کشید به چشماش. انگار که از زیبایی‌اش به وجد آمده باشد، لبخندی زد. حتی لبخندش هم طعم شیرینی نداشت.

خستگی را با گوشت و پوستش احساس می‌کرد. خسته از هر ثانیه از هر بیست ‌‌و‌ چهار ساعتی که از عمر بیست‌‌ و ‌پنج ساله‌اش می‌گذشت. خسته از نیش و کنایه‌های پدرش، خسته از مسخره کردن‌های فرشاد. آنقدر از وضعیت فعلی عذاب می کشید که فکر طعنه‌های بعدها حتی به ذهنش خطور نمی‌کرد. شجاعتی ستودنی در وجودش نهفته بود. خودش را دوباره روی تختخواب رها کرد. زیباترین جلوه صمیمیت را تقدیم عروسکش کرد و در آغوشش گرفت. این‌بار اما چشمانش را بست. به زور پدر و مادرش را راضی کرده بود، آن هم با وساطت این و آن. سال‌ها انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشید. فردا در دو مرحله همه چیز تمام می شد.

آفتاب از سمتِ پرده نیمه بازِ پنجره اتاقش صاف به صورتش می‌تابید. چشمانش را باز کرد. ساعتی بعد با لباس مخصوص، خود را روی تختی یافت. بدنش را کمی بالا کشید به طوری که پاش لب به لبِ تخت قرار گرفت. سرش را بالا آورد و برای آخرین بار نگاهی از سینه تا انگشت شست پاش انداخت. لاک صورتی هنوز پاک نشده بود. «تا ده بشمار‌...»، آخرین صدایی بود که به گوشش رسید.

پیچیده شده بود لای ملافه سفید و از ضعف ناشی از عمل،‌ با صدای ضعیفی ناله می‌کرد. بعدها نشسته، لای همان ملافه سفید، از پنجره کشوییِ سمت چپش، بیرون را نگاه می‌کرد. تسلیم شده بود، اما راضی به نظر می‌رسید. فکر می‌کرد که خیلی‌ها ناخواسته یا از ترس، خیانت می‌کنند به جنس‌شان، به اصل‌شان. شجاعت این را ندارند که از خود خلاصی پیدا کنند. به زور می‌خواهند بمانند در لباس‌شان. اعتقاد داشت کاری که کرده، خود بزرگترین مردانگی‌ست. حس تولدی دوباره داشت. 

خانم پرستار بخش که حالا یک رابطه دوستانه با او برقرار کرده بود، همانطور که به سِرُم بالای سرش ور می‌رفت، افکارش را پاره کرد و پرسید: «بالاخره نگفتی اسمتو چی می خوای بذاری؟».

سهیل که دیگر الان سهیل نبود، همانطور که از پنجره پرواز گنجشک‌ها را تماشا می‌کرد، به آرامی گفت: «ویدا؛ یعنی هویدا و پیدا؛ بیست و پنج سال نبودم. بیست و پنج سال سردرگم؛ من بیست ‌و ‌پنج سال گم شده بودم!»

 

نفر دوم: b_shooshtari /  ما چند نفر بودیم 

نفر سوم: امین اطمینان / عشق افلاطونی

 

*****************

یادداشت، به صرف طنز

«طنز» جزئی جدایی ناپذیر از وجود یک جیمی اصیل است. سرخوشی و شاداب بودن جیمی‌ها را از بقیه متمایز می‌کند. هر چقدر در بخش داستان با تعلیق‌ها و داستان‌های رازآلود روبرو بودیم، یادداشت‌ها حسابی ما را خنداند تا در ایام نوروز دلی از عزا دربیاوریم. در این بخش هم حدود 110 اثر به دستمان رسید.

 

غروب، زیر پل کریم‌خان

محمدرضا امانی

نام كاربري: -

شاید واقعا تهران آن‌قدرها هم که می‌گویند پر جمعیت نباشد و فقط کمی در آمار و ارقامش غلو کرده باشند. آخر دیدنِ او در آن غروب دلگیر پایتخت به معجزه شبیه بود. حتی قانون احتمالات ریاضی هم احتمال وقوع آن دیدار را نزدیک به صفر می‌داند. تازه آن‌هم برای منی که اصلا اهل آن شهر نبودم و به اصرار یکی از هم‌ ولایتی‌هایم که حالا پایتخت‌نشین شده بود و ماشینش کیسه هوا هم دارد رفته بودم تا تئاتر ببینم و اگر دست داد با آن مجسمه کوهنورد دربند که همیشه از برنامه ورزش و مردم دیده بودم عکس بیاندازم. همین.

اصلا  فکرش را هم نمی کردم که با قلبی سالم وارد تهران شوم و با قلبی منهدم شده از آن خارج شوم. باید خیلی خوش شانس باشی که یکبار هم شده در زندگی قلبت منهدم بشود و اقبال من بلند بود. قدش از سه سال پیش که دیده بودمش کوتاهتر شده بود و حالا درست شده بود هم اندازه من. فقط احوالپرسی کردیم و گمان نکنم بیشتر از سه دقیقه توی آن پیاده روی شلوغ کریم خان روبروی هم ایستاده باشیم و من در همان سه دقیقه هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا نکرده‌ام یک کهنه نم‌دار روی کفش‌هایم بکشم. بعد که خداحافظی کرد و رفت، من افتادم دنبال نوشدارو. هفت هشت مدل واکس مختلف برای آن کفش خاک گرفته و کثیف حتی برای کفشهایی که در آینده قرار بود بخرم، خریدم. بعد از آن چند بار دیگر هم رفته‌ام تهران و گمان نکنم کفش‌های هیچ عابری که از زیر پل کریم خان عبور می‌کند به تمیزی کفش‌های من بوده باشد. حالا نه فقط در تهران که حتی در همین شهر خودمان پیش از خروج از خانه یک ربع را می‌افتم به جان کفش‌ها و برقشان می‌اندازم و تا همین امروز به خاطر این تاخیرها نیمی از دوستانم را از دست داده‌ام و در آستانه اخراج از کارم هستم. اما خوب می‌دانم که اقبال من بلند است  به همین زودی‌ها می‌بینمش. اما این بار با کفش‌هایی که از تمیزی برق می‌زند.

 

نفر دوم: عطیه میرزا امیری/ سبز بود، سبز ماند، سبز رفت

نفر سوم: Snow_Queen / موضوع انشاع: تقییر

 

********************

بهترین اثر از نگاه مخاطبان

تصور کنید 90 نوشته در سایت منتشر شده و شما قرار است بهترین اثر از نگاه مخاطبان را پیدا کنید! عمرا اگر بتوانید. ولی ما توانستیم (آیکن قُمپُز در کردن) بعد از رأی‌گیری طاقت فرسا و راه‌یابی آثار به دو سوم رأی‌گیری بالاخره معلوم شد ملت کدام اثر را بیشتر از همه پسندیدند. البته از آخرش هم نفهمیدیم چرا باز هم آرای باطله داشتیم و عده‌ای به «جومونگ» رأی داده بودند!

 

تغییر یعنی...

هدی قاسمی

نام كاربري: h_ghasemi

تغییر، گردش زمین بود ... تغییر، چرخش هوا. تغییر، چراغ راهنمایی بود، وقتی به ثانیه های تعیین سرنوشت یک عابر رسید. تغییر، یک بوق بی وقت بود که پرنده ای را از آشیانه اش رماند و رنگ از رخ تخم های بی سرپرست پراند؛ جوجه قمری هایی که هیچ وقت به نخستین حرف الفبای پرواز  نرسیدند.

تغییر، تکه نانی بود زیر شتابزدگی یک گام بی‌‌ملاحظه و نومیدی نگاه گرسنه کودک گلفروش خیابانگرد، آن سوی ازدحام به خودمشغول صدها اتوموبیل و آدم و دود. تغییر، بهار بود و تابستان، پاییز بود و زمستان. تغییر، یک جا بند نبود. تغییر، یک رود پرخروش بیقرار رفتن و دویدن و رها شدن بود. تغییر، پنجره بود. پنجره ای که پرده هاش را باید کنار می زد تا به جشن خورشیدنوشی و پایکوبی شاپرک ها دعوت شود. تغییر، یک پنجره، فاصله بود بین زندگی و زنده به گوری!

تغییر، آن دخترک موفرفری بود که در چشمهاش خوشه های نارس عشق داشت برای روز مبادا. تغییر، طلوع صبح مبادا بود! کوکوی ساعت بود لحظه ثبت دلشکستگی. تغییر، خرمن گیسوان جامانده روی بالش بود و شرم آینه از انعکاس. تغییر، سرطان بود. تغییر، شفا. تغییر، اندوه بود. تغییر، لبخند.

تغییر، گندم بود و خاک. تغییر، گندم بود و نان. تغییر، گندم بود و عطر خوشِ «هنوز مادر هست» بین خواب و بیداریهای صبح جمعه. تغییر، گندم بود و دعای شکرگزاری پدر. تغییر، گندم بود و بی نهایت، دلگرمی.

تغییر، سیال بود. بی تاب. با ترس و ماندن و فلج شدن و لق لق زدن، میانه ای نداشت. شکننده بود و شکافنده. طوفان بود و نسیم. به یک هیأت و یک جامه اکتفا نمی کرد. گاه، شبیه قدکشیدن ناگهانی کودک همسایه بود و گاه، شبیه جای از امروز، خالیِ مادربزرگ بر مخده های ترکمن. گاه شبیه فرورفتن یک خاطره در قاب و گاه شبیه تکاندن هرچه یاد و یادواره، پشت دیوار فراموشی.

تغییر، رشته پاره تسبیح استخاره پدربزرگ بود و سرخ ترین اناردانه‌های غلتیده بر سجاده دعا. تغییر، رشته پاره دوستیهامان بود و گسستن های بارانی. تغییر، باران بود. یک آدم خیلی ساده بود که رشته روحمان، روزی به سرانگشتش گرفت و کشید تا طپنده ترین شریان های صادقانه قلب. تغییر، باران بود که هم بسوزاند و هم بخنداند. هم جریمه بود و هم پاداش. هم دانه و هم جوانه و هم غوره و هم انگور و هم سرکه و هم شراب؛ به بعضی ختم می شد و به بعضی هم، نه! هم سیاه و هم سپید.

تغییر، یک واژه نبود. همیشه هم ریشه در «احسن الحال» نداشت. تغییر، خودِ جهان بود، خودِ انسان! خودِ یازدهمین آیه از سوره سیزدهم. خودِ تقدیر.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨