مادر غنیمت شمریدش...
هفت روايت متفاوت از هفت مادرانه

مادر غنیمت شمریدش...

نویسنده : سحر نیکو عقیده

فردا یک فرق اساسی با دیگر روزهای عادی سال دارد، روزی که در تقویم‌ با رنگ دیگری متمایز شده و برای شرحِ آن در گوشه‌ای از تقویم نوشته‌ا‌ند: روز زن.

شرح حال این روز برای بسیاری از ما خلاصه می‌شود به خرید یک هدیه، یک شاخه گل و... اما باید مادر باشی تا بدانی تعریف این احساس در هیچ تقویمی نمی‌‌گنجد. باید مادر باشی تا بفهمی نه ماه بارداری یعنی چه؟ یک عمر تر و خشک کردن فرزندان، یعنی چه؟ باید مادر باشی تا بدانی برای یک مادر، تمامِ روزها، روزِ مادر است.

 

در این گزارش به سراغ چند مادر رفتیم. زنانی که هر چند سرنوشت متفاوتی دارند اما همگی به یک واژه معنا و مفهوم می‌دهند... «مادر»

 

حس شیرین مادری

همه‌ آن حس‌های عجیب و غریب، از همین جا می‌ریزد توی دل تمام مادران دنیا. در لا‌به‌لای همین گل‌ها و شیرینی‌ها، لبخند‌ها و قدم نو رسیده مبارک‌ها. این حس را می‌شود حتی در نگاه مادری که درد زایمان هنوز او را رها نکرده است هم دید. دلیل همه این توصیفات یک نوزاد نیم وجبی است که با آمدنش، نامِ یک زن را به مادر تغییر می‌دهد و زندگی‌اش را دگرگون می‌کند. در ساعت ملاقات و در یکی از زایشگاه‌های شهر بین اتاق‌ها و میان همین حس و حال خوب قدم می‌زنم. در گوشه‌ای از این هیاهو، زمزمهِ مادری در گوش نوزادش توجهم را جلب می‌کند. پس از چند لحظه گوش سپردن به این نجوای شیرین و کیفور شدن برای صحبت با مادر جلو می‌روم. مادر چشم از کودکش برمی‌دارد و تجربه جدیدش را برایم تعریف می‌کند. می‌گوید که روز گذشته نزدیک به هفت ساعت درد کشیده‌ و به قول خودش، مرگ را جلوی چشم‌هایش دیده است اما همان بار اولی که کودکش را می‌بیند، همه آن دردها را فراموش می‌کند. بعد دوباره به کودکش نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: آرامشی که با دیدنش می‌گیرم را نمی‌توانم توصیف کنم. باید مادر باشی تا بفهمی مادر بودن چقدر حس خوبی دارد.

 

می‌خواهم مادر شوم

تمام حس خوب مادر شدن از درد زایمان و بیمارستان شروع نمی‌شود. گاهی یک زن تمام حسرت این حس را با خودش می‌کشد تا پشت در یک شیرخوارگاه. من این حسرت را در نگاه مستاصل زنی که برای بازدید از شیرخوارگاه آمده بود، دیدم. وقتی که هر کودکی او را به سمتی می‌کشید، یکی دستش را می‌بوسید، دیگری او را مامان صدا می‌زد و زن نگاهش روی هیچ‌کدام از آن‌ها ثابت نمی‌ماند.

از شیرخوارگاه که بیرون آمد به دنبالش رفتم و دلیل آمدنش را پرسیدم. سر درد دلش باز می‌شود و شروع به صحبت می‌کند: هفت سال از ازدواج من و همسرم می‌گذرد. بعد از کلی دوا و دکتر، متوجه شدم که بچه‌دار نمی‌شوم و پس از یک سال هم توانستم همسرم را راضی کنم که کودکی را به فرزندی قبول کنیم. اما حالا می‌بینم که این هنوز اول راه است. اولین بار است که برای بازدید می‌آیم و واقعا سردرگم شده‌ام.

می‌پرسم چه شد که چنین تصمیمی گرفتید؟ به سختی‌اش می‌ارزد؟ هنوز حرفم را تمام نکرده‌ام که قاطعانه پاسخ می‌دهد : هر زنی باید مادر بودن را تجربه کند.

 

خدا را شکر که تنم سالم است

از جایی که ایستاده‌ام تنها دست‌های مردانه‌اش پیداست و چادر گلداری که به دورش پیچیده‌است. نزدیک می‌شوم و بالای سرش می‌ایستم. سلام و خسته نباشیدی می‌گویم. ماسکش را از روی صورت آفتاب‌سوخته‌اش برمی‌دارد، لبخندش پیدا می‌شود و به گرمی سلام می‌کند و می‌گوید: یک دختر دارم هم‌سن شما. پنج پسرم را داماد کردم و این یک دخترم هم معلم قرآن است. از همه بچه‌هایم راضی هستم. همه بچه‌ها خوشبخت بشوند ان شاء‌ا...

می پرسم از کارتان راضی هستید؟ سخت نیست؟ که پاسخ می‌دهد: همین که می‌توانم نان حلال سر سفره ببرم خدا را شاکرم. شوهرم هم از کار افتاده و بیمار است. باید خرج دوا و دکتر او هم در بیاید دیگر. پسرهایم کمک خرج هستند اما بالاخره آن‌ها هم زن و زندگی دارند...

میانِ صحبتش ناگهان آهی از نهادش بلند می‌شود ، بیل را می‌گذارد زمین و به سختی روی پاهایش می‌ایستد. کمرش را به سختی صاف می‌کند و می‌گوید: یک ماهی می‌شود که کمر درد گرفته‌ام. اما چاره چیست؟ نمی‌توانم که بیکار در خانه بنشینم.

بعد هم آن «خدا را شکر» همیشگی‌ را آخر حرفش می‌آورد. دوباره می‌نشیند، بیل کوچکش را برمی‌دارد و شروع می‌‌کند به درآوردن علف‌های هرز کنار بولوار.

 

هم مادر هستم، هم پدر

نه چارشانه است و نه روحیات مردانه دارد. او هم یک مادراست. مادر یک دختر 7 ساله و مثل همه مادرهای ایرانی همان قدر دلسوز، مهربان و خوش برخورد. تنها فرق او با دیگر سوژه‌های گزارش شغل او و خودروی سنگینی است که هر روز پشت فرمانِ آن می‌نشیند. خودرویی که ناخودآگاه راننده آن را در ذهن‌مان یک مرد تصور می‌کنیم. با او در محل کارش (اتوبوس خط 62) به گفت‌و گو می‌نشینم. از کارش می‌گوید و از این‌که از همان کودکی عاشق خودرو و خودرو‌سواری بوده است، در گوشی تلفن همراه‌اش تا دلتان بخواهد عکس انواع و اقسام خودروها پیدا می‌شود و خلاصه تمام و کمال عاشق کارش است. 

 چند سال است که اتوبوسران هستید؟

 قبلا تاکسیران بودم اما بعدا تصمیم گرفتم که در شرکت اتوبوسرانی مشغول به کار شوم. می‌ترسیدم به خاطر زن بودنم قبولم نکنند. اما خدارا شکر توانستم در آزمون موفق بشوم. الان دو سال می‌شود که در شرکت اتوبوسرانی مشغول به کار شده‌ام. آن هم در خط 62. این سعادت را پیدا کرده‌ام که هر روز به زیارت امام رضا علیه السلام بروم و از این بابت خیلی خوشحالم.

 خانواده و اطرافیان نظرشان درباره شغل شما چیست؟

 یک دختر 7 ساله دارم که عاشق کار من است. آرزویش این است که من یک اتوبوس بخرم. مادر و پدرم هم همیشه من را تشویق می‌کنند. به یاد دارم که  برای امتحان گواهینامه پایه یک، که باید روی تپه اتوبوس را می‌راندم ، هم من و هم دخترم خیلی اذیت شدیم و در آن دوران مادرم بیش از هر زمانی مرا تشویق می‌کرد. با حمایتِ او بود که توانستم آن دوران سخت را با موفقیت پشت سر بگذارم.

 نگاه مردم نسبت به کار شما چطور است؟

 آن اوایل از نشستن پشت یک ماشین بزرگ هراس داشتم و هرکسی چهره‌ام را می‌دید، ترس مرا می‌فهمید و شاید همین باعث می‌شد که خیلی‌ها با دیدنم از سوار شدن امتناع کنند. اما حالا بر همه چیز مسلط شده‌ام و مردم هم عادت کرده‌اند و خدا را شکر برخوردشان خیلی خوب است.

 با وجود علاقه‌ای که به کارتان دارید ، احساس نمی‌کنید که این کار برای یک زن کمی سخت باشد؟

 قطعا کار کردن در یک محیط مردانه سختی‌های خودش را هم دارد اما من کارم را خیلی دوست دارم و برای همین یک لقمه حلالی که در می‌آورم ارزش قائلم. خدا را شاکرم که این توانایی را به من داده است که برای دخترم هم مادر باشم، هم پدر...

 

برای پسرم آرزوهای زیادی داشتم

در یکی از روستاهای اطراف مشهد زندگی می‌کند. نان می‌پزد و به گفته اهالی روستا، نان‌های خوش طعم و بویش، طرفدار زیادی هم دارد. غروب است. نام شهید حسامی در ابتدای کوچه به چشم می‌خورد و در انتها، سوسوی چراغ خانه بی‌بی جان دیده‌ می‌شود. در می‌زنم و چند لحظه بعد، با لبخند مهربانش در آستانه در ظاهر می‌شود. از من می‌خواهد که بنشینم و برایم چای می‌آورد. نام مادر شهید را که میان کلامم می‌شنود، می‌گوید: ان شاءا... که خدا قبول کند. می‌خواهم که از پسرش بگوید و او هم با لهجه شیرینش شروع می‌کند به صحبت: چرا دروغ بگویم مادرجان؟ وقتی گفت می‌خواهم بروم جبهه، شناسنامه‌اش را قایم کردم. پسر بزرگم بود. پاره تنم بود. 17 سال بیشتر نداشت. آنقدر اصرار کرد تا بالاخره توانست من را راضی کند. 41 نفر از روستای ما اعزام شدند به جبهه و چهل نفر برگشتند. آن یک نفر که برنگشت پسر من بود.

 خبر شهادتش را چگونه به گوش‌تان رساندند؟

 آن‌روز یکی از همسایه‌ها آمد به خانه ما و گفت که پای محمد تیر خورده‌ و در بیمارستان بستری شده ‌است. خدا برای هیچ مادری نیاورد. نمی‌دانم چطور آماده‌شدم تا خودم را به بیمارستان برسانم. اما به میدان روستا که رسیدم جمعیت زیادی را دیدم و همان جا همه ماجرا را فهمیدم. از حال رفتم و وقتی که به هوش آمدم. گفتم هیچ چیزی نمی‌خواهم. فقط بگذارید بروم پسرم را ببینم.

به اینجا که می‌رسد بغض می‌کند و با گوشه روسری اشک‌هایش را پاک می‌کند. آهی می‌کشد و بعد از چند ثانیه سکوت ، ادامه می‌دهد: تعریف از پسرم نباشد اما خیلی جوان رعنایی بود. تیرانداز خیلی خوبی هم بود. در روستا بهترین قالی‌ها را می‌بافت و همه می‌گفتند قالی‌هایش را به هر قیمتی حاضرند بخرند. بعدها فهمیدم خیلی از دخترها خاطرش را می‌خواستند. من هم مثل خیلی از مادرهای دیگر برای پسرم آرزوهایی داشتم  اما خوشحالم که این سعادت را پیدا کرد

 

مادرجان...

مادر جان بیا صبحانه بخور، مادرجان کلاست دیر شد، بیا یک لیوان آب به من بده مادر جان.... لیوانِ آب را به دست‌های کوچک و رنجورش می‌دهم. من را ، پرستار را و هرکسی که در آسایشگاه سالمندان است، بچه‌اش می‌بیند و مادرجان خطاب می‌کند. با یک طناب که به دور کمرش پیچیده‌اند، به مبل وصل شده‌است. هرچند دقیقه یک‌بار سعی می‌کند که بلند شود اما طناب مانع می‌شود و دوباره می‌نشیند. می‌روم و علت رفتار پیرزن را از پرستار آسايشگاه می‌پرسم. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: یک پسر بیشتر ندارد. عروسش هم حاضر نشده‌است از او نگهداری کند. چون آلزایمر دارد و اعصاب آدم را خرد می‌کند. هرچقدر که بگویی بنشین و راه نرو فایده ندارد و فراموش می‌کند. تعادل هم که ندارد و مدام  می‌خورد زمین.

به اتاق‌های دیگر سر می‌زنم. صدای پرستار را می‌شنوم که بالاتر می‌رود. بنشین دیگر! خسته‌ام کردی! چند بار باید بهت بگویم! و می‌شنوم که دست آخر لابه‌لای یکی از آن مادرجان گفتن‌ها، بغض پیرزن می‌شکند.

 

کاش به کمکش می‌رفتم

این‌جا سکوت است و سکوت است و سکوت.... نه از آن مادرجان‌ها خبری هست و نه از آن اشک‌ها و لبخندها. این‌جا به جای گرمای دست‌ها، سرمای سنگ قبر را لمس می‌کنی. سرمای استخوان‌سوز حسرت یک نگاه، یک لبخند. فعل‌ها همه ماضی می‌شوند و جمله‌ها با آه و افسوس شروع.  میان سنگ قبرها راه می‌روم. چند قدم آن طرف تر زنی حدودا 30 ساله را می‌بینم که روی سنگ قبری آب می‌ریزد و آرام بر روی آن دست می‌کشد و گاهی به دوردست‌ها خیره می‌شود. نزدیک می‌شوم. مشخصات سنگ قبر نشان می‌دهد که مادر آن خانم در آن‌جا به خاک سپرده شده است. خودم را معرفی می‌کنم و فاتحه‌ای می‌خوانم. همان‌طور که به سنگ قبر خیره شده ‌است می‌گوید: تا وقتی مادرت در این دنیا هست قدرش را بدان، هیچ‌کس جای مادرِ آدم را نمی‌گیرد. من الان یک دخترِ چند ساله دارم و هرچه بیشتر می‌گذرد، بیشتر قدر مادرم را می‌دانم. اما چه فایده؟ کاش بود تا جبران می‌کردم. مادرم به دلیل بیماری زود از این دنیا رفت. تک دخترش بودم و همیشه کمک حالش. اما یک چیزهایی هست که همیشه آدم را آزار می‌دهد. می‌پرسم چه چیزهایی؟ آهی می‌کشد و ادامه می‌دهد: کنکور داشتم. در اتاق نشسته بودم و درس می‌خواندم. مادرم مریض بود اما چون می‌دانست درس دارم سعی می‌کرد کمتر به اتاقم بیاید و بخواهد که کاری را انجام بدهم. یادم هست که خرید کرده ‌بود و از پله‌ها بالا می‌آمد. صدای پاها و قدم‌هایش را می‌شنیدم که روی هر پله، چند لحظه می‌ایستاد و نفسی عمیق می‌کشید. این‌ها را می‌شنیدم اما در اتاق ماندم و به کمکش نرفتم. الان همان صداها برایم عذاب‌آورترین صداها شده‌اند. همیشه با خودم می‌گویم کاش آن لحظه به کمکش می‌رفتم.

نظرات کاربران
کد امنیتی