نوروز با يك بغل نان گندم

نوروز با يك بغل نان گندم

نویسنده : سید مصطفی صابری

همین که بوی عید می‌آید حس و حال آدم عوض می‌شود، احساس تازه شدن داری، حس می‌کنی همه‌چیز عوض شده، نو شده، حس خوب که به سراغ آدم می‌آید باعث می‌شود افکارش هم تازه شود، قشنگ شود، مثل یک خانه تکانی که همه چیز مرتب می‌شود، تمیز می‌شود، چیزهای بلااستفاده دور ریخته می‌شود و حتی چیز با ارزشی حین آن پیدا می‌شود که مدت‌ها دنبالش بودیم، افکار و احساس ما هم در روزهای آخر سال لطیف می‌شود و زلال، طوری که می‌شود اعماق ذهن را دید و یک شعر پیدا کرد، یک خاطره را کشف کرد در حالی که به وقتش مهم نبود یا فکر نمی‌کردیم یک زمانی اتفاقی به این سادگی مهم شود! عید که می‌شود افکارمان مثل ظاهرمان نو می‌شود. محیط چنان روی ما تاثیر می‌گذارد که در دل همه چیز حرف‌های تازه پیدا می‌کنیم. این حس و حال خوب نوروزی بهانه‌ای است برای ادب و هنر این هفته جیم. جایی که یک عکس بهانه یک داستانک شده، جایی که یک عکس نماینده یک روزگار شده، و جایی که در آن متفاوت‌تر از همیشه به استقبال بهار می‌رویم. نوروزتان بهاری باد، پر از رویش جوانه‌های امید. 

 

یک بغل نان گندم

محیا فرجی

مَلِک خانم از همسایه‌های‌ قدیمی ماست. در خانه نقلی ته کوچه زندگی می‌کند. قدیمی که می‌گویم یعنی خیلی قدیمی! من از وقتی یادم می‌آید ملک خانم را در آن خانه کاه‌گلیِ تر و تمیز دیده‌ام. مادرم همین طور. اصلا انگار همه اهل محل از وقتی چشم باز کرده‌اند ملک خانم را می‌شناخته‌اند. شاید به همین دلیل، این‌قدر خاطرش عزیز است برای همه. اما فقط این که نیست. دم عید که می‌شود، اول بهار را می‌گویم، حضور ملک خانم برای تمام همسایه‌ها جنبه حیاتی پیدا می‌کند. یکی دو روز مانده به سال نو، لباس‌های عیدش را از صندوقچه قدیمی بیرون می‌آورد. همین پیراهن گل‌گلی و چارقد کلاغی را. زیر آفتاب پهن‌شان می‌کند که بوی نفتالین‌شان بپرد. بعد هم با آب و صابون آن‌ها را شسته و آماده‌شان می‌کند برای روز اول بهار. از چند ساعت قبلِ سال تحویل شروع می‌کند به نان پختن. یک خروار نان می‌پزد. البته خانم‌های محل به کمکش می‌روند. همه در حیاط کوچک خانه‌اش جمع می‌شوند تا نان اول سال مردم محله پخته شود. کار که تمام می‌شود همه راهی خانه‌هایشان می‌شوند و می‌نشینند تا آن لحظه هیجان‌انگیز تحویل سال. توپ که شلیک شد. عید که آمد هیچ کس پا از خانه‌اش بیرون نمی‌گذارد. اینجاست که تازه کار ملک خانم شروع می‌شود. نان‌ها را بغل می‌زند و راه می‌افتد. از سر کوچه تا ته کوچه، یکی یکی در خانه‌ها را می‌کوبد، در را که گشودند وارد می‌شود، عید مبارکی گفته و چند نان به صاحب‌خانه تحویل می‌دهد و سپس به سراغ همسایه بعدی می‌رود. تا بوده رسم عیدانه مردم محله ما هم همین بوده. آخر همه برایشان مهم است سال نو که آمد اولین نفر چه کسی قدم به خانه‌شان می‌گذارد. قدم اولین مهمان است که حال و احوال یک سال صاحب‌خانه را مشخص می‌کند. پس کی بهتر از ملک خانم که هم قدمش شگون دارد و هم با نان که برکت خداست وارد خانه دیگران می‌شود. همین است که ما سال‌هاست دل خوش داریم، خیر و برکت داریم. چون بهار با قدم پرشگون و دست پر مهر و عطر دلنشین نان وارد خانه‌هایمان می‌شود.

 

آرامش، قبل توفان سال تحویل

احسان رحیم زاده

این عکس را حدود 10 سال پیش گرفتم. چند سال پیش که لحظه سال تحویل طرف‌های بعد از ظهر افتاده بود و تو با خیال راحت می‌توانستی زیر نور آفتاب لحظه‌های نوروزی را قاب بگیری. از بین همه عکس‌هایی که آن سال گرفتم این یکی را بیشتر از بقیه دوست دارم. پیرمرد و پیرزن نشسته بودند وسط چمن‌های میدان توحید مشهد (دروازه قوچان) و رو به حرم امام رضا(ع) دعا می‌خواندند. آن‌چنان غرق دعا و نیایش بودند که حضور هیچ رهگذری را حس نمی‌کردند. در تمام مدتی که داشتم عکس می‌گرفتم یک بار هم سرشان را بلند نکردند که آن جمله معروف را بر زبان بیاورند: «از چی داری عکس می‌گیری؟». اصلا انگار در این دنیا نبودند و داشتند در آسمان‌ها سیر می‌کردند. آن هم در لحظاتی که همه مردم عجله داشتند هر چه زودتر خودشان را به حرم آقا برسانند. ماشین‌ها در ترافیک آخرین روز سال به هم گره خورده بودند و همه به دنبال راه گریز می‌گشتند. در آن شلوغی این دو نفر نماد آرامش و سبکبالی بودند. کبوتر دلشان را روانه حرم کرده بودند و از راه دور آرزوهایشان را زیر لب زمزمه می‌کردند. زن خانواده هیچ کتابی در دست نداشت و همسرش جایش دعا می‌کرد. روحی واحد بودند در دو تن. آن قدر با هم یکی شده بودند که دیگر فرقی نمی‌کرد هر کدام قرار است چه کاری انجام ‌دهد. 

هر وقت دلم برای طعم قدیمی نوروز تنگ می‌شود به این عکس نگاه می‌کنم. یادش بخیر نوروزهایی که چند روز قبلش پاکت کارت پستال می‌خریدیم و نوروز را با زبانی ساده به دوستان‌مان تبریک می‌گفتیم. آن زمان خبری از تبریک‌های فله‌ای وایبری و اینستاگرامی و فیس‌بوکی و پیامکی نبود. در نوروز حضور سبز همه دوستانت را حس می‌کردی و مزه دوستی و رفاقت را (حداقل یک بار در سال) می‌چشیدی. مثل این دو نفر که حضورشان در میدان توحید مشهد بیشتر از همه رهگذران مضطرب در آخرین لحظات سال احساس می‌شود

 

قبرستان هایی که گلستان می شود

سید مصطفی صابری

ما خانواده پرجمعیت و پربچه‌ای هستیم، از آن‌هایی که فاصله سنی بچه‌های اول و آخر آن‌قدر زیاد است که فاصله سنی بچه‌های آخر با نوه‌ها کم می‌شود. حتی در مواردي نوه‌ها از خاله‌ها و دایی‌ها بر روی کره زمین پیشکسوت‌تر محسوب می‌شوند. بچه که بودیم اولین روز تعطیلات، با موهای آب شانه کرده، می‌رفتیم خانه مادربزرگ، یعنی مادرِ مادر، جمعیت زياد باعث می‌شد بزرگترها داخل ساختمان بمانند و کوچکترها را بعد از خوردن شیرینی نخودی و تخم مرغی در حیاط بزرگ به امان خدا رها کنند. حیاطی که اگر الان نمونه‌اش باشد به آن عنوان «باغ» اطلاق می‌شود. خلاصه تعداد بچه‌ها آن‌قدر زیاد بود که با حساسیت‌های مادر و پدرهای این دوره هر نیم ساعت یک حضور غیاب می‌طلبید تا کم و کسری نباشد! در آن روزها پی به گوهر وجود بزرگترها نبرده بودیم و چون حضورشان عادت بود، قدر نمی‌دانستیم، تا این‌که رفتند... 

سال‌ها گذشت و در روزهای آغازین نوروزی که یکی از نزدیکان از کربلا آمده بود منزلش جمع بودیم که خواهرزاده‌ام حسین پیشنهاد کرد، مقداری کیک و ساندیس بخریم و برویم زیارت اهل قبور تا هم سنگ مزارشان را بشوییم هم خیراتی به خلق ا... بدهیم تا فاتحه‌ای نثار امواتمان بفرمایند. رفتیم و رفتیم تا به بهشت رضا (ع) مشهد رسیدیم. کیک و ساندیس‌ها زود تمام شد و در عوض شیرینی‌های نخودی که خانه بزرگترها خورده بودیم کام عده کمی را شیرین کردیم. اما خیرات ملت تمام شدنی نبود و ما هم توان این‌که دست رد به سینه کسی بزنیم نداشتیم. یکی در ظرف یکبار مصرف شله آورده بود و به آن یکی که آش پخش می‌کرد می‌داد، آن یکی با یک دست آش را می‌داد با یک دست شله را می‌گرفت و ... خلاصه انواع خوردنی‌ها آن‌جا بود. فقط حال‌وهوای یک بخش از بهشت رضا (ع) متفاوت بود، قطعه‌ای که تعداد زیادی از شهدا از جمله سردار عزیز و خاکی منش و آسمانی کردار یعنی برونسی آن‌جا بود. گلباران شده بود. بوی شلمچه می‌داد. خوراکی کمتری هم آن‌جا بود چون ملت به قصد زیارت آمده بودند. گذشت و گذشت تا نوروز سال قبل رامسر بودیم. منطقه سادات محله و نزدیک به امامزاده‌ای به نام بسمل. اطراف امامزاده پر بود از قبور مردم آن منطقه. سال تحویل حدود ساعت 20:30 بود. بعد از سال تحویل که سری به امامزاده زدیم شگفت زده شدیم. روی بیشتر قبور دسته گل‌های بزرگ و زیبا بود. از آن‌هایی که بعضی از ما برای خواستگاری هم نمی‌بریم! قبرستان گلستان شده بود. مقادیری هم شیرینی روی قبور بود تا هر که خواست برود و بخورد و ... باران هم که آمده بود. تصور هر چیزی را می‌شد نسبت به آن‌جا داشت اِلا قبرستان. مزار شهدای‌شان هم کوچک بود. چند شهید باصفا، که همان حس خوب مزار شهید پلارک را در تهران و شهید برونسی در مشهد را تداعی می‌کردند. شاید آن‌همه گل در نظر خیلی از ما اسراف باشد. شاید بگوییم مردم «سادات محله» به‌خاطر انس با سبزی، رویش و باران، چنین پاسداشتی از رفتگانشان دارند، هر چه باشد بهار جشن رویش‌هاست. گل‌ها مثل پدربزرگ و مادربزرگ‌ها وجودشان حس خوبی برای آدم ایجاد می‌کند. حتی اگر مدتی بعد نباشند عطرشان در خاطر ما هست. تازه این فقط حکایت گل‌های گلفروشی‌هاست که عمر کوتاهی دارند، حکایت گلی که مسیر انسان بودن تا انسان شدن را طی کرده، چیز دیگری است، همان طور که عطرش ماندگارتر است و ...

 

جای خالی من در هفت‌سین!

الهام یوسفی

من فرزند همه درخت‌هایی هستم که بهار برای‌شان معنای زنده شدن دارد. راستش، بهار یک طورهایی مادربزرگ من است. وقتی می‌آید و درخت شکوفه می‌دهد، سبز می‌شود و می‌روید و من، با این‌که کاغذی‌ام، از همان درخت‌ها و از همان روییدن ارث برده‌ام. بهار هوس آمدن می‌کند، من هر کجا باشم، از پشت ویترین مغازه‌ها، از لابه‌لای قفسه‌های مملو از دوستانم، در دست کودکی مشتاق، درون کیف دخترک سرخوش یا توی کتابخانه پسرکی خسته، چشم‌هایم برق می‌زند و دلم برای دیدار مادربزرگم به تپش می‌افتد. می‌خواهم همراه همه آن‌چه که به آن نوروز می‌گویند من نیز راه بیفتم به عیددیدنی و دیده‌بوسی، من راه و رسم دوستی با چشم‌ها و اندیشه‌ها و دل‌ها را خوب بلدم. می‌خواهم کنار سفره هفت‌سین نفس‌های کاغذی بکشم و برای لحظه‌ سال‌تحویل ورق‌هایم را بشمارم. می‌خواهم لباس نو بپوشم از خانه‌ای به خانه دیگر بروم و دست در دست بگردم و با کلماتم روزهای بهار را چون مادربزرگم و چون پدر و مادرم به رویاندن دعوت کنم. کار من گرچه با کار آن‌ها تفاوت دارد اما همه‌مان با روییدن نسبتی عمیق داریم. چراکه من روح و اندیشه را به رویش دعوت می‌کنم. نسبتم با بهار، مانند دوستی بهار است با چلچله‌ها و شکوفه‌ها و هفت‌سین. گاهی حتی من خود بهارم...

حالا اسفند را لحظه‌شماری می‌کنم تا برسد به فروردین و من این‌بار به امید این‌که در همهمه آمدن روزهای نو، جایی داشته باشم از پشت ویترین مغازه چشم می‌گردانم به چپ و راست تا یکی بیاید برای روزهای تازه شکفته‌اش با من طرح دوستی بریزد و مرا از پشت شیشه یا لابه‌لای این ازدحام همنوعانم رهایی بخشد و نوروز را با من بگذراند. یکی بیاید با من چشم در چشم حرف بزند و بعد هم کادو پیچم کند و روبان و کارت تبریک بچسباند تنگم تا مرا عیدی امسال میهمانش کند. آرزو دارم یک روز مرا که نسبتم این همه با بهار نزدیک است در سفره هفت‌سین و عیدی‌های نوروز جایی باشد...

نظرات کاربران
کد امنیتی