من و ماهی قرمز، همین الان یهویی!
گزارش جیم از حال و هوای مردم چند روز قبل از سال جدید و قصه‌هاي متفاوت آن‌ها

من و ماهی قرمز، همین الان یهویی!

نویسنده : زهرا خنداندل

این روزها اگر در خیابان ها قدم بزنید، غیر ممکن است که 4-3 مغازه رد کنید و یک مغازه پیدا نکنید که علاوه بر کار اصلی اش، ماهی قرمز هم نفروشد! مردم در بازارها با عجله از کنارتان رد می‌شوند و خانه تکانی پیر خانم‌ها را درآورده است. دیگر تنها دو روز به آمدنش مانده و نمی‌شود ساده از کنارش گذشت، بحث 14-13 روز تعطیلات است. خیلی‌ها از بهمن مشغول برنامه‌ریزی برای مسافرت هستند که معمولا هم نقشه سفر‌شان به چالوس ختم می‌شود! بعضی‌ها هم درحال خرید و برنامه‌ریزی برای دید و بازدید و همین طور طراحی، نقشه‌ای استراتژیک برای جیزک دادن زن داداش، خواهرشوهر یا باجناق‌شان با نشان دادن خریدهای گران قیمت عیدشان هستند! البته مدیونید اگر فکر کنید این وسط صله‌رحم مد نظر نبوده است. خلاصه این که عید هرکسی قصه مخصوص به خودش را دارد، ماهم یک تنگ با دوتا ماهی قرمز گرفتیم دست‌مان و سراغ قصه‌های شما آمدیم. قصه‌هایی که همه ما قبل از آمدن عید با آن درگیریم و به سنت هر ساله‌مان با کلی تشریفات به استقبال یک مهمان عزیز می‌رویم، بهار.

 

قصه اول/ آقای کله‌پزِ گله‌مند

با این تورم، حال و هوایی برای کسی نمانده است

در را که باز می‌کنیم بوی تند کله پاچه توی صورت‌مان می‌خورد. صاحب مغازه روپوش سفیدی که کمی برایش تنگ است به تن دارد و توجهش به شلنگ آب داخل قابلمه‌اش است که سرریز نکند. با صدای در به طرف ما برمی‌گردد، از او درباره عید امسال، برنامه‌اش برای عید و حال و هوایش می‌پرسم، « ما هرسال عید سرکار هستیم، تعطیلی شغل ما تنها در ماه رمضان است. بعد هم با این همه تورم که در این سال وجود دارد حال و هوایی برای کسی نمانده!» مشخص است که دلش از گرانی‌ها خیلی پر است و می‌خواهد به گوش همه برساند. می‌پرسم دم عید که قیمت‌ها را بالا نمی‌برید؟ جوای می‌دهد: «نخیر، مشتری‌های ما اکثرا محلی هستند، نرخ اتحادیه داریم و اگر از آن بالاتر بگیریم به مشکل می‌خوریم» و به نرخ‌نامه‌ای که روی دیوار مغازه‌اش زده است، اشاره می‌کند. خداحافظی ‌می‌کنیم و از مغازه خارج می‌شویم می‌گوید: «اگر زودتر آمده بودید کله پاچه مهمان‌تان می‌کردم.» به کله گوسفندی که روی پیشخوان مغازه چشم به سقف دوخته است، نگاهی می‌اندازم و با تشکر به سرعت مغازه را ترک می‌کنم!

 

قصه دوم/ عزادارِ غصه‌دار

امسال عید برای ما شاد نیست

جلوی یک مسجد که دیوارهایش را سیاه پوش کرده‌اند، توقف می‌کنیم. عکاسمان می‌گوید: «به نظرتان کار درستی است در این شرایط برای مصاحبه برویم؟» می‌گویم: «نه، حتی ممکن است کتک هم بخوریم! پس با آمادگی کامل پیاده شوید!». به سمت صاحب عزایی که دم در مسجد ایستاده در حالی که تنگ ماهی را زیر چادرم پنهان کرده‌ام می‌رویم، راضی می‌شود که با من صحبت کند اما به گرفتن عکس رضایت نمی‌دهد. «پدر زنم فوت کرده است. ایشان مرد بسیار بزرگی بود که متاسفانه بیماری امانش نداد. هر کسی یک نوع عیدی دارد دیگر، اما عید امسال برای ما همراه باشادی نخواهد بود. تمام برنامه‌ریزی‌های‌مان به یکباره زیر و رو شد. آدم است دیگر در ثانیه و لحظه زندگی می‌کند، همین من و شمایی که داریم صحبت می‌کنیم تضمینی هست که تا دقایقی دیگر زنده باشیم؟!» حرفهایش سخت ذهن من را درگیر می‌کند. واقعا تضمینی وجود ندارد...

 

قصه سوم / کارگرِ منتظر

امام زمان را عیدی می‌خواهم

قیافه ساده و بی‌پیرایه‌ای دارد، مانند اکثر کارگرها. بادگیر سبز رنگ تنش و دستکش‌هایش حسابی گلی است. وقتی می‌خواهد حرف بزند به افق خیره می‌شود، انگار هدف دور دستی را در ذهنش به تصویر کشیده است. در مورد آرزویش در لحظه سال تحویل سوال می‌کنم.

«هرسال عید معمولا سرکار هستم. خانواده‌ام هم با این موضوع کنار آمده‌اند. 8 سال که در جبهه‌ها بودم و زن و فرزندانم شکایتی نداشتند، حالا هم کار می‌کنم و باز هم شکایتی ندارند. امسال دوست دارم ظهور امام زمان(ع) را عیدی بگیرم. ان‌شاا... عید پر برکتی خواهیم داشت. هم ما و هم همه مردم.»  برای‌مان دست تکان می‌دهد و با یک جمله دل گرم‌مان می‌کند. «خدا پشت و پناهتان باشد.»

 

قصه چهارم/ پشت کنکوری و تعطیلات

امسال عید باید درس بخوانم

با دوستش در حال قدم زدن هستند که به آن‌ها نزدیک می‌شوم، دوستش نمی‌خواهد که مصاحبه کند و از ما کمی دورتر می‌ایستد. از حرف‌هایش می‌فهمم که از آزمون آزمایشی کنکور بر می‌گردند. می‌خواهم در مورد عید امسال و برنامه‌ریزی‌هایش بگوید. «عید امسال باید حسابی درس بخوانم و با خانواده نیز برای برنامه‌های‌شان هماهنگ باشم، باید تمام کارهایم را تنظیم کنم و احتمالا این ایام بر عکس همه که به استراحت می‌پردازند من کارهایم دو چندان می‌شود، هفته اول عید قرار است به دید و بازدید بپردازیم و هفته دوم هم برویم روستایمان در کلات.» درمورد وضعیت درس‌هایش سوال می‌کنم که می¬گوید: «امسال معدلم 90/18 شد. خیلی امیدوارم که جزو نفرات برتر کنکور باشم و البته برای رسیدن به این هدف باید خیلی هم تلاش کنم.»

 

قصه پنجم/ عید یک زوج عاشق

هنوز برنامه ای نداریم

دست در دست یکدیگر مشغول قدم زدن هستند و با لبخند با یکدیگر صحبت می‌کنند، در دست دیگر آقا نان قندی است به راحتی می‌توان عشق و علاقه را وقتی که بهم نگاه می‌کنند در چشمهای‌شان دید. نزدیک‌شان می‌شوم و تقاضا می‌کنم که باهم درباره عید و برنامه‌های عید امسال‌شان صحبت کنیم، آقا به خانمش تعارف می‌کند که او صحبت کند و خانم با لبخندی می‌خواهد که همسرش صحبت کند، آقا شروع به صحبت می‌کند:« ما ایرانی‌ها سنت خیلی خوبی در بهار داریم، همین‌طور که طبیعت شروع به شکوفایی می‌کند ماهم به دید و بازدید و زنده کردن خاطرات خوب گذشته می‌پردازیم. من و همسرم 30 بهار را با یکدیگر جشن گرفته‌ایم و دو پسر داریم. برنامه هر ساله عیدمان مسافرت بوده، اما امسال هنوز برنامه‌ای برای گشت و گذار و مسافرت تدارک ندیده¬ایم.»

 

قصه ششم/ رفتگر و کار

هرسال عید با خانواده‌‌ام هستم

آرام آرام کنار خیابان را جارو می‌زند و راه می‌رود. می‌خواهد برود آن طرف خیابان که جلویش را می‌گیرم و از قصه عیدهای او می‌پرسم. «من هر سال تعطیلات عید سرکار هستم ولی همیشه لحظه سال تحویل در کنار خانواده بوده‌ام، حدود 34 سال است که این کار را انجام می‌دهم. خانواده‌ام خیلی کم توقع هستند و درک بالایی دارند، می‌‌دانند که کارگری می‌کنم و هیچ وقت توقع مسافرت ندارند.» خداحافظی می‌کنیم و او دست‌های پینه بسته‌اش را روی جاروی‌اش گره می‌کند و دوباره دنباله جارو زدنش را می‌گیرد‌. کمی آن طرف‌تر کودکی، پوست پفکش را می‌اندازد زمین، مادر کودک که نزدیک ما است را نگاهی می‌کنم، نمی‌دانم از نگاه من خجالت می‌کشد یا از کار فرزندش که خم می‌شود و پوست پفک را می‌اندازد داخل سطل آشغالی که بیست قدم جلوتر است.

 

قصه هفتم / توریست‌هایی که فارسی می‌فهمند

ما چینی هستیم

وقتی که دیدمشان احساس کردم دو تا از بازیگران سريال¬های کره‌ای هستند که به مشهد آمده‌اند! به سمت حرم مطهر قدم مي‌زدند که از آن‌ها خواستم عکسی بگیرند. قبول کردند. به آقای عکاس همراهمان گفتم، انگلیسی شما چطور است؟ اما او چون داشت با گوشی‌اش برای اینستاگرام از این دو نفر عکس می‌گرفت، متوجه سوال من نشد. رو به آنها کردم و پرسیدم: « where are you from؟»

آقا پسر به زبان فارسی خیلی بهتر از ما پاسخ داد، «ما چینی هستیم!» توی دلم گفتم، ما هم تقریبا سر تا پای‌مان چینی است! عکاس‌مان هم با ذوق گفت: «چقدر هم خوب فارسی صحبت می‌کنید.» گفتم خبرنگار روزنامه هستم و  پرسیدم که در مورد عید نوروز ما چیزی می دانند؟ آقا پسر پاسخ داد: «نه، فارسی من ضعیف! روزنامه اینها نه، ببکشید!» خداحافظی کردند و از ما دور شدند.

 

قصه هشتم / کاسب‌هاي اطراف حرم

فصل امتحانات بچه‌ها مسافرت می‌رویم

به سراغ یکی از کسبه اطراف حرم هم می‌رویم تا ببینیم عید برای این قشر از افراد چگونه است. دو نفر داخل مغازه هستند، حاج‌آقایی که تبسمی بر چهره دارد و پشت دخل است را خطاب قرار می‌دهم و می‌پرسم حال و هوای عید برای کاسب¬ها چطور است؟ «ما کاسب های دور حرم اصلا چیزی به معنای عید نداریم! خود من و پسرم هر روز عید تقریبا دم مغازه هستیم از ساعت 8 صبح تا 12 شب، شکر خدا کاسبی‌مان هم خوب است. حدود 33 سال است که کارم این است.» می‌گویم پس چه وقت به گشت و گذار می‌پردازید؟ «مسافرت‌ها و تفریح‌مان را خرداد و فصل امتحانات بچه‌ها می‌رویم که به قول معروف کاسبی کساد و مشتری کم است.» با بدجنسی خبرنگاری می‌گویم: «جنس‌های‌تان را که دم عید گران‌تر به زوارها نمی‌فروشید؟» جای لبخند روی لب‌های او را جدیت چهره‌اش می‌گیرد و پاسخ می‌دهد: «نه خیر؛ همچین کاری نمی‌کنیم».

 

قصه نهم / نماینده مجلس به اتفاق همسر

از دیدن وضع تولیدکنندگان متاثر شدم

به سمت حرم مطهر ‌رفتیم تا از حال و هوای زائران امام رضا(ع) در ایام نزدیک به سال نو هم باخبر شویم. سوالم را از خانم و آقایی پرسیدم که خانم با لبخند گفت: «پیش خوب کسی آمدید، از صبح هر چقدر خبرنگارها با او تماس گرفته¬اند، گفته باشد برای بعد از اتمام کار و جوابشان کرده!» از آقا پرسیدم مگر شما چه کاره هستید؟ که گفت: «من ارسلان فتحی‌پور رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس هستم، الان هم با خانم آمده بودیم زیارت، اما در واقع جلسه¬ای داشتم با فعالان اقتصادی، بازدیدی کردم از تولیدی‌ها و وضعیت اقتصادی استان خراسان رضوی را مورد بحث قرار دادیم، متوجه شدیم که متاسفانه سیستم بانکی هم با این‌ها خوب برخورد نکرده است، همین طور قاچاق کالاهایی از قبیل لوازم خانگی به این گروه¬ها آسیب رسانده است. وضعیت بد این تولیدگران مرا واقعا تحت تاثیر قرار داد.» از آن¬ها می‌پرسم حال و هوای شهر ما نزدیک به عید چطور است؟ خانم پاسخ می‌دهد: «با وجود نازنین امام رضا(ع) حال و هوای شهرتان همیشه عالی است.» آقای فتحی‌پور ما را به خوردن یک چای در هوای بهاری مشهد در هتل‌شان دعوت می‌کنند، ولی چون گزارش‌مان هنوز تمام نشده است تشکر می‌کنم و با آن‌ها خداحافظی می‌کنیم. 

 

قصه دهم/ آتش‌نشان پر جنب و جوش

تعطیلات کار ما را بیشتر می‌کند

جلوی ایستگاه آتش‌نشانی توقف می‌کنیم، تا از رنگ و بوی عید برو بچه¬های این نهاد خدمت¬رسان هم باخبر شویم. یکی از آن¬ها با من وارد صحبت می‌شود و بقیه به سرکارهایشان باز می‌گردند. «تعطیلات برای ما معنایی ندارد، اتفاقا در ایام تعطیلات کارهای ما بیشتر هم می‌شود اگر زمانی را هم بخواهیم استراحت کنیم با همین لباس‌های کارمان باید استراحت کنیم تا اگر خدایی ناکرده اتفاقی پیش آمد به سرعت بتوانیم آماده شویم. کافی است کمی دقت کنید، متوجه می‌شوید کارمندان در بیشتر سازمان¬ها جمعه‌ها تعطیل هستند اما بچه‌های ما جمعه‌ها هم تعطیلات ندارند، شیفت‌های اداری ما به صورت 24- 48 و در بعضی ارگان‌های‌مان 24-24 است یعنی ما یک 24 ساعت سر کار هستیم، و یک 48 ساعت تعطیل هستیم. نزدیک به ایام عید و به خصوص روز چهارشنبه سوری کار ما از بقیه ایام سال بیشتر است» سوال می‌کنم چند عید در کنار خانواده‌تان نبوده‌اید؟ می‌گوید: دقیقش را نمی‌دانم اما حدودا 4-5 سالی عید را پیش خانواده‌ام، نبوده‌ام.»

 

قصه‌‌های ناتمام

قطعا شمایی که الان دارید این صفحه را می‌خوانید ، قصه مخصوص به عید خودتان را دارید. شاید سال دیگر قصه شما را نوشتیم. اصلا شاید جایی یکدیگر را دیدیم و قصه زندگیمان هرچند کوتاه باهم گره خورد. کسی چه می‌داند؟ عيدتان مبارك...

نظرات کاربران
کد امنیتی