خرمگسي براي تمام فصول

خرمگسي براي تمام فصول

نویسنده :

* رمان «خرمگس» را «اتل ليليان وينيچ» انگليسي بيشتر از يک قرن پيش نوشته (1897)، آن وقت ما الان يادمان افتاده معرفي‌اش بکنيم، حالا شما کي يادتان بيفتد بخوانيدش خدا عالم است! اگر چه اين معرفي بايد درکاغذ اخبار ميرزاي شيرازي چاپ مي‌شد يا لااقل در وقايع اتفاقيه! اما حالا جيم، جور تاريخي مي‌کشد!

اين اولين رمان وينيچ بود. اتل ليليان که پدرش رياضي‌دان بود، مادرش مقاله‌نويس اجتماعي و عمويش «جرجي اورست» جغرافي‌دان، که قله اورست را به نامش کردند؛ اما خودش از بد حادثه نويسنده شد! در حالي که فلسفه مي‌خواند و عاشق موسيقي بود! «خرمگس» در ايتالياي 1833 اتفاق مي‌افتد، آغاز قصه آرام و بي‌دغدغه شکل مي‌گيرد، در يک کليسا... با سال‌هايي مواجهيم که ايتاليا در اشغال اتريش است و سازمان ايتالياي جوان در حال شکل‌گيري است، اما اين‌ها همه قصه نيست. نويسنده، مثل خيلي از هم‌قطارانش در بستر وقايع تاريخي به دنبال چيز ديگري مي‌گردد. او در خلال داستان آدم‌هايي را به تصوير مي‌کشد که عشق و نفرت، آرامش و اضطراب، اعتماد و خيانت، ايمان و شک رادر کنار هم تجربه مي‌کند؛ انگار تا ابد درگير اين جنگ دائم‌اند و در خرمگس اين‌همه درکالبد دو انسان رو در روي هم، قرار مي‌گيرد. يک کشيش کاتوليک و خرمگس. خرمگسي که کاراکتر قهرماني يک فرد انقلابي است. انساني که در فضاي پروتستاني خانواده‌اش يک کاتوليک بار مي‌آيد، کسي که تا سال‌ها سرشار از عشق به مسيحيت است اما...

*داستان، انعکاس درونيات آدمي ا‌ست که هر احساس پست يا متعالي را تجربه مي‌کند و تقدس چهره خادمان کليسا، ناگهان برايش فرو مي‌ريزد و او زير نقاب مسيحيت کليسا چيزي مي‌يابد تلخ‌تر و جنايت آميزتر از خيانت! او که در آغاز تنها اعتقاد ديني‌اش را مانعي براي مبارزه مي‌ديده، اکنون خود را رهاشده مي‌يابد وتبديل به يک مبارز انقلابي مي‌شود.

*پايان باشکوه قصه، آدم را به ياد داستان‌هاي حماسي مي‌اندازد، داستان رستم و سهراب. اما ترديد نداريم شما با خواندن خرمگس مي‌توانيد تراژدي و حماسه را يک‌جا تجربه کنيد! الحق والانصاف ترجمه خسرو همايون‌پور، «خرمگس» را رماني روان و سهل براي خواندن کرده است؛ در حالي که بايد به تاريخ نگارش (چاپ اول 1343) و اين فاصله زماني توجه داشت.

* «...دست‌هاي مونتالي را در چنگ گرفت و آن‌ها را غرق در بويه‌هاي سوزان و اشک ساخت:

- پدر همرا ما بياييد! شما را با اين دنياي مرده کشيشان و بت‌ها چه کار؟آنان آکنده از غبار قرون گذشته‌اند؛ پوسيده‌اند؛ فاسد و آلوده‌اند! از اين کليساي طاعون زده خارج شويد! همراه ما بياييد و قدم در روشنايي بگذاريد! پدر، اين ماييم که زندگي و جواني هستيم؛ اين ماييم که بهار جاويديم ؛اين ماييم که آينده‌ايم! پدر سپيده‌دم بر فراز ماست، آيا مي‌خواهيد حصه خود را در طلوع آفتاب از کف بدهيد؟ بيدار شويد و بگذاريد کابوس‌هاي هراس‌انگيز گذشته را از ياد ببريم، بيدار شويد و ما باز زندگي را از سر مي‌گيريم! پدر(مقدس) من هميشه شما را دوست داشته‌ام. هميشه حتي آن زمان که مرا کشتيد آيا مي‌خواهيد بار ديگر مرا بکشيد؟...»

نظرات کاربران
کد امنیتی