عقل با طعم شيريني
همه آدم‌هاي شيرين‌عقل تلويزيون و سينما

عقل با طعم شيريني

نویسنده :


در سينما زيبا، در اجتماع ضايع
جنگ جهاني دوم، کشور فرانسه در اشغال آلمان نازي؛ صداي بمب و خمپاره در شهر پاريس قطع نمي‌شود. صداي شليک گلوله تنها لالايي بچه يتيم‌هاي فرانسوي است. بچه‌هايي که ديگر مادري ندارند تا برايشان آواز اميدبخشي بخواند. هرچند اميدي هم نيست. پاريس تا فروپاشي فاصله‌اي ندارد. اما....

جورج براي خودش مأموريتي ديگر قائل بود. شهر چه سقوط مي‌کرد، چه نمي‌کرد او بايد وظيفه‌اش را انجام مي‌داد. با کيسه‌اي در دست به سمت پناهگاهي که براي خودش در دل زمين در حومه شهر درست کرده بود مي‌دويد. هر شب همين بيم را داشت نکند سربازي به او مظنون شود، تفتيش‌اش کند و گنج‌اش را از او بگيرد. ولي نه، آن شب هم شانس با او همراه بود و کسي او را نديد. به سلامت وارد پناهگاه شد و در را پشت سرش بست. حالا در گوشه امن خودش بود. در پناهگاهي که براي فرار از واقعيت ساخته بود. ناگهان احساس کرد کسي ميانه سالن ايستاده و او را نظاره مي‌کند. دست‌هايش را به نشانه تسليم بالا برد و کيسه از دستش افتاد. حلقه‌هاي فيلمي که با زحمت از ميان مخروبه‌هاي سينما بيرون کشيده بود، روي زمين غلتيد و يکي‌شان به آن شخص برخورد و او افتاد. تازه آن وقت بود که فهميد چه اشتباهي کرده است. با لبخندي از سر آسودگي خيال جلو رفت و آدم آهني فيلم متروپليس (1929) را از کف زمين برداشت. موزه‌اش سالم و هنوز کسي جز او نتوانسته بود به حريم آن نفوذ کند. موزه‌اي که به همراه سرگذشت او همه را شگفت زده کرد و نام او را با سينما عجين ساخت.

نام اين جوان «جورج ملي‌يس» بود. يکي از آن عشاق سينه چاک سينما. سينما با اين شيرين عقلا (جمع شيرين عقل) پيوند خورده است. کساني که در عوالم خودشان به سر مي‌برند و روابط دنياي واقعي تأثيري روي عملکرد آن‌ها نمي‌گذارد. مثل اين که ديوار حائلي بين خودشان و دنياي واقعي کشيده باشند. البته شنيدن سرگذشت چنين انسان‌هايي در کتاب‌هاي داستاني يا ديدن آن‌ها در فيلم‌هاي سينمايي شايد جذاب باشد ولي در واقع و در عرصه زندگي اجتماعي رفتار چنين انسان‌هايي نه تنها جذاب نيست بلکه مي‌تواند بسيار آزاردهنده هم باشد. فرض کنيد در بحبوحه آتش‌سوزي يک خانه، پدري به جاي نجات بقيه اعضاي خانواده، اسباب و اثاث خانه را از دامن حريق بيرون مي‌آورد. آيا چنين آدمي شايسته ستايش است؟ کسي که چشم‌اش را روي تمام واقعيت‌ها و آسيب‌هاي پيرامونش مي‌بندد تا مثل کلاغي که در آشيانه خودش اشياء قيمتي مي‌اندوزد، مجموعه‌اي از فيلم‌هاي مورد علاقه‌اش را جمع کند؟

راز جذابيت
پس چرا چنين شخصيت‌هايي وقتي پا به عالم سينما و ادبيات داستاني مي‌گذارند ناگهان تبديل به جذاب‌ترين شخصيت‌هاي قصه مي‌شوند؟ به نظر من بايد دليل‌اش را در ذات سينما جست‌وجو کرد. سينما سرزمين عجايب آليس است. آنجا که رؤيا و واقعيت در هم مي‌آميزند تا آليس بي دست و پا و ضعيف تبديل به قهرمان قصه خودش شود. همه ما دوست داريم قهرمان باشيم و سينما جايي است که در آن مي‌توان به اين نياز پاسخ گفت. سينما جايي است که پسر خجالتي و درس‌خواني مثل پيتر پارکر با نيش يک عنکبوت تبديل به اسپايدرمن مي‌شود و از قدرتش در مسير خوبي استفاده و آدم بدها را با خاک يکسان مي‌کند. سينما جايي است که يک کارمند مي‌تواند توي روي رئيس‌اش بايستد، سينما جايي است که دختر خل و چلي مثل بريژيت جونز، مارک دارسي وکيل را به دست مي‌آورد نه ناتاشاي درس‌خوان و مدير و مدبر و بالاخره سينما جايي است که شخصيت اصلي به دختر مورد علاقه‌اش مي‌رسد. همه ما با رفتارهايي در اطراف‌مان مواجه مي‌شويم که باعث مي‌شود از شدت عصبانيت دندان قروچه کنيم ولي به دليل موقعيت‌مان نمي‌توانيم دست از پا خطا کنيم. آن وقت چه دارويي بهتر از انتقامي از جنس «بيل را بکش» ممکن است گيرمان بيايد تا با آن همذات‌پنداري کنيم؟

واقعيت اين است که ما همگي انسان‌هايي هستيم از جنس دکتر نيما افشار. انساني در محدوده روابط و هنجارهاي اجتماعي. آن وقت است که در تقابل با چنين شخصيتي که بسيار شبيه به خودمان است، شيفته پرستو شيرزاد مي‌شويم که در يک آزادي کامل و دنياي شخصي سير مي‌کند. کسي که بدون توجه به آداب اداري نه رابطه رئيس و مرئوسي مي‌شناسد و نه آداب در زدن را رعايت مي‌کند. وجود و ماندگاري چنين شخصيت‌هايي در عالم سينما و تلويزيون نشان دهنده ميل به اين عقده‌گشايي‌ها در ميان تماشاگران در طول عمر سينما است و الا چه کسي حاضر است يک منشي‌ با مشخصات او را حتي براي يک روز تحمل کند؟!

شيرين‌ عقل‌ها براي هميشه
از همان ابتدا شخصيت‌هايي مثل لورل و‌هاردي، چارلي چاپلين، جري لوئيس و باستر کيتون که در راستاي رسيدن به اهداف شخصي‌شان هزار جور گند بالا مي‌آوردند، براي مردم جذابيت داشتند. فصل مشترک اين شخصيت‌ها هم جديت وصف‌ناپذيرشان در راه رسيدن به اهداف احمقانه‌شان است. مثلا يادم هست در فيلم ايستگاه اتوبوس (1956) شخصيتي داشتيم به نام «بو دکر»، او کابويي بود که همراه مرادش زندگي مي‌کرد. مرادي که در ابتداي فيلم به او گفت: «بو! من به تو گفتم شنا ياد بگير و تو بلافاصله پريدي وسط آب و يک شبه شناگر شدي. بهت گفتم اسب سواري ياد بگير، تو هم بلافاصله پريدي پشت اسب. حالا بهت ميگم که کم‌کم وقتشه که زن بگيري» و بو هم که تا آن زمان در روستا زندگي مي‌کرد، به سمت شهر راه افتاد تا همان‌طور که با کمند گاوها را مي‌گرفت، يک زن بزند زير بغلش و برگردد. غافل از اين‌که زن گرفتن واقعا معناي گرفتن نمي‌دهد! بلاهت اين شخصيت و جديت‌اش در راستاي رسيدن به هدف، موقعيت‌هاي کميک جالبي را در فيلم ايجاد کرده بود که هرگز از يادم نمي‌رود. هر چه قدر ملاک‌هاي بو براي انتخاب همسر (که محدود مي‌شد به زن بودن طرف) ساده‌انگارانه بود، دلايل «چري» براي قبول نکردن پيشنهاد ازدواج او نيز 10 برابر احمقانه‌تر بود. چري نقشه‌اي داشت که مسير زندگي‌اش را نشان مي‌داد. او هميشه روي يک خط صاف در اين نقشه حرکت کرده بود که در نهايت به‌هاليوود ختم مي‌شد و مي‌گفت اگر با «بو» ازدواج کند بايد مسير زندگي‌اش را کج کند. با وجود بلاهتي که در هر دو طرف اين رابطه عشقي وجود دارد، جذابيتي وصف ناشدني دارند که در نهايت، تماشاگر هم خواهان رسيدن اين دو به يکديگر است.

چرا بايد شخصيت «فارست گامپ» براي مخاطب آمريکايي آن‌قدر جذاب باشد که تبديل به يکي از پرفروش‌ترين فيلم‌هاي سينماي اين کشور شود؟ فارست گامپ فيلمي بود درباره زندگي شخصيتي به همين نام که از عقب‌ماندگي ذهني رنج مي‌برد و اعتقادش به 2 زن يعني مادرش و دوست دوران کودکي‌اش جني، او را در مسير مصائب 50 ساله آمريکااز جمله جنگ ويتنام پيش برد و موفقيت‌هايي را کسب کرد که نه در پي آن‌ها بود و نه حالا که آن‌ها را به دست آورده، تغييري در رفتارش ايجاد شده بود. او بي تفاوت به تمام اين مصيبت‌ها، فقط با منطق خودش از کنار آن‌ها عبور مي‌کرد بدون اين‌که از آن‌ها تأثيري بپذيرد.

شيرين عقل‌هاي وطني
ديگر مؤلفه شخصيت‌هاي شيرين عقل‌ها، آن است که در آن چه مي‌خواهند صادق و بي پروا نيز هستند. مثلا شخصيت شادي در سريال پاورچين که رشته احمقانه کتاب‌گذاري را مي‌گذراند و در رقابت با نگار فروزنده براي به دست آوردن دل سپهر همه کار مي‌کرد و در نهايت با وجود بازنده شدن در تک تک تلاش‌هايش باز هم به مراد دلش رسيد. يا شخصيت بهنوش بختياري در سريال خانه به دوش که تنها دغدغه‌اش شوهر کردن بود و اصلا درگير ورشکست شدن پدر و روابط پيچيده با خانواده خاله‌اش نبود و اگر دماغي عمل کرده بود يا زبان انگليسي ياد مي‌گرفت فقط و فقط در راستاي ازدواج بود و بس.

شيرين و دوست داشتني
در چنين فضايي بايد پذيرفت که پديده‌هايي مثل خانم شيرزاد، پت و مت، هومر سيمپسون، چاق و لاغر، آقاي جبلي در فيلم ورود آقايان ممنوع و سيدني کمپبل در سري فيلم‌هاي ترسناک scary movie، همواره جايگاه‌شان را در ذهن و فکر مخاطب ايراني و جهاني حفظ خواهند کرد.

نظرات کاربران
کد امنیتی