من بي تو دمي قرار نتوانم کرد
به بهانه سالروز مرگ ابوسعيد ابوالخير در تقويم جهاني

من بي تو دمي قرار نتوانم کرد

نویسنده :

نمي‌داني بيشتر عارف است يا شاعر، شايد هم بهتر است بگويي عارفي است که از فرط شيدايي بيشتر به زبان شعر سخن مي‌گفته است. «تذکرالاوليا» کتابي است که بر عارف بودن او گواهي مي‌دهد و «اسرارالتوحيد» مجموعه‌اي است که در آن از شعر گفتن شيخ بر منبر حکايت شده ‌است. در هر حال در تاريخ ادبيات فارسي نام او در کنار مولوي و خيام قرار مي‌گيرد، بي‌آن‌که خود شعر چنداني سروده باشد. در تاريخ انديشه‌هاي عرفاني در صدر متفکران اين حوزه در کنار حلاج، بايزيد بسطامي و ابوالحسن خرقاني به شمار مي‌رود. او خود مي‌گويد: «آن وقت که قرآن مي‌آموختم پدرم مرا به نماز آدينه برد. در راه شيخ ابوالقاسم که از مشايخ بزرگ بود پيش آمد، پدرم را گفت که ما از دنيا نمي‌توانستيم رفت زيرا که ولايت را خالي ديديم و درويشان ضايع مي‌ماندند. اکنون اين فرزند را ديدم، ايمن گشتم که عالم را از اين کودک نصيب خواهد بود.» نخستين آشنايي ابوسعيد* با راه حق با ارشاد همين شيخ بود. چنان‌که خود ابوسعيد نقل مي‌کند که شيخ به من گفتند: «اي پسر خواهي که سخن خدا گويي؟ گفتم خواهم. گفت در خلوت اين شعر مي‌گويي:

من بي تو دمي قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد

گر بر سر من زبان شود هر مويي يک شکر تو از هزار نتوانم کرد»

با هم چند حکايت را که از او در تذکره‌الاوليا و اسرارالتوحيد آمده است مي‌خوانيم:

خواجه عبدالکريم که خادم خاص شيخ ابوسعيد ابوالخير بود، گفت: روز، کس از من خواست تا از حکايتها شيخ چيز برا او بنويسم. مشغول نوشتن بودم که کس آمد و گفت: تو را شيخ مخواند. رفتم. چون نزد شيخ رسيدم، گفت: عبدالکريم! در چه کار؟ گفتم: درويش چند حکايت از حکايتها شيخ خواست. در کار نوشتن آن حکايات بودم. شيخ گفت: ا عبدالکريم! حکايت‌نويس مباش؛ چنان باش که از تو حکايت کنند.

روز، مردي نزد شيخ ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت: ا شيخ! آمدهام تا از اسرار حق، چيز به من بياموز. شيخ گفت: بازگرد تا فردا! شيخ گفت تا آن روز موش گرفتند و در جعبه پنهان کردند و سر آن محکم بستند. ديگر روز آن مرد بازگشت و گفت: ا شيخ آن‌چه ديروز وعده کرد، امروز به جا آر. شيخ فرمان داد که آن جعبه را به او بدهند. سپس گفت: «مبادا که سر اين جعبه راباز کن. مرد جعبه را گرفت و به خانه رفت. در خانه نتوانست صبر کند و با خود گفت: آيا در اين حقه چه سر از اسرار خدا است؟ هر چه سعي کرد، نتوانست که جعبه را باز نکند. چون جعبه را باز کرد، موش بيرون پريد. مرد، پيش شيخ آمد و گفت: ا شيخ! من از تو سر خدا تعالخواستم، تو موش به من داد؟! شيخ گفت: ا درويش! ما موش در جعبه به تو داديم، تو پنهان نتوانست کرد؛ سر خدا را چگونه با تو بگوييم؟

ابوسعيد را گفتند: کس را مشناسيم که مقام او آن‌چنان است که بر رو آب راه مرود. شيخ گفت: کار دشوار نيست؛ پرندگان نيز باشند که بر رو آب پا مي‌گذارند و راه مروند. گفتند: فلان کس در هوا مپرد. گفت: مگس نيز در هوا بپرد. گفتند: فلان کس در يک لحظه، از شهر به شهر مرود. گفت: شيطان نيز در يک دم، از شرق عالم به مغرب آن مرود. اين چنين چيزها، چندان مهم و قيمت نيست. مرد آن باشد که در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخوابد و با مردم داد و ستد کند و با آنان معاشرت کند، اما يک لحظه از خدا غافل نباشد.

همه‌جا صحبت از پيش‌بين منجمان بود که امسال هوا چگونه خواهد بود و کشت و زرع به چه حال و باغها چه اندازه ميوه خواهند داد و راهها آيا امن‌اند يا نه... شيخ ابوسعيد روز بر منبر رفت و گفت: سخن منجمان را شنيديد و درباره سال آينده، چنين و چنان گفتيد. اکنون بشنويد تا من اوضاع سال آينده را برايتان پيش‌بين کنم و يقين بدانيد که پيش‌بين من درستتر از همه باشد و هيچ خطا نکنم. مردم، يک صدا گفتند بگو. گفت: سال آينده چنان خواهد بود که خدا مخواهد؛ چنان‌که پارسال آنسان بود که خدا مخواست و هر سال همان‌گونه است که او مخواهد؛ نه کم و نه بيش. و صل ‌ا... ‌عل محمد ‌و ‌آله ‌اجمعين. اين را گفت و از منبر پايين آمد.

خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقاد به شيخ ابوسعيد نداشت. روز در جمع گفت: کار ما با شيخ ابوسعيد آن‌چنان است که پيمانه با ارزن. يک دانه، شيخ ابوسعيد باشد و باق منم. مريد از مريدان شيخ آن‌جا حضور داشت. چون سخن خواجه مظفر را شنيد، برخاست و پيش شيخ آمد و آن‌چه از خواجه مظفر شنيده بود، باز گفت. شيخ گفت برو و با خواجه مظفر بگو که آن يک دانه هم توي، ما هيچ چيز نيستيم.

ابوسعيد ابوالخير وارد مجلس شد و به صحبت پرداخت. در ضمن صحبت گفت: وقتي وارد مجلس شدم جواهرات بسياري ريخته بود، چرا جمع نکرديد؟ گروهي برخاستند تا جواهرات را جمع کنند، ولي چيزي نيافتند. عرض کردند: ما چيزي نيافتيم! گفت: منظورم گوهرهاي معنوي است و آن به خدمت به دست مي‌آيد. وقتي شما به آن‌هايي که به مجلس عاشقان خدا مي‌آيند خدمت کرديد، آن گوهرهاي معنوي را به‌دست مي‌آوريد.

خواجه بوعلي با شيخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با يکديگر بودند و به خلوت سخن مي‌گفتند که کس ندانست و نيز به نزديک ايشان در نيامد مگر کسي که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند؛ بعد از سه شبانه‌روز خواجه بوعلي رفت، شاگردان از خواجه بوعلي پرسيدند که شيخ را چگونه يافتي؟ گفت: هر چه من مي‌دانم او مي‌بيند؛ و متصوفه و مريدان شيخ چون به نزديک شيخ آمدند، از شيخ سؤال کردند که اي شيخ، بوعلي را چون يافتي؟ گفت: هر چه ما مي‌بينيم او مي‌داند!

نظرات کاربران
کد امنیتی