خوشا به حالت نیست... ای جوان روستایی!
مهاجرت جوانان روستایی به شهر، از کجا آب می خورد؟

خوشا به حالت نیست... ای جوان روستایی!

نویسنده : مریم شیعه زاده

«جای تاسف دارد که روستاهای ما کم‌کم از درون تهی و خالی می‌شوند. به تدریج جوانان و نیروهای فعالش به شهرها و شهرهای بزرگ جذب می‌شوند، روستا با پدر و مادر پیر باقی می‌ماند.»

این تاسف را رئیس‌جمهور می‌خورد، وقتی در اواسط مهر ماه سال جاری در نخستین همایش ملی روز روستا سخنرانی می‌کند. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی دولت، حسن روحانی با بیان این که «اگر درشهر مکان و شغل آماده بود باز تاحدی این مهاجرت قابل قبول بود» ادامه داد: یکی به روستای بزرگتر، یکی به بخش، یکی به شهر و یکی به مرکز استان و آن دیگری به تهران می‌رود، روستا خالی می‌شود که جای تاسف بسیار است. مراکز تحقیقاتی و دانشگاهی باید تحقیق کنند چرا روستاییان روستا را ترک می کنند و به شهر پناه می‌برند؟

 

این روزها یافتن یک شغل مناسب و یک منبع درآمد که بتوان با آن چرخ زندگی را چرخاند، دغدغه بسیاری از جوانان ایرانی است. دغدغه‌ای که با توجه به تمرکز امکانات در شهرها، برای جوانان روستایی دوچندان است، تا آنجا که برخی از آنان به امید یافتن کار، مجبور به ترک محل زندگی خود و مهاجرت به شهر‌ها می‌شوند. کافی است سری به حاشیه شهر بزنید تا با مهاجران زیادی مواجه شوید که از نقاط دور و نزدیک به امید یافتن کار و زندگی بهتر به مشهد آمده‌اند، اما اکنون به اشتغال در مشاغلی با درآمد کم نیز رضایت داده‌اند. مهاجرت اجباری عواقب سختی هم برای توسعه شهری و هم برای پیشرفت روستایی به دنبال دارد، در این گزارش پای صحبت جوانان روستایی نشستیم که اکنون مدت‌هاست قید روستا و روستانشینی را زده‌اند... 


هیچکس به فکر جوانان روستا نیست

«نزدیک روستایمان زاوین، یک کارخانه تولید سطل‌های رنگ بود. کارخانه‌ای که با وجود کار سنگین و ساعت کار زیاد، دستمزد کمی به ما می‌داد. آن زمان من 18 ساله بودم و خواهرم  15 سال داشت که هر دو در کارخانه کار می‌کردیم.» فاطمه اکنون جوان 25 ساله‌‌ای است که با رسیدن خرداد سال آینده، سومین سالی است که به گفته خودش مجبور به ترک روستا و زندگی در مشهد شده‌است. «21 ساله بودم که با سعید ازدواج کردم. کمی بعد با هم به شهر آمدیم تا با کار کردن بتوانیم مبلغی پس‌انداز کنیم و زندگی مشترک‌مان را آغاز کنیم. من در یک آشپزخانه استخدام شدم و سعید در یک نانوایی.» از فاطمه سوال می‌کنم که چرا در روستا نمانده و زندگی خود را در محل تولدش ادامه نداده است که پاسخ می‌دهد: «مادرم بیمار شد و پدرم مجبور شد باغ کوچک سیب‌مان را بفروشد. باغ سیب تنها منبع درآمد ما بود، البته باز هم درآمدش کفاف خرج‌مان را نمی‌داد و برای همین پدرم اغلب در باغ‌ها و زمین‌های دیگران کارگری می‌کرد. ما 8 تا بچه بودیم و بزرگ‌کردن 8 بچه با وضع نامناسب اقتصادی پدرم کار راحتی نبود. خواهرها و برادرهایم هر کدام که ازدواج کردند به سرعت روستا را ترک کردند چون نمی‌توانستند در روستا اسباب یک زندگی را فراهم کنند. البته فقط ما به مشهد آمدیم و آن‌ها به شهرستان‌های دیگری رفتند. زمانی که من ازدواج کردم پدرم دیگر قادر به کار کردن نبود. پیر شده بود. حالا هم نمی‌تواند کار کند و من بخشی از درآمدم را برایش می‌فرستم. راستش دوست نداشتم پدر و مادر و خواهرم را ترک کنم اما مجبور بودم به شهر بیایم. با ماندن در روستا کاری از پیش نمی‌بردیم.» 

از اوضاع او و همسرش در شهر می‌پرسم و این که از آمدن‌شان به شهر راضی هستند یا نه که می‌گوید: «در حاشیه شهر ساکن هستیم، در انتهای خیابان توس. یک خانه 40 متری اجاره کردیم. مخارج زندگی در مشهد بالاست و منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم جای خوبی نیست. ساعت کار من 5 بعد از ظهر تا 11 شب است. سعید هم تا ساعت 10 شب کار می‌کند. وقتی کارش تمام می‌شود با موتور سیکلت او به خانه برمی‌گردیم. هوا تاریک است و چون منطقه امنیت بالایی ندارد خیلی دوست داشتیم که خانه‌ای در محل دیگری از شهر اجاره کنیم اما هزینه اجاره خانه در مشهد خیلی زیاد است.» 

از روستا و وضعیت روستاییان می‌پرسم که جواب می‌دهد: «هیچکس به فکر جوانان روستایی نیست. می‌توانم بگویم فقط قدیمی‌ها آنجا مانده‌اند و جوان‌ترها به شهرها آمده‌اند. مردم روستا درگیر خشکسالی و کم آبی هم هستند و با این اوضاع بارندگی حتی برای تامین آب شرب هم به مشکل خورده‌اند.»

 

گاهی دلم برای روستا تنگ می‌شود

«بزرگترین پسرم 19 ساله بود که شوهرم فوت کرد. مدتی بعد از آن، قطعه زمینی که در روستای خلق آباد داشتیم، فروختیم و به مشهد آمدیم. در یکی از مناطق حاشیه شهر (منطقه کال زرکش) خانه کوچکی خریدم و همان‌جا به اتفاق بچه‌هایم ساکن شدم. مدتی به دنبال کار می‌گشتم تا اینکه با خانمی آشنا شدم و او مرا برای کار در منزل دیگران معرفی کرد و خدا را شکر الان از وضعیت زندگی‌ام راضی هستم.» لیلا زن 48 ساله‌ای است که به همراه 4 پسرش مدتی است که به مشهد مهاجرت کرده، می‌گوید ماندن در روستا و فروش محصولات باغ کفاف خرج‌های زندگی‌شان را نمی‌داد و نگهداری از باغ هزینه‌بر بود. همچنین لیلا اضافه می‌کند: «باغداری و کشاورزی کار سخت و کم درآمدی است. کاشت، نگهداری، آبیاری، سم‌پاشی برای دفع آفت، تامین هزینه کودهای مصرفی، برداشت و... دردسر زیادی دارد. به علاوه ممکن است نتیجه آن چیزی نباشد که انتظارش را داشته‌‌ایم. آن وقت شرایط زندگی تا برداشت سال آینده طاقت‌فرسا می‌شود.» از لیلا می‌پرسم چرا در روستا به دنبال کار دیگری نگشتی که پاسخ می‌دهد: «تعدادی مرغ و خروس داشتم. چند راس گوسفند هم متعلق به یکی از اهالی بود که در ازای نگهداری از آن‌ها دستمزد می‌گرفتم، اما این کارها درآمد زیادی نداشت. دو تا از پسر‌هایم ازدواج کرده بودند و برای اینکه بتوانند دست همسرشان را بگیرند و بروند سرخانه و زندگی‌شان احتیاج به پول داشتند. به هر حال مشکلات زیاد بود و این شد که به شهر آمدیم.» از او می‌پرسم حالا که در شهر ساکن هستند، از اوضاع راضی هست یا نه، کمی مکث می‌کند و بعد می‌گوید: «اوضاع اقتصادی‌مان بهتر شده ‌است اما گاهی دلم برای روستا تنگ می‌شود. روستای ما چندان سرسبز و آباد نبود اما مردم خوبی داشت. دوست داشتم شرایط طوری بود که همان‌جا می‌ماندم.»

 

در روستا قحطی کار آمده است! 

 

حسن، جوان 26 ساله‌ای است که دو سال پیش برای یافتن کار از روستای محل سکونتش به مشهد آمده است. می‌گوید از شرایط فعلی چندان راضی نیست اما چاره‌ای ندارد باید بسوزد و بسازد. می‌گوید زمانی که پدرش از دنیا رفت، قطعه زمینی که داشت بین پسرها و دخترها تقسیم کرد. در واقع تمام دارایی او بعد از فوت پدرش خلاصه شد در چند متر زمین که خوب می‌دانست از این مقدار زمین نمی‌تواند محصول زیادی برداشت کند. آن وقت برای تامین هزینه‌های زندگی به همراه همسر و دخترش به شهر آمدند و در خانه‌ای در گلشهر که یکی از مناطق حاشیه‌ای شهر مشهد است ساکن شدند. «در مشهد جوشکاری می‌کنم. اخیرا هم توانستم با وام یک وانت بخرم و با جا‌به‌جا کردن بار در داخل شهر و شهرستان‌های اطراف درآمدم را بیشتر کنم.» از حسن می‌پرسم قبل از فوت پدر به چه کاری مشغول بودی و چرا سعی نکردی در روستا برای خودت شغلی دست ‌و ‌پا کنی که می‌گوید: «در روستای ما فقط چغندر و گوجه‌فرنگی کشت می‌شد و افراد یا زمین داشتند و کشاورزی می‌کردند یا مجبور بودند در زمین دیگران کارگری کنند و دستمزد ناچیزی نصیب‌شان شود. زمانی که در روستا زندگی می‌کردم، چند سالی در یک کارخانه تولید خوراک دام و طیور کار می‌کردم. آنجا یک کارگر ساده بودم. هر چند سخت بود اما از کارم راضی بودم تا این‌که مدیر آن‌جا من و تعداد دیگری از کارگرها را به بهانه‌های مختلف اخراج کرد. بعد از آن مشکلات زیادی برایم به وجود آمد و مجبور‌شدم به مشهد بیایم. در روستاها قحطی کار داریم. اگر قرار بود در روستا بمانم همین پس‌انداز اندک را هم نداشتم و معلوم نبود چه بر سر زندگی‌ام می‌آمد!»

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
برگزیدن یک موقعیت شغلی متفاوت

عشق و زندگی در نقطه‏ صفر مرزی

٩٦/٠٤/٠١
تلگجیم

تلگجیم 491

٩٦/٠٤/٠١
برگزیده سایت

سه راهکار تضمین شده برای کوتاه‌ نویسی!

٩٦/٠٤/٠١
شاخ هفته

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٤/٠١
هر سال احسان علیخانی در ماه عسل یادمان می‌اندازد که بعضی‌ها عجیب دوست دارند مشکلات زندگی‌شان را در بوق

کی از همه بدبخت ‌تره؟!

٩٦/٠٤/٠١
معرفی تلگرام‌های غیررسمی و پاسخ به این سـوال که آیا آن‌ها قابل اعتمادند؟

تلگرام‌ های فارسی!

٩٦/٠٤/٠١
پایان‌نامه

به دولت کمک کنید!

٩٦/٠٤/٠١
چهره هفته

من هم یک خمار هستم!

٩٦/٠٤/٠١
فتوچاپ

فتوچاپ 491

٩٦/٠٤/٠١

نگاهی به رایج‌ ترین موقعیت‌ هایی که یکهویی بیچاره‌ ترین می‌شویم!

٩٦/٠٤/٠١
جانونی

قصه شیخ بهایی و اختراع نان سنگک!

٩٦/٠٤/٠١
جارچی

جارچی 491

٩٦/٠٤/٠١
حکایت هفته

اندر حکایت دزدیده شدن شمشیر نادرشاه و مریدان

٩٦/٠٤/٠١
دات کام

کلاس ترک اعتیاد اسمارت فون‌ها

٩٦/٠٤/٠١
مینیمال

قحطی پوشک در ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ!

٩٦/٠٤/٠١

پاسخ به یک سوال مهم آیا تیم‌های ایرانی می‌توانند سیاست بایرن را در نقل و انتقالات دنبال کنند؟

٩٦/٠٤/٠١
ناصرخان آکتور سینما

حكمت همه و هيچى!

٩٦/٠٤/٠١
درباره افول ستاره‌ها در تیم‌های بزرگ و عاقبت نافرجام نقل و انتقالات پر سر و صدا

بمب‌هایی که نترکیدند!

٩٦/٠٤/٠١
کافه جهان نما

سوئد، اینجا همه چیز سرجای خودش است

٩٦/٠٤/٠١
شگرد خفن

Adsl ندارید؟ هات‌اسپات کنید

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات