تخیلاتی که «شعر» نیستند!

تخیلاتی که «شعر» نیستند!

نویسنده : مدیر سایت

یکی از اولین گام‌هایی که برای شاعر شدن باید بردارید، آشنایی با سبک‌های کلی شعر است. شعر اگر دارای وزن و قافیه باشد شعر سنتی یا کهن محسوب می‌شود. خود سبک سنتی هم به انواع مختلفی تقسیم می‌شود. اگر قافیه را حذف کنیم ولی وزن و آهنگین بودن را کاملا حفظ کنیم به سبک نیمایی می‌رسیم و اگر وزن را نیز تا حدی بگیریم به شعر سپید خواهیم رسید. اما مشکلی اصلی در خیلی از شاعرهای تازه کار همین عدم توجه به وزن و ساختارهای ادبی است. گاهی ما به جای شعر با تخیلات ادبی مواجه هستیم که نمی‌توان به آن‌ها لقب شعر داد و به طور طبیعی در «ذهن زیبا» چاپشان کرد!

 

شما آسوده بخواب؛ وایبر بیداره!

r_roshnavand

تاریخ انتشار: 04/11/93

ساعت:  15

عقربه‌های ساعت از دوازده نیمه شب گذشتند. نگاهشان می‌کنم که سه تایی چقدر خوشحالند که در سراشیبی افتاده‌اند. چایی روی میز عسلی را بر می‌دارم و آهسته سر می‌کشم. سرگرم کانال عوض کردن می‌شوم، از بالا به پایین و از پایین به بالا، خدا خیرشان دهد که هیچ برنامه ندارند. دکمه قرمز روی کنترل را فشار می‌دهم ومی‌روم روی تختم.

گوشی سفید دوست داشتنی‌ام را بر می‌دارم و به پشت دراز می‌کشم. صدای ساعت که هنوز با خوشحالی کارش را می‌کرد را می‌شنیدم. چشم‌هایم گرم گرم شده بودند. همین که می‌خواستم از لاین به وایبر بروم، پیامی تازه روی لاینم آمد: «آقا رضا ممنون که برای نماز بیدارم کردی. دیگه شما بخواب.» با خودم گفتم الهی خیر نبینند، صبح شد و نتوانستم پیام‌های وایبر را ببینم.

صفحه اصلی- محرمانه– یادداشت کاربران – شما آسوده بخواب؛ وایبر بیداره!

 

رویای من...

Samira

تاریخ انتشار : 07/11/93

ساعت: 17

دلم می‌خواهد یک خانه در یکی از روستاهای شمال داشته باشم. دور تا دور خانه‌ام پر از پرچین‌های چوبی است. وسط حیاط یک حوض بزرگ که دیواره‌های آن را رنگ آبی زده‌ام، پر از آب و چند ماهی قرمز. کنار حوض یک درخت نارنج است. فصل نارنج که می‌شود عطرش همه جا را پر می‌کند، یک تاب هم به آن بسته‌ام. کمی آن طرف‌تر یک باغچه کوچک است که در آن سبزی مورد علاقه‌ام، شاهی را کاشته‌ام.

خانه‌ام کاه گلی است. 12 پله به سمت بالا دارد. به پله آخر که برسید روبرویتان روی ایوان آشپزخانه است. از ستون‌های چوبی ایوان فلفل و سیر آویزان کرده‌ام و یک نمد بر روی حفاظ چوبی آن پهن کرده‌ام تا هوا بخورد. آخرین پله را که تمام کردید درب اتاق سمت چپ است. بالای آن یک ون یکاد زده‌ام، درب قفلی ندارد، فقط یک گیره قدیمی که راحت باز می‌شود. درب را که باز کنید روبه‌رو عکس من و اوست. تنها قاب عکس اتاق. سمت راست گوشه اتاق یک دست رختخواب است. سمت چپ و راست درب ورودی دو عدد پنچره بزرگ است تا هر روز اتاق کوچکم سخاوت خورشید را مزه کند. پایین پنجره سمت چپ، سماور گذاشته‌ام، آخر من عاشق چای هستم. کنار سماور یک پشتی قرمز است و وسط اتاق یک گلیم، همین...

زندگی که دوست دارم با تو داشته باشم. بیا وقتی که دلتنگیم، وقتی که دلگیر از صدای آدم‌هایی که سر کرایه تاکسی با هم دعوا می‌کنند هستیم، به این‌جا بیاییم. لحظه‌ای بیاساییم و پنجره را باز کنیم و بگذاریم نسیم زندگی حتی برای یک روز نوازش‌مان کند. صبح‌های شمال دیوانه کننده است عزیزم.

صفحه اصلی- پنجره– یادداشت کاربران – رویای من...

 

رد پای من روی دنیا

ali_derugar

تاریخ انتشار :  09/11/93

ساعت: 15

دل همچون سيمان تازه مي‌ماند و دل بستن مثل ايستادن روي آن. هر چه بگذرد سيمان سفت‌تر مي‌شود و جدا شدن از آن سخت‌تر. بياييم روي سيمان دنيا قدم بزنيم تا زياد بهش دل نبنديم و موقع جدا شدن راحت‌تر دل بكنيم. اگر درست قدم برداريم جاي پای‌مان خوانا و زيبا و اگر كج قدم برداريم اين جاي پا ناخوانا و زشت باقي خواهد ماند.

اگر قدم نمي‌زني كه هيچ؛ حساب آينده‌ات روشن است ولي اگر قدم مي‌زني لحظه‌اي بايست و به پشت سرت بنگر كه تا به‌حال چگونه قدم برداشتي. كمي تامل كن و اينك ادامه راه باز هم انتخاب با توست

 صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – رد پای من روی دنیا

 

فصل پرواز غنچه‌ها در باد

raha_sl

تاریخ انتشار :  12/11/93

ساعت: 11

اگر امروز غنچه‌ای هستی، دوست داری بزرگتر بشوی/ دوست داری که لای دفتر شعر، پای اشعار عشق پر بشوی

در دلِ بی‌قرار و وحشیِ خاک، شوقِ نیلوفریِ مردابی/ دوست داری فراری‌ات بدهند، توی یک باغ دربه‌در بشوی

بِنِشین روی پرده‌های نسیم، پشتِ چوبیِ یک دریچه نو/ لبِ ایوان رها شو در باران، تا که راهی یک سفر بشوی

از غمِ ابرها بساز اشکی، روی چترِ چکاوکِ چشمت/ بر لبِ شانه‌ات گلی بگذار، تا از اندیشه بارور بشوی

فصلِ پروازِ غنچه‌ها در باد، دعوتِ عطر یاس را بپذیر/ یاس‌ها مهربانتر از آنند، که برایش تو دردسر بشوی!

دو نفر باش! «عشق» باش و «خودت»، عشق را در بغل بگیر و بمیر/ آرزو کن که در تو حل بشود، تا پس از مرگ یک نفر بشوی!

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران – فصل پرواز غنچه‌ها در باد

 

 

نظرات کاربران
کد امنیتی