پنجره‌ای رو به شعر حکمت آموز بگشاییم
شعر و ادبیات در گذار از دوران قدیم به دوران معاصر

پنجره‌ای رو به شعر حکمت آموز بگشاییم

نویسنده : ملیحه جهانبخش

همیشه گفتن از گذشته‌ها با خاطرات پیوند خورده است... حتی وقتی می‌خواهی از جایگاه شعر و ادبیات در قدیم صحبت کنی به ناگاه خاطرات کودکی مقابل چشمان‌ات نقش می‌بندد... لالایی‌هایی که مادر برای‌مان می‌خواند، قصه‌های ریتمیک مادربزرگ که هزار و یک شب حکایت از سیاهی‌ها و سپیدی‌ها و خوبی‌ها و بدی‌هایی داشت که  قرار بود از آن‌ها پند بگیریم تا وقتی بزرگ شدیم راه را از بیراهه بشناسیم... بزرگ هم که شدیم باز هم ضرب المثل‌ها بودند که به وقت انجام دادن کار خوب یا بدی از زبان پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌شنیدم، حتی گاهی شعرها کارکرد ضرب المثل را داشتند. تمام کودکی و نوجوانی و بزرگسالی ما با ادبیاتی پیوند خورد که شاید خودمان هم متوجه نمی‌شدیم تا چه اندازه دارد پا به پای ما همراهی‌مان می‌کند، آن قدر در زندگی‌مان تنیده شده بود که حسش نمی‌کردیم، تا امروز که سر از دنیایی در آوردیم که شاعرانش بسیار هستند... شعرها بسیار... و هزاران دریچه مقابل ما وقتی از پنجره کوچک رایانه می‌توانیم تمام دنیا را ببینیم و حرف‌های شاعرانه بسیاری را بشنویم... 

اما شعر و ادبیات در قدیم و امروز حکایت‌های متفاوتی دارد که در گذار ما از دنیای قدیم به روزگار معاصر هزاران حرف گفتنی و ناگفتنی را در خود نهفته است. 

 

پیوند شعر و ادبیات در زندگی قدیمی‌ها

می‌گویند قدیم‌ترها مردم با شعر بیشتر ارتباط داشتند و شعر همه جا حضور داشت... وقتی قرار بود سواد بیاموزند حتی قواعد عربی، عروض و قافیه و... همه را با شعر تکرار می‌کردند و یاد می‌گرفتند. مثلا می‌خواستند حروف معرفه را یاد بگیرند به شعر می‌خواندند: «معارف شش بود: مضمر، اضافه/ علم، ذواللام، موصول، الاشاره». در کوچه و محله، شعر هم با مردم هم محلی بود. میوه فروش شعر می‌خواند: «گل به سر دارد خیار/ کاکل به سر دارد خیار...»،  بقال بالای سرش شعری می‌نوشت: «ای که در نسیه بری همچو گل خندانی/ پس سبب چیست که در دادن آن گریانی»،  سر در زورخانه‌ها شعر بود: «برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی/ که در نظام طبیعت ضعیف پامال است»، درویش‌ها تو کوچه‌ها شعر می‌خواندند... پدربزرگ‌ها به نوه‌های‌شان حافظ یاد می‌دادند  یا مادرها لالایی‌های‌شان سرشار از بی‌قراری‌های شان بود وقتی می‌خواندند:«لالاییت می‌کنم خوابت نمیاد / بزرگت کردم و یادت نمیاد/ بزرگت کردم و تا زنده باشی/ غلام حضرت معصومه باشی» حتی اوایلی که کار پشت میزی مرسوم شد و اداره‌هایی مثل عدلیه و... تاسیس شدند این شعر سروده شد که: 

«این میز که می بینی گاه از من گاه از تو، پاینده نخواهد بود، خواه از من و خواه از تو» 

در قهوه‌خانه‌ها پیرمردها و جوان‌ترها شاهنامه و شعرهای تازه سروده‌شان را برای هم می‌خواندند... شب نشینی‌ها... شب‌های چله، شب‌های بلند زمستان، حتی سال نو با شعرخوانی و حافظ‌خوانی پیوند خورده بود... روزگار قدیمی‌ها سرشار از شعر و ادبیاتی بود که به زندگی‌های‌شان رنگ و معنا می‌داد. و ما که نسلی جدیدیم از آن روزها گذر کردیم اما هنوز هم طعم شیرین ضرب المثل‌ها و قصه‌های مادربزرگ را با مرور خاطرات می‌چشیم و پا به دوران پیش رو می‌گذاریم... 

 

شعر و ادبیات در دنیای امروز ما  

ما با گنجینه‌ای از قصه‌ها و شعرها و داستان‌ها در کودکی‌مان که همه و همه نوستالژی شیرین امروزمان شده‌اند، پا به دنیایی گذاشتیم که حافظ و سعدی و مولانا... دارد کمی برای‌مان کمرنگ‌تر می‌شود و در حد آخرین شعری که خواننده محبوب‌مان خوانده است! کمتر به سراغ شاهنامه و امثال و حکم و بوستان و گلستان می‌رویم. چون دیگر نصیحت و پند شنیدن را تاب نمی‌آوریم! به شعر به چشم حکمت نگاه نمی‌کنیم، شاید حوصله نصیحت‌های امثال پروین را نداریم، شعر شده بستر بیان شکست عشقی و... اگر کسی روزی بخواهد مثنوی را برای‌مان بخواند از همان ابتدا احساس خستگی و کسالت می‌کنیم... اما ساعت‌ها می‌توانیم در مقابل پنجره‌های مجازی رو به دنیای شاعرانی که نمی‌شناسیم، بنشینیم! گاهی از غم نان بشنویم و گاهی بیکاری و گاهی آخرین شکست عشقی‌شان و... گاهی هم طبع شعری خودمان گل می‌کند و دست به قلم می‌شویم... چند عبارت... چند فاصله.... چند نقطه! و آن را به عنوان زیباترین شعری که سروده‌ایم به اشتراک می‌گذاریم! اما گاهی میان تشخیص آنچه شعر هست و آنچه شعر نیست سرگردان می‌شویم! بس که این روزها مدام شاعران جدید می‌بینیم و شعر جدید می‌خوانیم... و در این دنیای مجازی مدام پنجره‌ها را باز می‌کنیم و می‌بندیم... اما باز هم ادبیاتی که طعم اصالت را از کودکی به ما چشانده است ما را به وقت دلتنگی به دامان دیوان حافظ می‌رساند و به غزل‌های عاشقانه مولانا... دوست داریم تمام این پنجره‌های مجازی را ببندیم تا با تفالی به حافظ شاید غزلی بیاید که خبر از حالِ دل ما داشته باشد...

 

اگر گاهی پنجره‌های مجازی را ببندیم...

ما در دوران گذاریم... از  قدیم که با سنت‌ها پیوند خورده بود، با ادبیات کهن و اسطوره‌ها... از دورانی که قهرمان ما رستم بود و شاهنامه را هر پیر و جوانی خوانده بود به دورانی که قهرمان ما در هویت مجازی رسانه‌ها هر روز رنگ می‌بازد و چهره عوض می‌کند و ادبیات نیز که چون همیشه پا به پای ما سفر کرده است در این گذار باز هم همراهی‌مان می‌کند... اما اگر می‌خواهیم بچه‌های ما در سال‌های بعد بی‌حکایت و قصه و ضرب‌المثل نمانند، باید شعرهای خوب بخوانیم و شعرهای خوب بگوییم. اگر می‌خواهیم حرف‌های نو بزنیم، باید ریشه‌های‌مان را از یاد نبریم که سبک‌های نو همیشه از سنت‌ها ریشه گرفته‌اند. آنچه را بخوانیم که ذهن‌مان را خلاق‌‌تر می‌کند نه این که مانع از فکر کردن شود. کافیست گاهی پنجره‌های مجازی را ببندیم و سراغی از دیوان شاعران قدیمی بگیریم... و باور کنیم که هنوز هم صائب تبریزی، سعدی، حافظ، مولانا و... و شاعران معاصر امروز چون اخوان و شاملو و نیما و سهراب و... هزاران حرف نگفته با ما دارند که هنوز ممکن است نخوانده باشیم.

نظرات کاربران
کد امنیتی