سقفم آسمان و فرشم آسفالت!
وقتي يک شب نسبتا سرد زمستانی را کنار آتش کارتن خواب‌های حاشیه شهر صبح كرديم و...

سقفم آسمان و فرشم آسفالت!

نویسنده : محمد امین شرکت اول

سایت هواشناسی مشهد را نگاه مي‌كنم، پیش‌بینی کرده امشب هوای مشهد به یک درجه زیر صفر خواهد رسید. آماده می‌شوم بروم امایک دفعه به سرم زد  فلاسک چای هم بردارم. ساعت حدود 12 شب است که به دنبال کارتن خواب‌هاي سطح شهر راه می‌افتم. به سراغ یکی از محله‌های حاشیه‌ای شهر می‌روم، هوا آنقدر سرد است که شبنم بر روی چمن‌ها یخ زده است. از چند نفر از اهالی محل سراغ کارتن خواب‌ها را می‌گیرم و آن‌ها ما را به سمت امتداد یک آبراه فصلی راهنمایی می‌کنند.


خانه‌هایی از زباله

سایت هواشناسی مشهد را نگاه مي‌كنم، پیش‌بینی کرده امشب هوای مشهد به یک درجه زیر صفر خواهد رسید. آماده می‌شوم بروم امایک دفعه به سرم زد  فلاسک چای هم بردارم. ساعت حدود 12 شب است که به دنبال کارتن خواب‌هاي سطح شهر راه می‌افتم. به سراغ یکی از محله‌های حاشیه‌ای شهر می‌روم، هوا آنقدر سرد است که شبنم بر روی چمن‌ها یخ زده است. از چند نفر از اهالی محل سراغ کارتن خواب‌ها را می‌گیرم و آن‌ها ما را به سمت امتداد یک آبراه فصلی راهنمایی می‌کنند. از دور فقط چند شعله آتش کوچک دیده می‌شود و انبوهی از زباله که نزدیک به هم در آبراهی که در این فصل سال خشک است ریخته شده‌اند، ولی وقتی نزدیک‌تر می‌روی تازه متوجه می‌شوی این دسته‌های آشغال هر کدامشان حکم یک خانه را براي اهالي‌اش دارد. خانه‌ای برای آدم‌هایی که لباس‌شان ماه‌ها و چه بسا سال‌هاست که شسته نشده‌ است. تعدادی در همان خانه‌هایشان خوابیده و عده‌ای هم دور آتش مشغول حرف زدن بودند، و البته تعدادی از آن‌ها هم که معتاد بودند مشغول مصرف مواد!

 

فقط یک‌بار دیگر بچه‌هایم را ببینم

حاجی صدایش می‌کردند، پیرمردی با سنی پنجاه و چند ساله که چند سال پیش پای چپش را از زانو به خاطر دیابت از دست داده بود، یک وجب زمین را گود کرده و درون آن و زیر چند لایه پلاستیک دراز کشیده بود، گوشه‌ای از آن گودال هم آتش کوچکی برای گرم شدن خود روشن کرده بود. اول نه حرف می‌زد و نه می‌گذاشت عکسی بگیریم، ولی وقتی یک لیوان چای تعارف کردم با اشتیاق قبول کرد و سر صحبت‌مان باز شد. وقتی از او درباره فامیل و اقوام و دوستانش پرسیدم گفت: هر کدام‌شان مشغول زندگی خودشان هستند و برای خودشان به اندازه کافی مشغله دارند که وقتی به من نرسد. می‌گفت از حدود 10 سال پیش از خانه بیرون زده و کارتن‌خواب شده است، آن زمان‌ها که جوان بوده و شغلش کارگری ساختمان، دیده بوده که کارگرهای دیگر برای این‌که انرژی بیشتری داشته باشند تا بتوانند بیشتر کار کنند و پول بیشتری به دست بیاورند، مواد مصرف می‌کنند و او هم به پیشنهاد آن‌ها به سراغ مواد می‌رود ولی چند سالی نمی‌گذرد که همین موادی که قرار بود برایش انرژی و توان بیشتری بیاورد تا بتواند بیشتر کار کند، او را هم از کار می‌اندازد و هم از زندگی! 10 سالی هست که نه همسرش را دیده و نه بچه‌هایش، می‌گوید: فکر کنم الان پسرم 18 ساله است و دخترم 16 ساله؛ می‌گوید: در این ده سال چندین بار تا دم در خانه هم رفتم ولی زنگ نزدم، از این می‌ترسم که همسرم و بچه‌هایم ردم کنند و بگویند نمی‌خواهند مرا ببینند. حتی نمی‌دانم آیا هنوز در همان خانه زندگی می‌کنند یا نه. می‌پرسم اگر بخواهی یک آرزویت را برایم بگویی چه می‌گویی؟ کمی مکث می‌کند، صدایش می‌لرزد و با همان صدای لرزان می‌گوید: «دوست دارم خدا یک فرصت، فقط یک فرصت دیگر به من بدهد تا بتوانم آدم شوم، دوست دارم فرزندانم را ببینم، دوست دارم در کنارشان باشم.»

 

از ژاندارمری تا گوشه خیابان

آقا سعید شاید پر پیچ و خم‌ترین زندگی را بین تمامی کارتن‌خواب‌هاي آن شب داشت. می‌گفت قبل از انقلاب چندین سال در پاسگاه‌های ژاندارمری خدمت کرده است، ولی بعدها به خاطر یک سوء تفاهم از شغلش برکنار مي‌شود و مجبور می‌شود به سراغ رانندگی با ماشین‌های سنگین برود، 3-2 سالی با آن ماشین‌ها کار می‌کند تا این‌که بر اثر تصادفی مجبور می‌شود تمام دار و ندارش را بفروشد و پولش را به صاحب ماشین بدهد و در همین حین نیز همسرش فوت می‌کند. می‌گفت: «آن زمان از تمام زندگی ناامید شده بودم. همه فرزندانم به سراغ زندگی خودشان رفته بودند، منم که نه خانه‌ای داشتم و نه پولی آمدم این‌جا و شب‌ها را همین‌جا به صبح می‌رسانم و صبح‌ها هم اگر شهرداری بگذارد و بساطم را جمع نکند دستفروشی می‌کنم.»


روزی بازیگر تئاتر بودم

صحبت‌مان گل انداخته و آقا سعید از خاطرات دوران جوانی و نوجوانی‌اش تعریف می‌کند: « زمانی که من نوجوان بودم و درس می‌خواندم تازه مقطع تحصیلی راهنمایی ایجاد شده بود و آن زمان می‌گفتند نظام نوین آموزشی، یادم هست یک روز که مدرسه بودیم، استاد میرخدیوی، از بزرگان تئاتر مشهد، برای استعدادیابی آمده بود مدرسه ما، من از همان دوران بچگی به تئاتر خیلی علاقه داشتم و او را هم می‌شناختم، به محض ورود او به مدرسه من ذوق زده اسمش را صدا زدم، او متعجب بود که یک بچه محصل در آن دوران که خیلی‌ها حتی نمی‌دانستند تئاتر اصلا چه هست، چطور او را می‌شناسد؛ بعد از این‌که از علاقه من با خبر شد من را برای بازی در تئاتر انتخاب کرد و این شد که به کمک او توانستم وارد عرصه تئاتر شوم. خانم اکرم محمدی و مهدی صباغ‌زاده هم دوره‌های من بودند که ما همه با هم در آن زمان کار تئاتر می‌کردیم.

من آن دوران در تئاترهای زیادی بازی کردم ولی هیچ‌کدام‌شان را به اندازه نقش آقایم علی‌اکبر (علیه‌السلام) که در شبیه‌خوانی‌ها بازی می‌کردم، دوست ندارم. تا آخر عمرم هم همین افتخار برای من بس که با بازی در نقش علی اکبر امام حسین (علیه‌السلام) باعث اشک ریختن مردم برای مظلومیت آقایم شدم.

همین‌طور درباره خاطرات تئاترهایش حرف می‌زد که یک دفعه قسمتی از یک نمایشنامه که در آن دوران بازی کرده بود به یادش آمد و در همان گوشه خیابان آن را اجرا کرد.

 

سهم من از تمام دنیا یک اتاق کوچک هم نیست

تمام صورتش پر اشک شده بود، می‌گفت: «چند شب پیش دلم هوای امام رضا(ع) را کرده بود، رفتم و گوشه‌ای از حرمش نشستم، خیلی دلم گرفته بود، رو کردم به سمت آقا و به جان عزیز دلش، جوادش قسمش دادم که یا امام رضا! خودت یک فرجی بکن، سنم بالا رفته، دیگر توان این را ندارم که شب‌ها و روزهایم را در گوشه خیابان‌ها و خرابه‌ها بگذرانم، التماست می‌کنم خودت یک سرپناهی به نوکرت بده، نمی‌گویم یک خانه، ولی فکر می‌کنم با این سنم در این دنیای به این بزرگی حداقل استحقاق یک اتاق دو در سه را داشته باشم؛ من چند سال برای این مملکت جنگیدم، از جان و مال مردم مملکتم دفاع کردم، فکر کنم لااقل در عوض این کارم به اندازه یک اتاق دو در سه از این مملکت سهم داشته باشم.

 

یک زن شاعر در جمع کارتن خواب‌ها

خیلی تعجب کردم وقتی در جمع کارتن خواب‌ها، چشمم به یک خانم افتاد! بی‌بی صدایش می‌کردند، می‌گفت شوهر اولش معتاد بود و به همین خاطر از او جدا شده است، برای بار دوم ازدواج کرد ولی همسر دومش هم بعد از چند سال عاشق دختر جوان معتادی می‌شود که او را هم معتاد کرده بود، همسر دومش تمامی ارثی که پس از فوت پدرش به او رسیده بود را بر می‌دارد و با آن دختر فرار می‌کند، حتی پول پیش خانه‌ای که در آن زندگی می‌کردند را هم از صاحبخانه پس گرفته بود و فردایش هیچ خبری از او نبود و بی‌بی هم مجبور می‌شود خانه را خالی کند و آواره خیابان‌ها ‌شود.

همین طور با بی‌بی حرف می‌زدیم که او از درون کیفش دفتر صد برگی را در آورد، تمام دفتر پر از شعر بود، می‌گفت عاشق شعر است و چون در توانش نیست کتاب بخرد شعرهایی را که دوست دارد در این دفتر می‌نویسد، البته ظاهرا خودش هم در سرودن شعر دستی بر آتش دارد و شعرهایی هم سروده است. برایم از خاطرات جلسات مشاعره و شب شعرهایی می‌گفت که در شهرشان يعني شیراز و در دوران جوانی رفته است. مدعی بود: «چهار سال در رادیو خراسان هر شب لالایی شب را اجرا می‌کردم ولی به خاطر علاقه‌ای که به شوهر اولم داشتم همه این‌ها را کنار گذاشتم.»

 شب‌ها که این‌جا هستی نمی‌ترسی اتفاقی برایت بیفتد؟

 این درست است که هر کسی که این‌جا هست به ته فقر رسیده ولی برخي از همین مردها خیلی از بعضی مردهای پول‌دار بالا شهری با غیرت‌تر هستند.

 بچه‌ها خبری از شما نمی‌گیرند؟ اصلاً چرا با آن‌ها زندگی نمی‌کنید؟

 دخترم در خانه مادر شوهرش زندگی می‌کند و من نمی‌خواهم باعث اذیت و ناراحتی او بشوم، با این‌که چندین بار هم به سراغم آمدند ولی من نرفتم.

 

خواستگاری در خیابان!

سعید آقا می‌گوید: «بعد از مدت‌ها که با خودم کلنجار ‌رفتم تصمیم گرفتم که از بی‌بی خانم خواستگاری کنم.» 

از بی‌بی خانم می‌پرسم: «برای آقا داماد چقدر مهریه تعیین کردید؟» بی‌بی خانم سرش را پایین می‌اندازد، لبخندی می‌زند ولی حرفی نمی‌زند که در این بین آقا سعید به حرف می‌آید و می‌گوید: «بی‌بی خانم دستور دادند به نیت پنج تن، پنج تا سکه پنج تومانی مهر کنیم، البته گفته‌ است سال تولید سکه‌ها باید سال تولدش یعنی 1359 باشد.»

چند لحظه‌ای هر دو ساکت شدند، سعید آقا آهی می‌کشد و بحث را عوض می‌کند و می‌گوید: «یکی دیگر از آرزو‌هایم اين است که بتوانم حتی برای یک روز هم که شده برای مردم کشورم بروم جلوی دوربین یا روی صحنه تئاتر و یک نقش کمدی بازی کنم تا بتوانم حتی برای لحظه‌ای هم که شده لبخند را روی لب‌های‌شان بیاورم، بعد از آن هم دیگر برایم مهم نیست که بمیرم یا زنده بمانم.»

 

همه زندگی‌ام را به مواد باختم

بابا، پیرمردی 55 ساله است که از 7 سال پیش به مصرف کریستال اعتیاد پیدا کرده است. روزگاری کارمند بوده ولی به دلیل اعتیاد او را اخراج کردند. دوران جوانی عاشق دختری می‌شود ولی خانواده‌اش به او اجازه نمی‌دهند با آن دختر ازدواج کند ولی آتش عشق چشمان او را کور کرده بود، پس از ازدواج با آن دختر با پدر و مادرش دعوای مفصلی می‌کند و از خانه بیرون می‌زند و دیگر به آن‌جا برنمی‌گردد. می‌گوید: سال‌های اول خیلی اوضاع‌مان بد نبود، خانه‌ای اجاره کرده بودیم، من کار می‌کردم و دستمان به دهن‌مان می‌رسید تا زمانی که با وسوسه دوستانم به مواد مخدر روی آوردم، چند سالی با همسرم زندگی کردم، او از اعتیاد من ناراضی بود، تا این‌که مرا از محل کارم اخراج کردند، یک ماهی بود که بیکار بودم و زندگی‌مان را با خیاطی کردن همسرم در خانه می‌گذراندیم که یک روز همسرم نیز مرا از خانه بیرون کرد و گفت خرج خانه را نمی‌دهی، پولی هم که من با هزار زحمت در می‌آورم خرج خرید کریستال و اعتیادت می‌کنی، هم من و هم بچه‌هایم از تو خسته شدیم، برو و دیگر به این‌جا برنگرد.

 مسئولان تا حالا برای انتقال شما به کمپ اقدامی نکرده‌اند؟

 چند باری مرا به کمپ بردند ولی بعد از چند روزی رهایم کردند، همین دیروز بود که آمدند و مرا به كمپ بردند ولی صبح دوباره برگرداندنم همین‌جا.

 مگر شما معتاد نیستید؟ پس چطور گذاشتند که از کمپ خارج شوی؟

 دلیلش را نمی‌دانم، بروید از خودشان بپرسید، شب بردنم و صبح آوردند. 

 الان خرج موادت را از کجا تأمین می‌کنی؟

 شب‌ها از همین تریلرهایی که این‌جا پارک است مواظبت می‌کنم و در عوضش روزی 15-10 هزار تومان می‌گیرم.

 چقدر از آن پول را خرج موادت می‌کنی؟

 الان مصرفم خیلی کم شده، روزی حدود 5 یا 7 هزار تومان.

 بزرگ‌ترین آرزویی که داری چیست؟

 حدود پانصد متر بالاتر مکانی هست که ساقی‌ها، مواد خرید و فروش می‌کنند، همان‌هایی که باعث شدند من و امثال من به این بدبختی دچار بشویم. بزرگ‌ترین آرزوی من این است که با چشم خودم ببینم آن‌جا خراب و نابود شده است.

نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
محرمانه مستقیم

9 سال و ۳۶۴ روز!

٩٥/٠٩/١٨
ذهن زیبا

ذهن زیبا

٩٥/٠٩/١٨
روایت‌هایی از هفت‌خان خواستگاری‌های امروزی به بهانه شروع فصل خواستگاری‌ها

از خواستگاری تا ازدواج راه درازی ا‌ست!

٩٥/٠٩/١٨
تولدنـوشت‌های اینستاگرامی سه نسل از جیمی‌ها به مناسـبت 19 آذر 10 سالگی جیم

دهه دومی شدیم:)

٩٥/٠٩/١٨
فتوچاپ

فتوچاپ

٩٥/٠٩/١٨
#شگرد_خفن

زنده و مستقیم این‌جا اینستاگرام است!

٩٥/٠٩/١٨
مینی‌ها

مینی پیشنهاد

٩٥/٠٩/١٨
حکایت هفته

اندر حکایت خراب کردن دیوار و مریدان

٩٥/٠٩/١٨
فيلمى كه تكليفش نه با خودش مشخص است نه با ما

فيلم‌ هِنسى!

٩٥/٠٩/١٨
برای اولین بار رونمایی از راهنمای اصطلاحات جلسه موضوع ویژه

از همش نزن تا خیارشورکنار جوجه!

٩٥/٠٩/١٨
تلگجیم

تلگجیم

٩٥/٠٩/١٨

یهویی شد دیگه

٩٥/٠٩/١٨
وقتی که یک پای فرهنگ تعطیلی می‌لنگد

تعطیلیِ تعطیلات

٩٥/٠٩/١٨

چرخه‌ تبدیل پراید

٩٥/٠٩/١٨
مینیمال

زن زندگی/مرد زندگی باس چی داشته باشه؟

٩٥/٠٩/١٨
درباره مردانگی دختر شطرنج باز کشورمان که حسابی در رسانه‌های جهان ترکاند!

دختری از جنس آقا تختی!

٩٥/٠٩/١٨
درباره تعطیلات و فرهنگ تعطیلی به بهانه احتمال اضافه شدن یک روز تعطیل دیگر به تقویم کشور از سال آینده

فیتیله چندتا تعطیله؟!

٩٥/٠٩/١٨
نگاهی به تعطیلات رسمی ایران و دیگر کشورهای توسعه یافته دنیا

این همه تعطیلی چندتا لایک داره؟!

٩٥/٠٩/١٨
پیشنهاد جیم برای تاسیس یک وزارت خانه جدید:

وزارت تعطیلات حواسش به همه شنبه‌ها هست

٩٥/٠٩/١٨
گفت‌وگو با دکتر علی چِشُمی عضو هیئت علمی اقتصاد دانشگاه فردوسی

تعطیلات آفت هست ولی نه برای اقتصاد فعلی ما!

٩٥/٠٩/١٨