اندر حکایت ابوجارچی و جبر روزگار
حکایت هفته

اندر حکایت ابوجارچی و جبر روزگار

نویسنده : ایمان فروزان نیا - محمد حسین وکیلی

* آورده‌اند که روزی مریدان گرد ابوجارچی ابن جیم خراسانی جمع شده بودند و برای پیرنا لطیفه می‌گفتند و از فرط خنده جامه می‌دریدند و روده بر زمین می‌ریختند و غم نان از یاد برده بودند. پس یکی از مریدان گفت: روزی از پیری پرسیدند اگر در دریا باشی و ناگهان کوسه‌ها به تو حمله کنند، چه خواهی کرد؟ آن پیر گفت: سریعا به بالای درختی خواهم رفت! پرسیدند: وسط دریا که درخت نیست! آن پیر به فریاد گفت: مجبورم، می‌فهمی، مجبورم!

چون آن مرید لطیفه خویش به پایان برد، هیچ کس نخندید به جز ابوجارچی که از شدت خنده بر زمین افتاد و زمین را گاز می‌زد. مریدان متعجب شدند و گفتند: یا خفن؛ سبب خنده تو بر این لطیفه خنک چیست؟

ابن جیم گفت: استادنا محمدرضا نعمت‌زاده، آن وزیر صنعت، معدن و تجارت گفته «وقتی ایران در تحریم غرب است، فعلا ناچار به همکاری با خودروسازان چینی هستیم.»

مریدان که گمان برده بودند این خبر هم یک لطیفه است از فرط خنده بر زمین افتادند و آن‌قدر خندیدند که کف از دهان‌شان به بیرون زد و چون ابن جیم گفت که این حدیث، لطیفه نبود و واقعیت داشت، دست از خنده کشیدند و جامه‌ها بدریدند و سر بر بیابان گذاشتند و فریاد یا پرایدا، یا پرایدا سر دادند.

نظرات کاربران
کد امنیتی