دخترِ بابا
شاخ هفته

دخترِ بابا

نویسنده : k_shamshiri- سید مصطفی حسینی

دخترِ بابا

k_shamshiri

23/10/93

یادداشت کاربران – جادوی کاغذی

ساعت 16

 

پاک کرد. روی صندلی‌اش جابه‌جا شد، مردمک‌هایش را سُر داد روی چراغِ سبزِ صفحه کلید؛ بدجور روی اعصابش بود. صدای ضربان قلبش را می‌شنید. از دست خودش عصبانی بود، خیلی عصبانی. چند بار جمله‌هایش تغییر کرده بودند اما مطابق میلش نمی‌شدند. محیط‌های مجازی را خوب می‌شناخت اما این بار وسواسِ غریبی گرفته بود. انگار که در همین لحظه تمام کاربرانِ سایت مخصوصا زل زده‌اند به مقابل اسم او که چه جمله‌ای قرارست جواب بدهد! اصلا امروز، روزِ او نبود. ترسو شده بود. از جایش بلند شد و رفت به طرف اتاقش. صاف ایستاد مقابل آینه: خاک بر سرت بکنن مهدیه! توی دانشگاه حقِ بچه پرروها رو میذاشتی کف دستشون، حالا پشت این مونیتور قایم شدی و دستات می‌لرزن؟!

رویش را برگرداند از آینه. چشمش افتاد به قاب عکس قهوه‌ای. نتوانست به چشم‌های پدرش خیره شود. سرش را انداخت پایین. چه دختر بدی شده بود برای بابا. دوباره برگشت پشت میزش. هر چه خشم بود آوار می‌شد روی کلیدهای الفبا: آقای شهسواری، فکر نمی‌کنم ابرازِ احساسات توی این محیط جالب باشه. ادب داشته باشید. شما خیلی بیشعو...  پاک کرد. نع! این ادبیاتِ همیشگی‌اش نبود. دستش را بالا برد و گل سرش را کمی جابجاکرد. گیره‌های پلاستیکیِ زبان نفهمش، سفت چنگ انداخته بودند به مغز سرش. چشم‌هایش را بست. کلمات را مرور کرد. ذهنش ولوله‌ای شده بود. دلش را به دریا زد و دوباره تایپ کرد، این بار آرامتر اما قاطع: برادر شهسواری! توقع من از شما بیش از این‌هاست. چرا فکر می‌کنید من گدای محب.. پاک کرد! اینطوری که بدتر بود! دوباره نوشت: آقا حمید! لطفا دیگه برای مطالبِ من نظر ندید! .. باز پاک کرد! خیلی احمقانه بود این جمله آخرش! چشم‌هایش را دوباره بست. نفس عمیقی کشید. لوگوی سایت آن بالا گوشه سمتِ راست بدجور به او دهان کجی می‌کرد، می‌خندید به نقابِ مهدیه. دستی به صورتش کشید درست مثلِ مسحی طاهر..؛ آرام پلک‌هایش را بازکرد. انگشتان ظریفِ دخترانه را لغزاند روی کلیدهای حروف دار: مدیرِ محترمِ سایت، سلام! لطفا به نحوی که باعث ایجاد سوتفاهمی بیشتر نشود، به آقای حمید شهسواری تذکر بدهید که .. . و ارسال کرد. نگاهش را از صفحه مونیتور گرفت و سرش را چرخاند سمت اتاق خوابش. از همینجا که نشسته بود قاب عکس پدرش پیدا بود و لبخند عمیقی که از چشم‌های عکس پر می‌کشید به دل این دختر.

 

سيدمصطفي حسيني

تا دنیا دنیاست دختر دختر است و پسر پسر... این روزها فضای واقعی‌اش هم پر است از روابطی که بین نامحرم‌ها شکل می‌گیرد و قرار است فقط همکارانه، فقط دوستانه، فقط همکلاسانه و هزار جور فقط دیگر باقی بماند اما... با واقعیت نمی‌توان جنگید... واقعیت را باید شناخت! تا دنیا دنیاست... حساب دختر و پسر جداست! فرقی هم نمی‌کند... صورتش را ببینی و فامیل واقعی‌اش را بدانی و بشناسی‌اش یا فقط یک آواتار باشد روی یک صفحه الکترونیکی رایانه شخصی‌ات... وقتی پایت را به دنیای روابط این‌چنینی باز کردی بدان که برخلاف تصورت... تو یک استثنا نیستی... طرف مقابلت هم همینطور... پس... زودتر تصمیم بگیر... اگر چشمانی هست که باید از آن‌ها حیا کنی، قبل از قدم اولت... قبل از کلیک اولت... به آن‌ها نگاه کن!

نظرات کاربران
کد امنیتی