برگه‌ها بالا...
فصل امتحانات و يك دنيا خاطرات استرسي در قاب تصوير

برگه‌ها بالا...

نویسنده : سعید برند

که این روزها این قدر دلتان از دستش پُر است و این قدر بد عنق شده‌اید که با پنج من عسل هم نمی‌شود قورت‌تان داد ولی باور کنید دست خودم نیست، من از همان کودکی و دوره دبستان دوستش داشتم، تا این که در دوران دانشگاه فهمیدم حسابی شیفته و عاشقش شدم!

 

امتحانات را می‌گویم ...

همان دورانی که شب‌هایش با شب زنده‌داری و صرف انواع قهوه، کاپوچینو و زبانم لال چیز و ایضا میز شناخته شده است و روزهایش با استرس و ناخن‌جوی!

اما می‌شود جور دیگری هم نگاه کرد، شب‌هایی که تا صبح بیدار می‌ماندیم و باعث تعجب‌زدگی خورشید می‌شدیم و تازه می‌فهمیدیم که یافتن یافته‌های علمی چقدر می‌تواند لذت بخش باشد. به خصوص وقتی بعد از یک ترم تازه در شب امتحان بوی صفحات نو و تا نخورده کتاب به مشام‌مان می‌رسید.

 

و اما روزهایی که مثل نوروز بود ...

روزهای امتحان شاید از این بابت که فقط در آن روزها تقریبا همه همکلاسی‌ها را یک جا دور هم می‌دیديم، حتی با آن‌هایی که شاید از روز انتخاب واحد دیگر گذرشان به کلاس و درس نیفتاده بود آشنا می‌شدیم، برایم شبیه نوروز بود. با این تفاوت که به جای پوشیدن کفش و لباس‌ نو با صورتی نشسته، چشمانی خواب‌آلود و قیافه‌ای خسته و نالان می‌‌آمدند.

من امتحانات را دوست داشتم، برای سکوت بی‌مثالش در سر جلسه، برای صدای دلهره‌آور پای مراقب و البته برای دورهم‌نشینی‌های بعد از امتحان در تریای دانشگاه و گفتن – شما بخوانید انتقال تجربه- از «امدادهای جیبی» و انواع و اقسام خلاقیت‌های نمره آور که هر کدام سهم موثری در 12 یا 13 شدن آنالیز ریاضی و رگرسیون داشتند! 

دوران مدرسه هم که محشر بود، به خصوص وقتی ناظم می‌گفت که بعد از امتحان، دیگر کلاس تشکیل نمی‌شود و می‌توانید به خانه‌هایتان برگردید ولی نمی‌دانم چطور می‌شد که یک راست سر از پارک جنگلی وکیل آباد در می‌آوردیم! 

یا وقتی مسئولان مدرسه حریف میز و نیمکت‌های کنده‌کاری شده و چفت در چفت نمی‌شدند و همه بچه‌ها را در نمازخانه به خط می‌کردند، چه کیفی می‌داد چهار زانو امتحان دادن! به خصوص وقتی معلم چشم را چپ می‌کرد و ما با حفظ وضعیت چهارزانو حداقل یکی دو وجب به هم نزدیک‌تر می‌شدیم تا برگه‌ها کمی قابل رویت باشد! 

و البته کارنامه‌ای که هر ثلث داده می‌شد تا به امضای والدین برسد و من چشم انتظار ثلث سوم بودم تا شاید به آن دوچرخه دسته خرگوشی قرمز دست پیدا کنم، که عاقبت هم نصیبم شد...

 

نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٠/٢١
٠
٠
عالییی بود ممنون
پربازدیدتریـــن ها
تلگجیم

تلگجیم 491

٩٦/٠٤/٠١
برگزیدن یک موقعیت شغلی متفاوت

عشق و زندگی در نقطه‏ صفر مرزی

٩٦/٠٤/٠١
برگزیده سایت

سه راهکار تضمین شده برای کوتاه‌ نویسی!

٩٦/٠٤/٠١
هر سال احسان علیخانی در ماه عسل یادمان می‌اندازد که بعضی‌ها عجیب دوست دارند مشکلات زندگی‌شان را در بوق

کی از همه بدبخت ‌تره؟!

٩٦/٠٤/٠١
شاخ هفته

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٤/٠١
فتوچاپ

فتوچاپ 491

٩٦/٠٤/٠١
معرفی تلگرام‌های غیررسمی و پاسخ به این سـوال که آیا آن‌ها قابل اعتمادند؟

تلگرام‌ های فارسی!

٩٦/٠٤/٠١
کافه جهان نما

سوئد، اینجا همه چیز سرجای خودش است

٩٦/٠٤/٠١
پایان‌نامه

به دولت کمک کنید!

٩٦/٠٤/٠١
چهره هفته

من هم یک خمار هستم!

٩٦/٠٤/٠١
مینیمال

قحطی پوشک در ﺍﺳﺮﺍﺋﯿﻞ!

٩٦/٠٤/٠١

نگاهی به رایج‌ ترین موقعیت‌ هایی که یکهویی بیچاره‌ ترین می‌شویم!

٩٦/٠٤/٠١
جانونی

قصه شیخ بهایی و اختراع نان سنگک!

٩٦/٠٤/٠١
جارچی

جارچی 491

٩٦/٠٤/٠١
حکایت هفته

اندر حکایت دزدیده شدن شمشیر نادرشاه و مریدان

٩٦/٠٤/٠١
دات کام

کلاس ترک اعتیاد اسمارت فون‌ها

٩٦/٠٤/٠١
درباره افول ستاره‌ها در تیم‌های بزرگ و عاقبت نافرجام نقل و انتقالات پر سر و صدا

بمب‌هایی که نترکیدند!

٩٦/٠٤/٠١

پاسخ به یک سوال مهم آیا تیم‌های ایرانی می‌توانند سیاست بایرن را در نقل و انتقالات دنبال کنند؟

٩٦/٠٤/٠١
ناصرخان آکتور سینما

حكمت همه و هيچى!

٩٦/٠٤/٠١
فصل دوم سریال «شهرزاد» در برهوت سریال پخش شد

موتور «شهرزاد2» روشن نشد!

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات