فراخوان برای مسابقه نویسندگی
jeem.ir

فراخوان برای مسابقه نویسندگی

نویسنده : مدیر سایت

همین الان که این مطلب را می‌خوانید وقت کمی دارد. چرا؟ چون فقط تا ساعت 12 ظهر شنبه 20 دی وقت دارید در مسابقه شرکت کنید. اما موضوعات مسابقه نویسندگی. آدم‌های مجازی؛ هویت مجازی؛ روابط مجازی و دوستی مجازی است. شما هم در هر کدام از موضوعات که دوست دارید می‌توانید یک متن نهایتا 400 کلمه از طریق پروفایلتان در سایت برای ما ارسال کنید. قالب نوشتن هم آزاد است. برای اطلاعات تکمیلی هم به سایت جیم بیایید.

 

بغض می‌کند؛ ذوق می‌کنی!

j_hoseinpoor

تاریخ انتشار:14/10/93

ساعت:  16

باید باورت شود. دیگر نباید چیزی را به شوخی بگیری. وقتی دستش را به کمرش می‌گیرد و از جایش بلند می‌شود، مطمئن می‌شوی که باید خودت را آماده کنی، آماده‌ی آماده، تقریبا روزهای آخر را باید روز شمار حساب کنی. مجبوری روز شمار حساب کنی 10روز... 9 روز... 8 روز... به دو، سه روز که می‌رسد دیگر شب‌ها هم بیشتر بیدار می‌مانی تا بیشتر بخوابد. گاهی، دستت، گاهی گوشت را روی شکمش می‌گذاری تا حسش کنی، حسش می‌کنی... حس خوبی است یک عشق واقعی و غیر قابل وصف.

از پشت شیشه داخل اتاق زایمان را می‌بینی، خودش است، خودِ خودش، سر و ته در دست یک پرستار است که می‌زند روی باسنش، بغض می‌کند... ذوق می‌کنی، گریه‌اش می‌گیرد، خنده‌ات می‌گیرد، گریه می‌کند ولی اشک نمی‌ریزد. می‌خندی و اشک می‌ریزی، می‌گرید؛ می‌خندی، می‌گرید، می‌خندی... می‌خندی... می‌خندی!

صفحه اصلی- پنجره– یادداشت کاربران – بغض می‌کند؛ ذوق می‌کنی!

 

اتوبوس اشتباهی...

رفیعه

تاریخ انتشار : 14/10/93

ساعت: 19

فاتحه اخلاص مع الصلوات... یکی شکلات تعارف می‌کرد و آن یکی شیرینی. آخر مردم چه شان شده؟! نکند 5+1 به توافق رسیدند که ملت در اتوبوس این چیزها را تعارف می‌کنند؟! ولی آخر چرا فاتحه؟! نکند نتانیاهو ای کسی مرده؟! شاید هم داعش سر نگون شده! این‌ها سوال‌هایی بود که در ذهن من و دوستم حانیه می‌گذشت. آن روز من و حانیه کلاس داشتیم و راهی علم و دانش بودیم که آن اتفاق افتاد، گرم صحبت بودیم که یک خانمی از راه رسید و خرما تعارف کرد. پاک گیج شده بودم!

پرسیدم: خانم! خبریه؟! چرا ملت امروز دست و دل باز شدن؟! و وقتی شنیدم که می‌گویند: بهشت رضا میریم دیگه.... هیچی نفهمیدم و نمی‌دانم با چه سرعتی و با چه لحنی به راننده اتوبوس گفتم: آقا نگه دار و...

صفحه اصلی- پنجره– یادداشت کاربران – اتوبوس اشتباهی...

 

 

نوستالژی کودکان جنگ...

خورشید

تاریخ انتشار : 11/10/93

ساعت: 14

و جنگ که تمام شود هر کودکی حتی به بازی، کشته‌ها را خواهد شمرد. این جمله از جلال آل احمد است - کتاب ارزیابی شتابزده – جمله‌ای است که مرا وادار کرد ساعت‌ها به آن بیاندیشم. به راستی وقتی جنگ تمام می‌شود آیا واقعا تمام می‌شود؟ نه؛ تازه شروع می‌شود. تازه بعد از ساختن خانه‌ها و خیابان‌ها باید روح مردم را دوباره ساخت. بزرگترها لااقل قبلِ جنگ را دیده‌اند و ساخت دوباره ذهنیت‌شان ساده‌تر است اما کودکان... آن‌هایی که در میان جنگ متولد شدند و بزرگ شدند، آینده آن‌ها چه می‌شود؟ زخم‌های روحشان چگونه التیام پیدا می‌کند؟ کسی می‌تواند کودکی‌شان را بازگرداند تا بتوانند کودکی کنند؟ راستی بزرگتر که شدند، نوستالژی‌هایشان چه خواهد بود؟

بمباران، فشنگ، تفنگ، خون، مرده، زخمی، خیابان‌های آغشته به خون، این واژه‌ها درد دارند اما حقیقت هم دارند. هیچ کس حق ندارد به هر بهانه‌ای جنگ راه بیاندازد. هیچ‌کس حق ندارد دنیای شیرینِ کودکان را تیره و تار کند. هیچ‌کس!

صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – نوستالژی کودکان جنگ...

 

زین آتش نهفته که در سینه من است...

h_ghasemi

تاریخ انتشار : 11/10/93

ساعت : 19

باورت می‌شود آتش که به پا می‌کنم خودم بیش از همه می‌ترسم؟ که قبل و بعد و بعدترش باید پی سنگی، صخره‌ای، دیواری، دیواره‌ای باشم برای پنهان شدن و پناه گرفتن؟... که همین آتش‌افروزی‌ها و مین گذاری‌ها هم نه این که خیال کنی از سر بی دردی و بی خیالی و بدطینتی ست! نه! از سر ترس است که کبریت می‌کشم بر حلقه رنجور ناامن کاهدان‌ها و می‌دوم که پنهانم کند و از لبه کوتاه سنگرم مدام سرک بکشم که سرانجام این جنگی که به راه انداخته‌ام به زمینم می‌زند یا کسی کمی آن سوتر ایستاده که بردبارانه سیگارش را با همین حریق گیرانده و منتظر است خرگوش گریزپایش از پس شعله و دود، سرفه کنان و هق هق زنان برگردد.

زیاده‌گویی نکنم، غرض همین بود که بدانی فوران این آتشفشان مرا بیشتر می‌رماند تا تو که به ایوب و سلیمان شبیهی و برای شانه به سرهای وحشی، اندیشه دام و دانه در سر نداری.

صفحه اصلی- محرمانه – یادداشت کاربران – زین آتش نهفته که در سینه من است...

 

 

نامه‌های خیس...

raha_sl

تاریخ انتشار : 12/10/93

ساعت: 12

بیا وقتی که قلبِ نامه‌هایم/ هنوز از دستِ اشکم خیسِ خیس است/ بیا تا لحظه‌ای که دست‌هایم/ به یادت شاعری غمگین‌نویس است

***

بیا تا شعرهایم را برایت/ بخوانم با صدای گریه‌هایم/ یقین می‌میرم اینجا از غمِ تو / که اینجا بی تو دیگر نیست جایم

***

صدای جمعه دلتنگی‌ام را/ دوباره از زبان غم سرودم/ امانم را بریده اشک‌هایم.../ پر از درد است از این غم وجودم

***

ببین آقا ... ببین این جمعه هم من/ به کوچه چشم‌هایم را سپردم.../ ببین امشب هم از داغِ دلِ یاس/ کنارِ کوچه دیدار مُردم...

***

ولی باز عاشقانه نامه‌ام را/ به دستِ خیس باران می‌سپارم/ که من عاشق‌ترم در انتظارت.../ و دردِ عشق را هم دوست دارم...!

صفحه اصلی- جادوی کاغذی – یادداشت کاربران – نامه های خیس...

نظرات کاربران
کد امنیتی