تابلوی آبی
شاخ هفته

تابلوی آبی

نویسنده : عظیم- سید مصطفی صابری

تابلوی آبی

 عظیم

04/10/93

یادداشت کاربران – محرمانه

ساعت 18

درب خانه را پشت سرم میبندم و برای آغاز یک روز جدید با احتیاط پا به خیابان می‌گذارم. یک روز جدید که قرار است قسمت دیگری از سریال زندگی‌ام باشد اما طبق معمول با یک تیتراژ تکراری آغاز می‌شود.

آقا علی در حال بالا دادن کرکره مغازه است. پدرِ خواب آلود و بی‌حوصله منتظر رسیدن سرویس مدرسه دخترش. شاگردهای مکانیکی دود سیگار را به آسمان می‌دهند و دو برادر خوشتیپی که سر کوچه باطری فروشی دارند مشغول واکس زدن کفشهایشان هستند و طبق عادتِ هر روزه‌شان درون مغازه اسفند دود کرده‌اند. من هم هر بار بدون کم و کاست تحلیل و تصورات تکراری‌ام را از سر می‌گذرانم تا به مقصد برسم.

یکی از بخش‌های این تیتراژ تکراری، پیرزنی است که هر روز قبل از آخرین لحظهای که وارد شلوغی خیابان اصلی شوم جلوی من ظاهر می‌شود. یک پیرزن درشت اندام با مانتوی قهوهای بلند و چهره‌ای جدّی. او در حالی که روسری سیاهش را محکم به سرش بسته و انتهای آن را زیر چانه‌اش مچاله کرده، مشغول جارو زدن زمین آسفالتی رو به روی خانه‌اش است. بیشتر مواقع پیرزن را خمیده و مشغول جارو زدن می‌بینم. گه گاهی نیز قامت راست می‌کند تا از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برای جارو زدن حرکت کند.

خوب تا اینجا شاید برای شما یک پیرزن عادی باشد. اما نه! باید بگویم که پیرزن با حساسیت فوق‌العاده‌ای به نظافت و غبار روبی پیاده‌رو می‌پردازد. با ظرافتی که گویی صورت کودک شش ماهه‌ای را تمیز می‌کند و با کیفیتی که انگار مهمان رودربایستی داری قرار است بیاید. بعد از هر بار جارو زدن، سنگ‌هایی را که من با چشم مسلح به عینکم نمی‌بینم با دست از زمین بر می‌دارد و به سطل زباله می‌اندازد. اگر رنگ زمین به سیاهی دلخواهش نباشد با پشت چهار انگشت‌ دستش آنقدر آن نقطه را می‌سابد تا دلش راضی شود. بارها دیده‌ام که حتی سطح باغچه توی خیابان را هم جارو می‌زند! بعد از ظهرها هم که همان مسیر را به سمت خانه باز می‌گردم هنوز پیرزن به کار خود مشغول است.

جارو جارو جارو و باز هم جارو.... با خودم می‌گویم حتماً پیرزن تنهاست و به وسواس هم دچار است. نتیجه می‌شود این که هر روز صبح تا شب 5 متر پیاده رو را 50 بار جارو کند تا حدی که رنگ از رخسار زمین بپراند و چیزی غیر از این نیست. با همین فکرها از کنار پیرزن عبور می‌کنم و در حالی که حواسم هست قدم‌هایم موجبات آلودگی پیاده‌رو را فراهم نکند از او دور می‌شوم.

***

خواندن اسم خیابان از روی تابلوی آبی شهرداری هم از کارهای تکراری هر روز من است. اسم خیابان ما نام یکی از مفقودالاثرهای جنگ است. هر روز با خودم می‌گویم که علت انتخاب این اسم این بوده که خانواده آن مفقودالاثر احتمالاً همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کرده‌اند یا شاید هم زندگی می‌کنند.

 

سید مصطفی صابری

مطلبی صمیمی و دلچسب، اما....  

سلام و خدا قوت، من یک مخاطبم و دارم راجع به مطلب شما فکر می‌کنم، ذهنیت من این است که چون مطلب با عنوان «محرمانه مستقیم» نوشته شده پس لابد قرار است راجع به یک اتفاق روز جامعه موضع گیری داشته باشد، اما وقایع نگاری و به نوعی روایت شما که حاوی جزئیات جالبی است بیشتر شبیه بریده‌ای از یک رمان است تا یادداشت، حالا فرض می‌کنم محرمانه مستقیمی در کار نیست و باید مطلب را با جنس خودش قضاوت کرد، این طوری ارتباط بیشتری با مطلب برقرار می‌کنم به خصوص پایان‌بندی‌اش، اما وقتی در پایان به آن چه روایت شده فکر می‌کنم از خودم می‌پرسم آیا آن همه مکث در ابتدای مطلب و توصیف آن چه ذهن را به سمت اصل مطلب هدایت نمی‌کند لازم بود یا فقط می‌خواستید نشان بدهید توصیفات دقیق از عهده قلم‌تان برمی‌آید؟ هر کدام باشد مطلب شما حس خوب و صمیمی و پایان دلچسبی داشت اما... 

نظرات کاربران
کد امنیتی